You need to enable JavaScript to use this application.

عطری دودی

5 ماه،3 هفته پیش در 𝔐𝔬𝔯𝔞𝔩

آسمان آبی دیروز پر شده بود با ابرهای سفید حجیم و نرمی که دلم ضعف می رفت برای سقوط به درونشان .

پس به همین دلیل به سلامتی این حسرت عدم یا وجود این جاذبه بیسکویتی زدم آغشته به شهد توت.

از همان توت های سفیدی که بوی شیرین سنگینی می دهند.

آنقدر شیرین که دلم برای چند چیز بیش از حد دوست داشتنیِ نداشتنی تنگ شد .

برای روزهایی در گذشته ، حال یا آینده ، هرچند دور و نزدیک با گرایی نا مشخص در واقع.

  برای روزهایی با لحظاتی تکراری.

مثل همیشه ، برای آن لحظه خاص احساس رضایتمندی و سر رفتگی.

برای چنگ زدن های بی ضرر بر روی دیواره های چوبی .

برای آن لحظه خواب آلود زیر نور خورشید سرتکان دادن ها .

برای عطر شکوفه های زرد رنگ بوته همسایه قدیمی.

برای دویدن در همان مسیر همیشگی.

حتی کمی هم از آن طوطی ترسناک بغلی ،

 آن زوزه های شبانگاه سگهای ولگرد.

آن گلدان های کنار راه پله.

البته نه تماما چیز های مجازی.

شاید هم به خاطر زود تر گذشتن این زمان عزیز است که مدام دلتنگی هایم بیشتر و بیشتر می شوند اما کمتر نه. پس با کمی دست و دلبازی ببشتر ادامه می دهم که چند ورق از یک لبخند بی دلیل صادقانه بدون قصد اسیب زننده ، یک نگاه با رنگی مبهم مابین ابی تا نقره ای مسحور کننده . بغلی که بیش از حد بزرگ است ، چند قدم فاصله برای واضح تر دیدن . مقدار زیادی رز .

و البته سیگارهای وانیلی آمیخته با طعم عسل.

روزهای برفی بی پایان ، خیابان های یخ زده و خز های خاکستری.

برای تمام این قطعات رنگی دوست داشتنی از پرتره ای هنوز ترسیم نشده دلتنگم.

همان تصاویری که مطمئن نیستم در خیال سپری کردم یا جایی در زمانی دور از این بعد ، واقعا زندگی شده.فقط می دانم مدام پشت پلکهای بسته ام مجسم می شوند ، درست مانند مجسمه باشکوهِ زمختی که آنقدر ها خوب صیقل نشده و هنوز کنده کاری هایش مانده اما ؛ همچنان نگاه کردنش نوازش کننده است ، چون یادبود چیزی است که نباید یاد بود می داشت که تحملش همینطور بدون این یادبود ها هم سخت است.

تا اینکه جایی در این چرخه نگاهم می خورد به پشت صحنه و پچ پچ ها و تقلید کنندگان را می بینم.

بی شرم با چشمانی پر از سودجویی به طرز کثیف و شلخته ای ، چیزی را تکرار می کنند که حتی املایش را هم هنوز نمی دانند. و گستاخ تر آنان که سعی در گنجاندن معنایی جدید و مشمئزه کننده ، پیچ خورده و بد شکل در قلب این تجسم و آن تجسم های ناشیانه دارند. با برچسب متوهم به نهی کنندگان . 

وقتی صدای زوزه ی باد در گوش هایم بیش از پیش بلند می شود ،از خودم می پرسم در این دنیا چه کسی می داند چه کسی به دست چه کسی می‌میرد ، پس شاید این مجسمه منتظر ضربه اتمام است .

تا با از دست دادن بخشی که باید ، قامت صاف کرده ، با کشیدن پرده ها و کمی رقصیدن در آن پشت صحنه ، گلگون از آن همهمه ی هیجان انگیز باز گردد.

بنابراین آن‌قدرها هم خسته کننده به نظر نخواهد رسید ، البته اگر موسیقی پس زمینه را هم به این چرخه اضافه کنیم.

اما برخلاف تصورم تمام اینها ، حتی آن شور هیجانِ آخر هم ، مرا دلتنگ تر می‌کند.

.

.

پ.ن: حتی اگر آغشته به رز باشی.

حتی اگر آنقدر سرخ باشی .

حتی اگر آن نوازنده مدفون در اقیانوس باشی.

حتی اگر فقط یک حباب بودی.

به کدام ریتم در چه سرشماره ای 

به چه حسابی و در چه پایانی جای گرفتی؟

مثلا یک غروب....؟

یک آلبوم؟

یا چیزی انتزاعی تر.....

یک اغوش؟

0

گهواره

5 ماه،4 هفته پیش در 𝔐𝔬𝔯𝔞𝔩

که این به گمانم استعاره ای است از لبخند.

از رویا ، از ارامش بی دغدغه یک ذهن پرشکوه.

و اگر دنیا را به سه قسمت بزرگ تقسیم کنند من در قسمت چهارم می ایستم.

و اگر بازهم بترسم ، من دنبال ماوای خودم میگردم.

جاده ی آجر های زرد که نه ، حاشیه مزین شده به شکوفه های یخ را دنبال می کنم.

که تنها همین بس است.

همینکه خدا را داریم.

و این همه عشق

از باهم بودن .

درست کنارهم.

دریک گهواره.

زمین.

.

.

پ.ن: گهواره ها به گربه ای برای نگهبانی نیاز دارند.

پ.پ.ن: و ماه برای همین بود ، یک انفجار زیبا.

پ.پ.پ.ن: خلا هم غمگین است ، انقدر که منجمد کننده خوبی شده.

 

0

سازش نکردن درد از دلایل اثبات زنده بودن است

6 ماه پیش

پس بند عشق را باز می‌کند ، نه شاید تلاش می‌کند تا بازش کند ، اما عشق با اصرار بر پیچیده ماندن ها و کلافه بودنها 

 

پسش می زند.

 

و باز درد می ماند.

 

تنها.

 

خسته .

 

حوصله سر بر.

 

تکراری.

 

خوب عشق احمق است. وگرنه چطور نفهمید

 

نواختن تارهای این قلب رگ به رگ شده انقدرها هم هنر نیست.

 

چون حتی همان عضله شگفت انگیز خستگی ناپذیر دوست داشتنی رز افشان هم روزی طغیان کرده دست از این تپش های بی نظیر اش برخواهد داشت.

 

بعد عشق هم تنها می ماند.

 

بدون ان موسیقی بم پس زمینه .

 

بدون ان همراه سرخ پوش.

 

بدون ان فداکاری های برنامه ریزی شده بی دریغ.

 

باید تنها ادامه بدهد.

 

انگشت نما می شود.

 

بعد درد را می بیند؟

 

دردی که هیچوقت سازش نمی‌کند.

 

دوباره در بندش می‌کشد.

 

کدام یک را...؟

 

احتمالا خودش ، چون دم دست تر است.

 

چون عشق دلش برای حبس شدن در ان اتاقک خونین تنگ شده... ؟

 

 هرکاری برای بازگشت می‌کند.

 

عشق...

 

عشق احمق است.

 

اما پس چرا؟

 

ما جوهر بیشتری می خواهیم.

 

قلب را باید تپید.

 

به دلیلی برای اثبات این زنده بودن نیاز داریم.

 

.

 

.

 

پ.ن:و خون به جوشش افتاد.

0

هوس را هوس کردم .

6 ماه پیش در 𝔐𝔬𝔯𝔞𝔩

همه چیز خیلی سنگین به نظر میاد.

و ...

شاید چسبنده نبودن سخت است.

برای همین ادامه جوهر ها را اینجا نریختن سخت ترهست.

هنوز هم از فهمیدن کامل عاجزم ، پس دست از دعا کردن برنمی دارم.

اما.....

کم کم دارم از انعکاسی که درون آیینه می بینم بیشتر می ترسم.

نمی دانم بقیه چطور انعکاسشان را دوست دارند.

این را به ماه گفتم ولی باورم نکرد.

خودم هم نمی توانم باور کنم.

آن هم وقتی  از پنج دیوار اتاقم چهار تایش را با آیینه سرتاسر پوشاندم....

ولی حداقل اثبات منطقی به نظر می رسد .

با وجود آن همه آیینه اتاق و دیوارها ، حتی پرده ها کمتر  تنها به نظر می رسند.

تنها حسرتش این است که قابل لمس نیست.

برای همین .

خواستن چیزی بیشتر از این آزارم می دهد.

پ.ن: حالا شب بخیر.

0

درونِ خاطراتِ□⁠□⁠□⁠□⁠

6 ماه پیش

اولین بار یک روز معمولی بود.

 

در یکی از همان بعدازظهر های خواب آلود و خسته کننده تکراری.

 

همانهایی که نسیم داغ نیم روزی دست از نوازشت برنمی دارد و انقدر ادامه می دهد تا پوستت را از سر لطف بیش از حدش برشته کند.

 

همان هایی که درونشان باغچه داشتیم.

 

با چند درخت بالغ پر سروصدا {البته همچنان اصرارم بر این است که دروان بلوغ شان را می‌گذراندند اما مدرکی برای اثبات ندارم ، جز احساسم}

 

وقتی دیدمش تصور آنچنانی از ادامه نداشتم .

 

شاید کمی لرزیدم از هیجان و شاید چشمهایم درخشید از ذوق و شاید برای دراغوش گرفتنش مشتاق شدم.

 

بله ، بیا بگوییم برایم بیش از کمالی که نیاز بود تحسین برانگیز کشیده شد ، انقدر که تمام این سالها مدام و مدام باز تکرارش می‌کردم ، خط به خط داستان را .

 

البته تا آنجا که یادم بود . و من فقط انچه که می خواستم برداشته بودم.

 

و باز پایان را فراموش کردم . نقطه آغاز را هم محو کرده بودم.

 

اما....اما انها را خیلی خوب به یاد داشتم .

 

مخصوصا او.

 

پسر دوست داشتنی ترحم برانگیز من .

 

در آن سن طفولیت دیدن غم و غصه اش در داستان برای اولین بار غریزه محافظت و مادرانگی را در وجودم روشن کرد.

 

به این فکر میکردم اگر واقعا رفتن به دروازه های ex شدنی بود ، خودم می رفتم و آرزویش را برایش براورده می‌کردم .

 

آن وقت دیگر اینقدر زجر نمی‌کشید.

 

تنها نبود.

 

گریه نمی کرد.

 

در تمام آن سالها به نظرم احمقانه ترین چیز در مورد او همین بود ، اینکه خیلی با خودش ، درون خودش ، و خودش بود.

 

اینکه کاش اینقدر فاصله نمی گرفت ، که شاید در دنیا او من دیگری بود و کمکش می‌کرد ، که کاش روزهای شاد بیشتری داشت. برای یک کودک ، هرچند بزرگ ، تحمل ان درد بیش از حد توان سنگین است . این را با تمام ان مغز نوپای خالی ام احساس می‌کردم.

 

پس شاید برای همین بالاخره زمان طوری چرخید تا دوباره پیدایش کنم.

 

در یک روز معمولی خسته کننده سرد .

 

درحالی که به دنبال اندک بهانه ای برای موجه کردن نفرتم از این خود منفور شده نابالغ ابله بودم ، به دنبال دری برای فرار کردن .

 

آمد و محکم مرا دربرگرفت ، انقدر ناگهانی که تمام موهای تنم سیخ شد ، درست مثل ان روز.

 

همانقدر شگفت انگیز ، بی دلیل و جاری.

 

وقتی دوباره انعکاس شان را نگاه میکنم فکر میکنم ،

 

در این زمان کنون می توانم کمی بیشتر درکش کنم .

 

برای همین فراموش کردنش سخت بود .

 

برای همین انقدر شیرین بود.

 

برای همین برایش حسرت های زیادی داشتم.

 

مخصوصا اینکه هرگز کسی در آغوشش نگرفت ، این بیشتر ازهمه اذیتم می‌کرد. چه در ان زمان چه در این زمان.

 

همه مستحق حداقل یکبار دراغوش کشیده شدن هستند.

 

و من چقدر امیدوار بودم شخصیت قهرمان به او برسد تا شاید بغلی مهمانش کند .

 

 اما ...چرا به موقع نرسید؟

 

این سوالی بود که در این مدت همرام بود.

 

خوشحالم دوباره دیدمش.

 

چون یادم آمد در ان زمان انقدر از دیدن درد و تنهاییش شوکه شده بودم که هرگز به خواندن بند اخر تن ندادم.

 

تصور اینکه همه به خوبی و خوشی ادامه می دادند اما او دیگر نبود ، نه حتی در آن خطوط ، آزارم می داد.

 

اما ، با تشکر از این تجدید دیدار و شاید گذر سالها

 

همین یکبار ، پایانش را ادامه دادم و...

 

او بود .

 

با تمام عشقی که لیاقتش را داشت.

 

در بند اخر خوشحال بود ، می خندید ، آغوشی کشید و ... دیگر حسرتی نبود ، برای جفتمان ، جفتشان ، همه شان.

 

در ان دوران بعد دیدنشان به این نتیجه رسیده بودم مهم نیست چقدر دنیا عوضی گونه به نظر برسد ، پوچ ، غیر قابل درک و اسیب زننده باشد یا بدون خیال و جادو و موجودات شگفت انگیز نرم و کرکی به وجود داشتنش ادامه بدهد ، من نباید دست از دوست داشتن دیگران بردارم ، حتی اگر عمیقا این را نخواهم.

 

در این زمان بعد ملاقات دوباره مان تنها احساس آسودگی می‌کنم ، احساس سرخوشی .

 

انگار اولین فردی ام که جواب معمای ابولهول را به تنهایی کشف کرده و بعد برای غرامت رفته خواستگاری سِت :)))

 

یک همچین چیزی .

برای همین احساس می‌کنم با این لرزش های مور مور کننده وجد اور شادی آفرین ، شاید نتوانم فرار کنم یا حداقلش زیادی فرار کنم.

 

شاید باید بنویسم ان حس مادرانه ام درد خودم می خورد تا وقتی که هنوز بچه مانده ام و از تمام اینها گلایه و فرار می‌کنم .

 

شاید وقتش رسیده که من هم عاشق ان انعکاس یخ زده باشم و اینقدر حرف های مهربانانه و زنگ‌دارِ شاهزاده های قورباغه ای را باور نکنم.

 

شاید نباید در خرابه هایم دنبال چیزی برای تمجید باشم.

 

شاید فقط باید گذر کنم.

 

شاید باید بیشتر از عاشق رویاها شدن با این واقع ها کنار بیایم..؟

 

شاید.

 

پس من هم برای خودمان یک اغوش می‌فرستم .

 

برای تمام انعکاس های اینجا و آنجا.

 

برای ان داستان ، و کمی هم برای این داستان.

 

و برای یادآوری این حقیقت که؛ 

 

برای تغییر دادن سرنوشت مزخرف و عزیزم

 

 چیزی بیشتر از یک من منسجم نیاز نیست.

 

بنابراین بیشتر از این به ناله کردنهایم ادامه نمی‌دهم.

 

به امید یک شب خواب عمیق و پر از ستاره با خیالی آسوده در لحافی گرم و خنک .

0

قهوه بدون شکر نمی شود

6 ماه پیش

بعد از سه ماه و نیم برای اولین بار از آن چهارچوب سفید و خاکستری با پتوهای چارخانه و شیرینی امدم بیرون...باید خوشحال باشم ایا؟

 

همچنان نصفی از دلم میخواهد برگرد به اتاق.

 

نصفی دیگر مجذوب صحنه های گذرا از پنجره تاکسی است.

 

شهر هم مثل همان دیوارها ، خاکستری است.

 

اما ترسناک تر و دوست داشتنی تر است.

 

خوب...حالا وقت جبران ان یک هفته بغل های مسدود شده است :)

 

پس عصر بخیر ، عصر بخیر .

 

پ.ن: خوب این لکه آبی الان پریده ...حالا سقوط صعود یا نهر خواهد کرد؟

0

مثل تمام آن نوشته ها

6 ماه پیش

بوی خوش زمین خیس خورده از جوهر باران در مشامم مست کننده است ، شاید برای همین از چتر بیزارم.

 

اما حالا باید یک چتر بخرم.

 

یک چتر نارنجی نه.

 

یک چتر قرمزم هم نه.

 

یک چتر ابی.

 

مثل تو.

 

:)

0

یک فنجان چای سیب در سحرگاه

6 ماه پیش در 𝔐𝔬𝔯𝔞𝔩

پس من برای چند لحظه هم که شده ، حال را قرض خواهم گرفت .

 

بنابراین شاید بایگانی هایم را از جعبه هایشان خارج کنم.

 

در آن بین چیزهای شادی بخشی پیدا کنم به سبکی توده های نرم زغال.

 

و به این لیست چند چیز کوچک اضافه کنم؛

 

مثلا یک دشت پر از جوانه های سبز و مخملی .

 

یک گرامافون برای دراغوش کشیدن موسیقی پس زمینه

 

و شومینه ای که همیشه روشن است تا من مسحور رقص شعله هایش باشم.

 

به همراه یک قاب بزرگ از پنجره تا جایی برای آویزان کردن پرده ها باشد.

 

و چندین چراغ فانوسی با نوری گرم تا شاید این سرمای چسبنده از انگشتانم خارج شود.

 

و شاید یک در بزرگ و چوبی و تا حدودی بسیار قدیمی به رنگ ابی تا مرا برساند به همان برج آجری فرسوده ای که زیر هزاران اقیانوس مدفون شده و روح من قرار است همیشه در ان زنده بماند.

 

یا آواز نهنگ ها ، پرواز دلفین ها، نقاشی های جوهر فشان هشت پاها ، ماهی مرکب ها ، سکوت مرجانها ، و همگی و همگی باهم در بیکران آبی نفس کشیدن ها.

 

پس ادامه خواهم داشت...

 

تا گذر از این سطر و باز رسیدن به آن وقت.

0
درباره
Chesh About Img

ــ مرگ ما ست عروسیِّ اَبَد سِرِّش چیست؟ هو الله احد

تمامی حقوق برای Chesh محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده