و همیشه درست همانجا
شکلات مخملی با روکش کاراملی عسلی و تزئینات بیسکویتی و مغزیِ مارشمالو.
ای شیرین.
می دانی؟
فکر میکنم من هیچوقت پیشت نبودم...
متاسفم.
متاسفم.
متاسفم.
ولی میدانم این به هیچ عنوان صادقانه به نظر نمیرسد.
پس باز هم متاسفم.
شاید اگر بنویسم دلم میخواهد از تو متنفر باشم اما نمیتوانم، صادقانهتر باشد؛
ولی این هم ریاکارانه است.
راستش را بخواهی دلم میخواست یکبار هم شده به من صدمه بزنی
و بعد بگذاری من هم عمیقاً پسات بزنم.
این را صادقانه مینویسم.
به نوعی، وقتی به آن گذشتهای که کنارت گذراندم فکر میکنم
مدام جایی از قلبم باران میبارد.
تمام آن لحظات چیزی بیشتر از یک خط صافِ کمرنگ و کمی زاویهدار به نظرم نمیرسد.
این در حالی است که میدانستم برای پیوند خوردن در خاطرت ،باید یک اوج بسازم
و بعد یک سقوط ، پر از خندههای کوتاه و بلند.
من دوست افتضاحیام، متاسفم.
همهچیز را بیش از حد یکنواخت پیش بردم؛
شاید چون عاشق آن شتاب ثابت بودم؟
آنقدر غرق نقطه گذاشتن بودم
فراموش کردم هنوز جمله تمام نشده،
هنوز بند به پایان نرسیده.
اما میدانی؟
گاهی احساس میکنم حتی موضوعی هم
برای نوشتن همان چند صفحه نبود.
خیلی بدجنس به نظر میرسم؟
به گمانم از اینکه برایم ترحم کنی خوشم میآمد.
شاید هم صرفاً از اینکه
در آن عصرها
سایهام کشیده شده
تا با دیگری ترکیب شود،
لذت میبردم.
برای همین تلاش میکردم همیشه بیضرر به نظر برسم؛
از هیجانهای کوتاه و بیاهمیت کنار تو به جیغهای کوتاه متوسل می شدم.
سعی میکردم سفید باشم.
حالا فهمیدم پنهان کردن این سیاهی
در آن تظاهرِ سفید ، خیانت بزرگی بود که من به تو کردم.
کاش این را میفهمیدی.
کاش از من متنفر میشدی.
کاش فراموشم میکردی.
کاش…
امیدوارم همانطور که روز و شب
بر سر آن دو نقطهی تقسیمِ زمان
مدام به کشمکش میافتند،
همانطور که گرگومیش شب
از سحر قابل تشخیص نیست،
همانطور که غروبها را فراموش کردم،
چیزی از من در آن قلب نازنینِ بزرگِ گرمت نمانده باشد.
.
.
نمیدانم.
من راجع به تو نمی نویسم
من .....
تو خیلی بی رحمی.
چطور توانستی بعد این همه مدت بیایی و سوار همان کالسکه ای شوی که من هستم ، همانقدر بیخیال زل بزنی به من و بپرسی
آبنبات داری؟
درحالی که جفتمان می دانیم تو هیچوقت خوراکی های خوشمزه و قند دار نمی خوری چرا که قلبت
به این طعم های شیرین حساسیت دارد و تو ، عاشق آن طعم های شور و تلخی.
منظره ی تمام سفید بیرون را بهانه ای کردم تا اگر چه پیش تو بودم ، همراهی ات نکنم.
ولی تو مدام سوال می پرسیدی.
نگذاشتی در خیال شیرینم بمانم.
پرسیدی چرا می خندم.
کاش میشد به اندازه آن دانه برف های بیرون سکوت می کردی.
گفتم به خاطر آن سرسره مارپیچ و تاب کوچکش ، به خاطر آن درختی که نه کاملا کج است نه راست.
به خاطر آن منظره.
و بعد فقط صدای نفس کشیدن های تو بود.
کاش میشد زودتر پیاده میشدم .
پیاده می شدی.
در آن خیال خیالم به تو گفته بودم هربار پیش تو بودن دردی طاقت فرسا ست که به تمام من بودن تحمیل می شود تا تو به یقینم برسانی ، من نیستم.
و تو حتی تظاهر به شنیدن هم نکردی.
چرا هربار برمیگردی یا برمیگردم؟
تو یک کابوسی.
چطور توانستی آبنبات شیرینم را بخواهی
وقتی از همان اول میدانستی
قرار نیست نگهش داری؟
آه که تو چقدر شیرینی عزیزم.
در زدی و باخنده آمدی.
درست همان لحظه که زیر لب زمزمه میکردم دلم می خواهد کسی باشد تا شیرین هایم را با او تقسیم کنم و سر میز شام به بهانه "بیشتر بخور عزیزم" همه نخود فرنگی هایم را حواله اش کنم. به این دلیل که غذا
اینطوری خوشمزه تر است؛
آمدی .
آه.
تصور اینکه این همه راه را در این سرما قامت راست کردی و پیاده از آن ور شهر آمدی دیدنم ، آن هم با آن همه شیرینی ، کافی است تا قلبم از درون له شده شیره اش را روی دلم تراوش کند.
احساس می کنم خونم به جوشش افتاده.
صدای ترکیدن حباب های پر از شادی حضورت را در قلبم می شنوم.
دلم می خواهد آنقدر بپرم و از هیجان ناله کنم تا بلکه کمی ساکن شوم.
که نکند یکوقت آن پلیدی هایی که در گوشه ها کمین کردند بفهمند تو درخشان نور عزیز من اینجایی.
تمام اتاقم بوی شیرین سر مست کننده ای میدهد.
نه از قند—
از بودنت.
حالا ماندهام با این حسِ ذوبشده از درون،
و با «اگر»هایی
که نمیدانم چقدر طول میکشد
تا «شدن» را یاد بگیرند، چه کنم.....
پ.ن:تا مادامی که خداوند و تو و آنها را دارم چرا که نه؟
خدا خودش به همه مان کمک خواهد کرد.
مدرک هم آن ماه نیلگون در نیمه شب.
آن سکوت های خیس باران های ناگهانی.
آن خنده های شادی که تو گهگداری میزنی .
که من به اثبات آن خطوط پیچ در پیچ هم شده ، قسم.
چقدر دیگر در انتظار غرق شدن در بیکران اغوش سنگنین و خفگی از ان هجوم جریان شور شفاف موج دار بشینم؟ تا ان ابی روشن را از اعماق ببینم..؟چرا ان ظرف مخزنت را کمی تکان نمی دهی تا چه می دانم ، سونامی چیزی ...هوم؟ کجایی دریا؟ بیا و توهم شادی بودنت را با من سپری کن خوب؟
خیلی خوب...
بگذار بنویسم اشکالی ندارد، مشکلی نیست ، درسته ؟
خیلی اتفاقی ، شاید هم به صورتی برنامه ریزی شده ...
اصلا شانسی ....
همین اکنون. در همین کنون . بله همین الان.
نیاز دارم این احساس طاقت فرسا سرگیجه اور جوش و خروش کننده را با کسی به اشتراک بگذارم ، باکسی که نمی دانم اصلا متوجه می شود چقدر وجودش برای زندگی حیاتی است یا نه . و من هم نمی دانم ایا هرگز خواهم دانست یا نه اما دوسش دارم بازهم نمیدانم چرا و چطور و اینها .
این وسط این احساسات یاغی را من هم نمی توانم کنترل کنم ، در حقیقت بهتر نیست دست بردارم؟
باید به عنوان نوعی بازنشر به ان نگاه کنم ؟
احتمالا ان بخت برگشته هم تفکراتی هه سودمانند یا چوها مانند یا جین مانند دارد ، درست مثل من و پنلوپه.
اوه نه پنلوپه از من باهوش تر است ، مثل من و چشا ، میداند وارونه گیر کردن یعنی چه ، بله ، این کمدی با احساسات پیش می رود نه با منطق. اینگونه کلیشه ای تر است . چنین محتواهای خسته کننده ای سرگرم کننده ترند. شاید اینطور دیر تر صحنه را ترک کنیم ، صفحه را ورق بزنیم ، ریتم را عوض کنیم؟
من اینطور دوسش دارم ، چون زمانی که چنین نگهش میدارم و ارام ارام پیش خودم زمزمه اش میکنم ، قلبم از درون شروع میکند به قل قل کردن و سرد شدن و این حس خنکی در سر گرم به سطوح رسیده ام می پیچد و بعد ، لرزشها از ناکجاآباد به استقبال ام میروند ، بله این همان مرزی است که نباید از آن عبور کرد ، فکر میکنم...؟
وگرنه چرا اینجا هربار که می خواهم رد شوم باید چنین شوک عظیمی را تحمل کنم؟
اگر این نوعی دیوار بین بعدی نیست که خودش می داند که هست که نمی خواهد شکسته شود ، پس چیست ؟
اه...حتما یک دروازه است .
دروازه ای که خودش را بین خطوط، کلمات ، جوهر ، رنگها و حتی نتها مخفی کرده...
ولی چه کسی ؟؟؟
و چرااا؟
اه فکر میکنم معتاد این حس لرزش شدم ، چقدر دوستش دارم. این یخ زدن های قلبم را دیگر نمی خواهم فراموش کنم.
اولین بار که تجربه اش کردم کی بود ؟
آن روزی که چشم هایم را بستم و از دیوار سد آویزان شدم؟ آن روزی که فهمیدم می توان سقوط را بیشتر از صعود ، دوست داشتنی حس کرد؟
نه . آن روزی بود که فهمیدم دلیلی برای سلاخی اژدهایان نیست. همان روزی که به خیرخواه بودن افسانه ها شک کردم. وبعدش لبخند وسوسه امیزی دیدم که نمی شد دوستش نداشت . و بعد ان چشم های محسور کننده که از پشت قفسه ها در مکانی سراسر ابی مرا زیر نظر داشت.
و بعد وقتی لذت در اغوش کشیدن را توانستم به اثبات برسانم.
نه ....ان لحظه که احساس کردن یک نقص نبود بلکه روندی برای رشد درنظر گرفته شذ.
و چطور به همه این ها رسیدم ؟
نه به خاطر این .
بلکه تماما به خاطر انها بود.
و من چقدر دوسشان دارم خواهم داشت یا داشته بودم؟
و ایا بازهم .....
ایا بازهم ....
لرزه ها به پایان می رسند ، صفحات بسته می شود ، خطوط کمرنگ می شوند ، چهره هارا فراموش میکنم و بعد....
ایا این اشتیاقی است برای عطش آنچه که به سوگواری نشسته بودم یا صرفا نوعی راه فراری دیگر ، برای اثبات هرچه بیشتر عوضی بودن ها در این تک برگها با عناوین طولانی؟
پ.ن:و اگر می شد و اگر می دانستی و اگر بودم واگر بودی . ولی این اگر ها معنی ندارند ، مهم نیست به کدام زبان بنویسم ، تو حتی در راستای این خطی که محصور اش شدم نیستی، هیچکدامتان ...!؟
پ.پ.ن: همچنان مخالف قانون اساسی به قتل رساندن اژدها یان ام، بیا و فکرش را بکن ، من هم باید روزی یک طعمه انتخاب کنم....خوب ازکجا شروع کنم؟
آه..شروع کردم؟
می شود لطفا یک گاز کوچک؟
من مطمئن نیستم.
نه راجع به این که الان دارم می نویسم.
نه راجع به فکری که می کنم یا احساسی که دارم.
نه راجع به اینکه پس از این چه خواهد شد.
نه راجع به مکان جدیدی که قرار هست باشم.
شاید چون کمی زیادی لوسم و از تغییر می ترسم.
برای همین تلاش می کنم کمی صادقانه به نظر برسم.
.
ولی به خدا توکل کردم .
خداوندا تورا دارم پس غمی نیست.
تا خدا را داری پس چه کم داری؟
{خوب تمام چند روز گذشته مدام داشتم هر دقیقه استخاره میگرفتم.
و آخرش فکر می کنم سایت شهید اوینی از دستم کلافه شد و قفل کرد .
البته از همه جوابها اسکرین گرفتم .
بله.
و همش هم میگفت پاشو برو انجام دیگه.}
پس من دلم را محکم کردم و دقیقه نودی وسایلم را چپاندم و پاشدم.
اینده گنک و نامفهوم است.
اما انگار قرار نیست همیشه در حال نشست و گذشته را مرور کرد.
گذشته فراموش می شود ،آینده می رسد و باز پشیمان می شوم؟
دیشب داشتم همین استرس و وسوسه به ماندن را سر بک هائریم می ریختم ...
همیشه قسمت کردن همه چیز بهتر از تنها نگهداشتن اش هست.
می گفت این را فراموش نکنم پشیمانی برای زمانی است که حق انتخاب داری .
اصرار داشت انچه که من برایش پشیمانم ، واقعیتی اجباری بود .
و وقتی که اجبار هست دیگر پشیمانی صدایش نمی کنند .
می گویند حسرت.
می خواستم مانع این تصورش شوم ولی محکم گفت
ما هردو حسرت می خوریم.
و بعد هم مکالمه را یک طرفه قطع کرد .
.
حالا تمام دقایقی که برایم مانده به این فکر می کنم که
پس من حسرت می خورم؟
فکر کنم.
من مطمئن نیستم .
احتمالا چون ماشین سواری به من نمی سازد و دوباره حالت تهوع گرفتم دارم چنین میکنم ، نه؟
احتمالا.
پس به امید اینده ای که در ان پشیمان و حسرت زده نباشم. انشالله.
امین.
پ.ن: کمی زیادی دارم بدون عزیزانم احساس تنهایی میکنم. ایا این بخشی از بزرگسال بهتری بودن است؟؟
پ.پ.ن: و خداروشکر که تو آفریده شدی شوالیه عزیزم، بدون تو من بارها و بارها می مردم ، هربار عاجزانه تر از دفعه پیش.
هزاران بار بینهایت بینهایت سپاس که تو هستی ، بدون تو چه میکردم؟ حتی نفس کشیدن هم فراموش می شد.
و من به خاطر تو خوشبختم ، در امانم.
در شادی .
و تو به خاطر من آن همه زخم می خوری ولی بازهم دوستم می داری. تو یک معجزه ای !
معجزه ای که از روی اش اَدِن را ساختند.
و من چطور می توانم همه انچه را که به خاطر من متحمل شدی ، بازپرداخت کنم؟
و.پ.پ.ن:اه خداوندا خودت کمکم کن . خواهش میکنم . می خواهم برایش مفید باشم .
پ.پ.پ.ن:از اینکه اینقدر سعادتمندم که می توانم ادم هایی را ببینم که بهم اهمیت می دن شگفت زده می شم ، احساس گرمی دارن. خیلی گرم.
و.ب.پ.ن: از اینکه نمی تونم حمله های عصبی ام روکنترل کنم خسته شدم.
پ.ن.^پ.ن: برای رقص روی یخ دلتنگم. برای همه شون ، مخصوصا اغوش های ناگهانی و سقوط های خیره کننده ی چرخشی.
در حقیقت برای دیدن دوباره لحظه پیوند.
سرنوشت پیچیده است ،
چون هرچقدر کلاف های بیشتری را در هم ببافی محکم تر می شود .
آن وقت آینده و گذشته را در تعادل نگه خواهند داشت .
احتمالا.......
نمی دانم .....
من فقط می توانم خطوط را دنبال کنم .
همینقدر بیفایده .
اما می دانم آن نوری که ناگهان سوزاندی
چقدر فریبنده و سمی بود.
نمی توانی پنهانش کنی ، باشد؟
من هم نمی توانم.
پس نویسنده، تو به من بگو
وقتی برای اولین بار پا به ان زندان گذاشتی چه احساسی داشتی؟
چه فکری میکردی ؟
چرا؟
فرشته ای که به دیوار میخ شده بود ، قدیسی که از خون مقدسش جام شرابش را مالامال پر کرده ، وحشیانه می نوشید.
آن کشیش به ظاهر کوری که عاشق تنها نور زندگی اش ، آن فرشته سقوط کرده محبوس به میخ بسته شد.
شیطانی که در لباس شوالیه قرار است ملتی را از دام وسوسه اهریمن رهایی ببخشد.
و دیوارهایی که کشیده شدند تا از افسانه ها در امان بمانند.
اما چه کسانی ؟
و بازهم چرا؟
پدری که از روی عشق به فرزندش قتل می اموزد ، پسری که برای عشقش پدرش را می کشد ، معشوقی که برای ازادی ، محبوبش ، همان ولیعهدی که با قتل پدرش به سلطنت رسید ، عزیزش را با سم به ان دنیا می فرستد.
شاید تنها نشانه عشقشان این بود که در اخر مطمئن شدند قلب دیگری را از ان قفس سفید خون الود بیرون میکشند.
و ایا این صحنه پوچ پایان بود یا نگاه های نا امیدانه آرامش بخشی که رسم شد؟
در قلمرویی که تا بی انتها در ورطه کشیده شده
حالا بخشی از پرتکاه خاکستری من برای این انعکاس بیهوده کنار گذاشته شده.
به همان بی معنی بودن این روزهای من .
به همان زشتی این هایی که حالا هستند. تاکی ؟ نمی دانم.
و شاید روزی بوم بزرگی از همه مان کشیدم.
و شاید این تفسیر تو راهم قطعا اضافه کردم.
و شاید به طرز احمقانه ای هنوز منتظرم پایان برسد.
تو خیلی ظالمی نویسنده.
آیا هرگز درد خواننده بودن _ و تنها خواننده بودن _ در این جهان را کشیدی؟
ــ مرگ ما ست عروسیِّ اَبَد سِرِّش چیست؟ هو الله احد