You need to enable JavaScript to use this application.

به هرحال

3 ماه،1 هفته پیش
به هرحال

.Love is a drug

.

.

.

.

وقتی اینجا نیستم پس کجا استم؟

https://blogify.ir/@chesh_008

https://t.me/cheshiera

 

یک صفحه کروی

4 روز پیش در ム丂ノレ

سیل عزیزم.

احساس می‌کنم می‌خواهی رهایم کنی.

ترکم نکن.

می‌خواهی فراموشم کنی.

ترکم نکن.

می‌دانی چه می‌شود اگر ترکم کنی؟

ترکم نکن.

آن وقت فقط من می‌مانم.

ترکم نکن.

من، بدون تو.

پس کی قرار است دیگر همه‌ی آن سؤال‌هایی را که مخاطبشان منم، بشنود؟

می‌بینی؟ کسی نیست.

چه کسی باز هم برایت نامه خواهد نوشت؟

چه کسی بدون تو از حجم آن همه سکوتِ همهمه‌آور خفه خواهد شد؟

می‌شنوی؟

شیرینیِ آرامشِ فراموشی دوست‌داشتنی است، اما چطور خرده‌شیشه‌های یادآوری‌های لحظه‌ای را تحمل می‌کنی؟

عزیزم، حالا که این همه سؤال پرسیدم، تو هم سؤالی بپرس.

تصور می‌کنم روزی پرسیده بودی:

چرا رنگ‌هایی را که عاشقانه دوستشان داری، اطرافت نداری؟

امروز می‌خواهم برایت بنویسم.

عزیزم، همه‌ی آن‌ها دورند.

خیلی، خیلی دور.

برای مدتی طولانی، در آن گذشته‌ای که همیشه به نظر می‌رسید در اعماق قلبم از آبی متنفرم.

از آبی و هر چیزی که به این طیف می‌رسید.

از آبی و هر چیزی که به این مزه می‌رسید.

از آبی و هر چیزی که به این وزن می‌رسید.

متنفر بودم.

متنفر بودم.

متنفر بودم.

 

آن موقع‌ها عاشق سبز بودم.

به‌شدت آرزو می‌کردم در چمنزاری سبز، تا همیشه دفن شوم.

عاشق تمام نت‌هایی بودم که در این رنگ خوابیده بودند؛

نشسته بودند،

منتظر بودند،

پنهان شده بودند.

 

اما سرنوشت چه بود؟

اصلاً چه شد؟

به کجا رفت؟

به کجا می‌رود؟

 

فقط من بودم و آبی.

 

صورتی دست‌نیافتنی بود،

بنفش رؤیایی،

و سبز...

سبز مقدس بود برایم.

 

حالا بدون آبی نمی‌توانم نفس بکشم.

بدون آبی نمی‌توانم بنویسم.

بدون آبی نمی‌توانم رؤیا ببینم.

بدون آبی نمی‌توانم عشق را بفهمم.

 

بدون آبی نمی‌توانم.

 

هر بار که چنین لحظه‌هایی می‌آیند، لحظه‌هایی که فقط منم و آبی، احساس می‌کنم خیانتکار وحشتناکی‌ام.

احساس می‌کنم دروغ بزرگی‌ام.

احساس می‌کنم زنده نیستم؛

که تنها یک توهمم.

 

و بعد، وقتی غرق چنین افکاری‌ام، فقط آبیِ لاجوردی‌ام آرامم می‌کند.

تصور سنگینیِ رنگ و تناژش زنده‌ام می‌کند.

انگار بالاخره فرار کرده باشم.

پاهای برهنه‌ی ذهنم، رهاشده، در چمنِ جوهرهای آبی خیس می‌شوند و سوزن‌سوزن شدنشان از شدت ذوق‌آور بودن، به همان اندازه زننده است.

غرق در رنگش دست‌وپا می‌زنم.

فکر می‌کنم دورتر رفته‌ام؟

فقط رنگ‌افشانی کرده‌ام.

 

تمام این مدت، بوی تندِ ترکیبات اسرارآمیزِ رنگدانه‌هایش روی پوستم نشسته و خشک شده بود.

بعد من می‌پرسیدم:

چرا این‌قدر وصله‌ی ناجوری برای بوم‌های سفیدم؟

حتی یک قاب هم نیست.

نه، حتی...

پس فقط ماندم.

انگار برای ماندنم تمنا می‌کند.

ولی تو چطور، سیل؟

تو چطور؟

و من؟

 

پ.ن:آن‌قدر پوستم را خاراندم،آن‌قدر خراشش دادم...

پس چرا هنوز آبیِ رویش نرفته؟

پس فقط من نمانده‌ام...

نه؟

سیل؟

0

قلعه عزیز

4 روز،20 ساعت پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

سردرد امانم برید

0

تصوری که از هم داریم.

1 هفته،2 روز پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

  روی قایق سفیدی بودم، نه آن‌قدر کوچک، نه آن‌قدر بزرگ؛ همان‌قدر که باید بود، بود.

مرغ‌های دریایی را تماشا می‌کردم که از اینکه هنوز روی آب مانده‌ایم، متعجب بودند.

دنبال خشکی می‌گشتیم. ولی آبیِ آب خیلی زیبا بود؛ زیباتر اینکه هر طرف نگاه می‌کردیم، او از قبل خیره به ما بود.

هنوز هم با یادآوری‌اش، آن وسوسهٔ چسبناک برای به درونش غرق شدن به ذهنم رخنه می‌کند.

اه... ولی تمامش سراب بود.

مایی نبود.

قایقی نبود.

دریایی نبود.

پس چه بود؟ فقط... آنچه که جا مانده بود.

 

  چند روز بعد، پرده‌های راهرویی را بالا زدم، دری هلالی بود با پنجره‌هایی بزرگ و چقدر بوی عطر ورق‌های تا زده‌شده می‌داد.

شجاعتی که نمی‌دانم از کجا آمده بود، هُلَم داد. در بدون کوچک‌ترین مقاومتی باز شد، به داخل سُر خوردم و هزاران قفسهٔ کتاب خوش‌آمد گفتند.

برای در زنگوله بستم، طرح قفسه‌ها را با دقت لمس کردم، جلد کتاب‌ها را با لذت تماشا می‌کردم. حتی موفق شدم شومینه‌ای مخفی، که نمی‌دانم چرا باید آنجا می‌بود، پیدا کنم.

ولی کتابدار آمد. پیدایش شد، محکم قدم می‌زد، سِحرِ خلوت را پراند... زنگوله هم همدستش بود، چون از اول تا آخر، در سکوتش همراهی‌اش کرد...

در باز شد، به بیرون کشیده شدم، پرده‌ها افتادند.

دیگر من نبودم...

خوب که شدم؟

پ.ن: من ساده لوح بودم!

1

تابستان ها رنگین کمان ها قوس نمی زنند، خط میکشند.

1 هفته،4 روز پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

احساس جالبی دارم.

نمی دانم چه صدایش کنم.

حتی نمی دانم قرار است چه کارش کنم.

دیشب متوجه شدم خیلی وقت است سری به کتابخانه قصر لاجوردی ام نزدم .

احتمالا اگر همینطوری سرم را بندازم پایین و بروم در بزنم چند چنگ نا قابل از ان پنجه های نرم و پف دار ضربه بخورم .

می خواهم بنویسم خیلی هیجان زده ام ، که از شوقی زیاد نمی دانم چه کنم ، که فکر میکنم بازهم نور مهتاب خورده به سرم ، که در پوست خود نمی گنجم {( هزچند حداقل این یکی را می توانم با قاطعیت بگویم ، پوسته ام جدا تنگم شده )}

که کمی نمی دانم ......کمی چیز می دانی؟ منم نمی دانم.

پس بیخیالش می شوم.

می خواهم همه اینها را بفرستم بایگانی ، رد می خورد که جای" بیخیالش شدم " ها خیلی پر شده ، دیگر ظرفیت ندارند ، خسته کلافه ان بازی کثیف نامه های اداری را آغاز می کنند.

بله از اتاق بایگانی همچین انتظاری نداشتم ، این ها هم شورش کردند دیگر.

خوابم می اید ، هنوز چند صفحه از داستانی که دوست نداشتم نخواندم .

نهار را دوست نداشتم و شبها هم به طرز نگران کننده ای سرد و سرد تر می شوند ، این دلخورم می‌کند .

باید ان چند صفحه را بخوانم و از ذوق در بالشتم جیغ های کوتاه و گسسته بکشم.

باید برای نهار بستنی با مربای بهار نارنج می خوردم .

باید شبها کمی گرمتر به نظر می رسیدند تا من همچنان با عذاب وجدانی ظاهر سازی شده پتوی مورد علاقم را در اغوش بکشم و مطمئن باشم هوای گرمی نیمه شب در اغوشم می‌گیرد .

همه محاسباتی که زحمتش را کشیده بودم دارند بهم می ریزند ، دارند کمرنگ تر می شوند ، دارند نمی فهمند باید به نتیجه برسند.....

بله همهمه های پشت صحنه بوی تغییر صفحه را می دهند ، فصل جدید رقص جدید ، دیالگوهایی جدید.

ولی من هنوز دلتنگ تابستانم.

تابستانم می رود ، باز من می مانم و کتابهایی که زردی ورق رخ هایشان تنها وجه تشابه بینمان است .

چنین صحنه ای « رقص بدون تابستان» خوشحالم نمی کند ولی به زودی فراموش خواهم کرد،همانطور که هر سال تابستان هم مرا فراموش می‌کند .

پ.ن:پنجره را باز می‌کنم، باد می وزد ، عاشقشم؟ عاشقشم ولی خیلی زود سردم می شود ، پنحره را می بندم ، باد زوزه می کشد ، دلخورش کردم؟ سعی می‌کنم معذرت خواهی کنم ولی هودم هم نمی شنوم چه میگویم ، ایا صدایم به او می رسد ؟

می خواهم محو منظره شوم ، منظره ای نمی بینم که محوش باشم ، مهتاب را پیگیری میکنم ، پشت ابرهاست فقط دلتنگش می مانم ، باید از این شهر متنفر باشم؟ پاسخی پیدا نمیکنم.

برای بار هزارم تصویر خودم را روی شیشه باز نگری می‌کنم.

فایده ندارد .

نتهای گمشده ام را کجا گذاشتم؟

1

فقط وقتی بمیرم تسلی پیدا میکنم

3 هفته پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

باید عاشق بود.

عاشق همه چیز.

باید محبت ورزید .

باید توجه نشان داد.

باید دوست داشت.

حتی به چیزهایی که دوست نداری ، نمی خواهی ، نمی توانی ، نمی دانی ، نمی بینی و امثالهم.

شاید بتوانم گه گاهی برای چیزهایی که ازشان نفرت دارم دلسوزی کنم ، کنارگوشه ها دوستشان داشته باشم و اینها.

ولی برای چیزهایی که خشمگینم میکنند همچین جایی، همچین چیزی ، همچین گزینه ای ندارم.

بخواهم رو راست باشم فقط دلم می خواهد تکه تکه شان کنم ، به همه هفتصد و اندی روشی که می دانم ، می خواهم قیمه قیمه شدنشان را ببینم ، هزاران بار اگر تکرار شود باز کم است . ولی مگر خوی همه ادم ها همین نیست؟ موحودات خودخواهی که ارام نمیگیرند مگر اینکه چندین برابر آنچه کشیده اند پس بدهند ، حالا مهم نیست ان طرف قضیه که یا چه باشد ، اما اما ...

همینجا ان خصلت اشرف مخلوقاتی گلو ادم را میگیرد که مگر دنبال سعادت نیستی ؟ بخشندگی و رستگاری و از این چیزهای خوشمزه؟ خوب برو جلو ، برو دیگر ، برو بگیرش!

شاید ان ابتداها چون طفل ابله ای با ابریزش بینی فراوان ، پا برهنه روی ماسه های این سرنوشت دویدم که از پسش برمی ایم اما حالا انقدر اشک در چشمانم جمع شده که همه چیز را تار می بینم ، گلویم از ناله های فریاد زده شده درد می‌کند ، احتمالا ابریزش بینی بیشتری دارم و صورتم ورم کرده با سرو وضعی ژولیده تر مقابل پیشگاه الهی ایستاده ام سر کج نهاده ام که ببین اینها حقم را گرفتند ، به من ظلم کردند ولی نفهمند ، یا خودشان را زدند به خریت ! ما را زیر گرفتند یک اخ هم نگفتند ، هرچقدر هم توضیح می دهیم که حداقل خجالت بکشند از این به بعد بیشتر گند نزنند ، مارا شرمنده می‌کنند که دست ما نیست که حتما خدا می خواهد که غرق کفاثات باشید و این چنین در پایین پست ، تنها خرقه به تن غلط بخورید و غلت بزنید .

حتی جملاتشان هم پر از ایراد است انگار ما می خواهیم از اینا بخوریم ، دارند به ما می خورانند ، ما اینجا تلف شده ایم ، داریم می شویم ، پس مرگ رستگارانه ما کی می رسد؟

جانمان اب شد ، شهادت کی می رسد؟

نامه بلند بالای مان به پیشگاه الهی را تنظیم کرده ، ارسال می نماییم ، بازگشت می خورد که بچه آدم مقابل ظلم می ایستد مظلوم بازی نکن زشته خجالت بکش.

می خواهم پانوشت کنم که درسته ولی ببینید سه دهه و اندی حرف زدن فایده نداشته که ندارد همچنان ، کم کم دارم به ذات ادم بودن هم شک میکنم چه برسد به وجودشان.

ولی بهانه به نظر می رسد ...پس نمی رسد؟

عصر چاقو و شمشیر و اینها هم نیستیم که 

همینحوری دو کلام حرف خودشان را به خودشان بر می زنی جیغ می کشندکه وای وحشی...بعد فکر کن محض تفریح بخواهی مشت حواله دهانش کنی بلکه امید است بسته شود که گندش بیرون نپاشد و اینها

اینجا باید برای خودت بخوانی امید است که به تمیارستان و زندان نرسی و اینها.

برای همین دور اینها را باید خط بکشی یک خط بزرگ، خیلی بزرگ و پر رنگ . آن وقت باید هر روز صبح سر ساعت پنح بیدار شوی تا یوگا کنی ، پول تراپیست بدهی و کتاب چطور بیخیال باشم بخوانی و بعد هعی ظلم پذیر تر شوی..؟ گاهی ممکن است شک کنی که ایا من ابله ام؟ ولی کافی است تلویزیون را روشن کنی ، همانا که می بینی حتی ان کراوات زده ها هم دنبال مذاکره می دوند ، روی فرش خونین به  دنبال مذاکره ، تدارکات می چینند ، شاید این خیلی نزدیک باشد ، پس  ژنتیک اقلیمی را ربطش بدهی ، ان طرف تر دنیا دو تا هسته ای  خوردند ، گلبولهای سفیدشان را حذف می‌کنند ، برای انگل وارد شده حلوا ارده پخش میکنند که ممنون که امدی .

خیلی دور است ، پس این طرف تر تر را نگاه می‌کنی که یک عده ساکسون یک عده ساکسون دیگر را زنده زنده پختند خوردند قتل عام کردند رویش هم اسم های مختلف گذاشتند در دوران های مختلف تنظیم کردند که  همه را یکباره پر نکرده باشند رو دل کنند.

بعد حالا همان ها باهم درهم اند....

ان ور تر یک کشور شده بود حیاط خلوت یک ادمخوار پیر کثیف ، این ور تر یک جزیره است که می پرستند یک انگل کثیف تر.

ایا احساس ارامش بیشتری قرار است داشته باشم ؟ نه...

اینطور نیست که انگار در اخر بزرگترین ظالم داستان خودمانیم....؟

برای نفرت از ادمیت هنوز خیلی زود است اما همانقدر دیر به نظرم می اید.

مدام از خودم می پرسم خوب ببین کی سود می برد به کی چی میرسد کی ابتدا شروع اش کرده و چه کسی منتظر پایانش نشسته ،کی کجایش ایستاده ، من کجایش بودم ، نفعش از کجا روانه می شود... ولی انگار فقط وقت هدر دادم ، خسته تر شدم ، هیچی پیش نبرده ام ، واترقیده شدم ، حتی خورده شیشه ها هم دیگر نمی درخشند ، زاویه درسته تابشش زیر زور این خرابه کفاثات ها خم شده . قوس برداشته ، تابع زندگی ام را در همان منحنی می بینم .

کسی مهمان می پذیرد که به حد یکنواختی رسیده و از ان طرف به بی نهایت میل می‌کند .

بازه های بسته حتی جایی برای دوران زدن ندارند بعد این علف هرز رودخانه ارزوی اقیانوس می‌کرد.

یک کلام دختر ، بیاموز از دماوند.

سال بعد هم همچنان از این و ان بخوای بنویسی ، در این روزگار  پوره می شوی کامل!

درسته مثلا کاتانا و اینا ندارم ، کانزاشی که دارم.

 

پ.ن : اگر قرار نیست حالا حالا ها سرطان درمانی داشته باشد ، چرا خودت سرطان نشوی تا سرطان را حل کنی ؟ مثلا همان اسب و کخ باهم باش.

 

4

سر قبرم گل بکار، گل نذار!

3 هفته،4 روز پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

خانومی، سلام... ببین این احوالات ماست.

 

روزی روزگاری بود، آرزو می‌کردم مامان می‌داشتم.

 

مامان!

 

روزی روزگاری بود، آرزو می‌کردم دوست داشته می‌شدم.

 

محبت!

 

روزی روزگاری بود، آرزو می‌کردم خوشحال باشم.

 

تا ابد؟

 

ابد!

 

(الان به طرز بدجنسانه‌ای آرزو می‌کنم هیچ‌کدامشان حتی به ذهنم نمی‌رسید.)

 

بعد، بعد...

 

روزی روزگاری شد، فهمیدم آرزو کردن شروع فرسایشی دیگری به اسم فراموشی است. باید هدف داشت، آرزو کردن به درد نمی‌خورد.

 

روزی روزگاری تصمیم گرفتم در کارم بهترین بشوم.

 

روزی روزگاری تصمیم گرفتم به چیزی برسم.

 

روزی روزگاری تصمیم گرفتم کاری باید شروع کرد.

 

ولی بعد نشد، نرسیدم، نبودم، ندیدم...

 

نمی‌فهمیدم.

 

چطور باید؟

 

ولی الان فهمیدم. الان متوجه‌ام چرا و چطور. نه خیلی زیاد... شاید کمی بیشتر از این‌قدر، ولی نه آن‌قدر.

 

حالا، حالا...

 

حالا سردرد وحشتناکی دارم، گوش‌هایم به شدت درد می‌کنند. احتمال می‌دهم عفونت ویروسی باشد که با ژستی سخیفانه چسبیده به پرده‌ی گوشم و برایش دمبل می‌زند تا برای جلسه‌ی آزمون فردای فردا هرچه بهترتر آماده باشم؛ آن‌قدر که از همان‌جا مستقیم بروم سرای ابدی، ان‌شاءالله.

 

هرچه خوانده و نخوانده بودم در هم قاطی شده، به حدی که نمی‌دانم جدی‌جدی باید بزنم به کار یدی یا هنوز اجازه دارم برای رسیدن به چیزی که دوست دارم در پیله‌ام بمانم.

 

صدایی می‌رسد که: آن‌قدر بمان، خفه شوی، کپک‌زده...

 

این همان ویروس است.

 

ما آبرویی هم نداریم که.

 

کاش می‌شد می‌رفتم پای پنجره، زیر نور مهتاب می‌نشستم، از نیمه‌شب تا طلوع کاذب برای خدا زمزمه می‌کردم که:

 

من طفلکی‌ام، گناه دارم و این‌ها...

 

برایم آن شوالیه‌ی سیاه‌پوش خوش‌قدوقامتت را، که قربانش شوم، ان‌شاءالله... به‌به، چه آفریده‌ای خدا، چه فرشته‌ای، چه رشیدی...

 

برایم بفرست. مرا بیاورد پیش خودت.

 

که اینجا، ببین، حتی این ویروس‌های میکروسکوپی هم زورشان به من سیاه‌سر چیرگی می‌کند.

 

حیف‌ات نمی‌آید؟

 

این همه زحمت کشیدی، ساختی مرا، بعد اینجا هیچ‌چیز نیست خوشحالم کند؟

 

پس لبخندها و خوشبختی‌هایم را کی می‌خواهی ببینی؟

 

بهتر نیست پیش خودت بمانم، همیشه خوشبخت...؟

 

بعد مثلاً خدا هم می‌گفت:

 

راست گفتی.

 

بعد مستقیم خودش می‌بردم.

 

اصلاً جیغ، وای!

 

ته رستگاری می‌شد دیگر.

 

نداریم... از این آپشن‌ها هم نداریم.

 

خدا خودش کمک کند تا سر جلسه‌ی آزمون بدنم سالم بماند.

 

بعد آزمون هم کامیونی، ویروسی، چیزی بزند مرا ببرد، حل است.

 

همه‌ی عشق و محبتم به گلبول‌های سفید و پادگن و این‌ها را همین الان  تقدیم می‌کنم. ان‌شاءالله باشد با تمام توان مقابل آن شرورهای کوچک بایستند...

 

فقط دو روز هم کافی است.

 

بعد... بعد از این آزمون بشری، بی‌ارزش، مهم، آینده‌ساز، سرنوشت و بخت تعیین‌کن...

 

اگر باز هم نرسیدم، خودم دست ویروس را می‌گیرم، با هم دمبل بزنیم اصلاً.

7

حاشیهٔ اعترافات دو دهه زیستا بودن

1 ماه،3 هفته پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

.

.

الان چطوره؟

اه....میشه اول من سوال بپرسم؟

 

چرا یک‌بار هم شده،

کسی که منتظرم تا متوجه بشه چطور خیره‌خیره نگاهش می‌کنم،

متوجه نمی‌شه؟

 

چرا یک‌بار هم شده دست از نامه نوشتن برنمی‌دارم... بعد چیکار کنم؟ کشیش شکار کنم؟

 

چرا جعبهٔ نامه‌های من باید خالی باشه؟

 

چرا فقط می‌تونم منظره‌ای بدون سایه ببینم؟

 

اصلاً این چرا بودنش مهمه؟

 

نمی‌شه یک‌بار فقط بتونم هرچقدر دلم می‌خواد گاز بگیرم؟ نفس بکشم؟ بدون حساب‌وکتاب اشک بریزم، لبخند بزنم؟

 

نمی‌شه یک‌بار هرچقدر دلم می‌خواد من باشم و بعد تظاهر کنم دیوانه شده بودم؟

 

یا مثلاً... تأثیر مستی‌ام بوده؟

 

مثلاً مستی از خوشمزگی پنیر صبحانه.

 

یا فقط صرفاً شعف از زاویهٔ دوست‌داشتنی خورشیدی که بیش از حد دلچسب می‌تابیده.

 

ولی عارف که معروفش اعتراف نمی‌کنه...

 

البته تقصیر منه، من همیشه مبهم رفتار می‌کنم، گنگ حرف می‌زنم، نمی‌تونم اون‌قدر که احساس می‌کنم صادق رفتار کنم.

 

ولی چرا باید؟ همین که به کسی آسیب نرسونم کافیه، درسته؟

 

و در این «کسی»، من هم شامل می‌شم، درسته؟

 

آدم‌ها هیچ‌وقت قابل اعتماد نیستن. پس چطور بیشتر از این وسط‌تر بایستم؟

 

اگر می‌تونستم جایی از ته دل فریاد بکشم، نمی‌دونم حنجره‌ام اگر تواناییش رو می‌داشت، قلبم هم می‌تونست تحمل کنه یا دوباره یخ می‌زد و می‌ترسید.

 

اولین بار شهربازی رفتن خیلی هیجان‌انگیز بود، اون‌قدر که به این فکر کنم بعد از کتابخونه و شیرینی‌فروشی تصرف کردن، شهربازی تصرف کردن جذاب‌ترین تصرف‌های ممکنه.

 

هنوز هم موردعلاقه‌ترین آهنگ‌هام اونایین که ناگهانی تو پلی‌لیستم بودن، مثل یک نفرین کوچیک که اشتباهاً به معجزه بدل می‌شه؟

 

روزهای بهتر هنوزم بوی پاییز مخملیِ سبزی می‌ده که در عین تحریک کردنم برای شیون کردن، طوری آرومم می‌کنه که از خودم بپرسم اون کی بود داشت از غم کپک می‌زد.

 

اه... همه‌چیز خیلی دوست‌داشتنیه. حتی وقتی به‌شدت کلافم می‌کنه، حتی وقتی دلم می‌خواد از دستشون خودم رو غیرفعال کنم.

 

اون‌قدر دوست‌داشتنیه که گاهی درک چرایی یا درستیش رو ندارم، فقط می‌تونم این‌طور حس کنم.

 

پس این‌طور حس می‌کنم و امیدوار می‌شینم بلکه جریانش همون‌طور آروم و بدون لرزش پیش بره، تا بتونم چیزی رو دورتر از خودم و همهٔ این‌ها تحسین کنم.

 

گاهی...

 

گاهی همه‌چیز رو فراموش می‌کنم. تا می‌خوام از اون فراموشی لذت ببرم، متوجه می‌شم چرا فراموش کردم، باعث می‌شه همه‌چیز لذتش رو از دست بده... درست مثل روزهای خاکستری‌ام.

 

گاهی هم همه‌چیزی که فراموشم شده بود دوباره محکم در خاطراتم رو می‌شکنه و تکرار می‌شه... اما احساسی نمی‌تونم بهش داشته باشم... چون نمی‌تونم بفهمم چرا فراموشش کردم.

 

یک زمانی یک چیزی داشتم...

 

فکر می‌کردم تا آخر قراره مال من باشه. ولی بعد معلوم شد چون می‌خواست مال من نبوده و هر وقت بتونه به جایی دور می‌ره، شاید از همون اول رفته بود؟

 

یک زمانی فکر می‌کردم همهٔ اون چیزی که می‌دونم قراره ثابت بمونه، آب قراره همیشه بی‌احساس جاری بشه و آتش هم بسوزونه... بدون اینکه دلیلی بپرسه.

 

بعد مشخص شد تنها چیزی که ثابته، طرز فکر محدود و چارچوب‌های احمقانه‌ام بوده.

 

دوست دارم می‌تونستم خودخواه می‌بودم، خودخواه‌تر از این؟

 

آرزو می‌کنم بچهٔ لوس‌تر و درمانده‌تری بودم، حماقت‌آمیزتر از این؟

 

تصور می‌کنم اگر این‌قدر پیش رفتم، تقصیر چه کسی جز من می‌تونه باشه... چرا؟ نمی‌تونم در این حد گاهی شرور باشم؟

 

شهر شلوغ سردردآوره، مردم خسته‌کننده‌ان، اجتماعات عذاب‌آورن، مکالمات باید دائم تحلیل بشن، حالت صورت مدام باید بررسی باشه، باید همیشه بهترین جلوه رو انتخاب کرد، باید سعی کرد بهترین حالت رو مجسم کرد.

 

برای رسیدن به کمال باید تا حدی حداقل تظاهر به نزدیکی با تمامیت کمال کرد...

 

وسوسه‌های دوست‌داشتنی برای آشوب و رفتارهای ناهنجار رو باید کنار گذاشت، نباید نشون داد چقدر ترجیح می‌دی به‌جای قابل پیش‌بینی بودن، غیرقابل پیش‌بینی باشی، چون ممکنه به کسی بربخوره.

 

چون ساعت‌ها تلاش داشته که تحلیل کنه، می‌دونی؟ اون هم قطعاً خسته است، همه دلیل خودشون رو برای شرکت کردن داشتن. نمی‌تونن دیالوگ‌هاشون رو چون تو خسته‌ای تموم کنن.

 

بعد فقط می‌تونی امیدوار باشی قبل از اینکه گیر بیفتی، فرار کنی.

 

این اون همه‌چیزی بود که بهش فکر می‌کردم.

می تونم بگم بخشی از مشکلم اینه وقتی باید حدی گرفته بشم کسی باورم نمیکنه ووقتی اصلا نمی خوام جدی گرفته بشم ، خیلی دقیق متوجه و دیده میشم......

حالا این تقصیر منه که مدام سوتفاهم شکل میگیره؟

می دونم برای اصلاحش دیر اقدام میکنم ولی ...

آیا قضاوت کردن دربارهٔ صاحب اثر فقط از روی اثر، برای فهمیدن حقیقتِ شخصیتش کافیه؟

 

و از اون‌جایی که کامیونی، قطاری، چیزی دم دست نیست تا بتونم با کمکش به جایی دیگر حلول کنم،

 

فقط می‌تونم منتظر باشم تا زودتر حل شم.

 

اما...

 

اما اگه برای حل شدنم به تنهایی کافی نیست... نمی‌شه لطفاً این وسط منم چند نفر رو حل کنم؟

 

دوست دارم این بار خیلی از اون چیزها رو امتحان کنم.

 

می‌خوام این دفعه یک ستون باشم... نه یک پرتگاه.

 

پ.ن: به مناسبت تنها امروز بودن بیا اینکه کمی غیر رسمی تر نوشتم رو ندید بگیریم.

 

من بعدش ماهر تر میشم.بعد تو می تونی رسمی تر باشی من عزیزم.

7
درباره
Chesh About Img

ــ مرگ ما ست عروسیِّ اَبَد سِرِّش چیست؟ هو الله احد

تمامی حقوق برای Chesh محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده