You need to enable JavaScript to use this application.

موج ها را می شود شمرد؟

3 ماه،2 هفته پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

شبح

مترادفش می شود وهم ، چیزی توخالی .... نه تنها باعث ابهام است که خودش هم موهم صرف شده.

دایره لغات پدرم اینطور تفسیرش کرده؛

سایه ای معلق که هیچوقت خانه ای برای ماندن پیدا نخواهد کرد ، همیشه سرگردان خواهد ماند.

معنای اغوش را از یاد خواهد برد.

و شاید ...حتی خودش را هم فراموش کرد.

زمانی دور بود که دلم می خواست من هم شبح بودم.

شاید برای همین تمام عمرم با این کلمه همزادپنداری می‌کردم ؟

 

می‌گفت زندگی مان شبیه ان قلعه های شنی ساخته شده کنار دریا است . با شور، شعف ، عشق ، حوصله و سایر اینها اغاز می شود بعد با غفلت شایدهم خستگی یا اجبار ترکش میکنیم بعد دریا که تلاش می‌کرد اخرین اثرمان را با کنجکاوی های کودکانه اش لمس کند ویرانه اش کرد.

دنبال مقصر گشتن احمقانه است. هیچکس دفعه اولی که قصر شنی اش را می سازد به اینکه قرار است به بهانه بستنی یا فریاد های همراهش خیلی زود ترکش کند فکر نمیکند.

مشکل این است...فقط یکبار به این ساحل می اییم.

مسئله مهم اینجاست ، فکر میکنی این مشکل کیست؟

بقیه را نمی دانم ولی در نظر من

البته که مشکل صدفهاست ⁦┐⁠(⁠ ̄⁠ヘ⁠ ̄⁠)⁠┌

من قرار است غرق ان ابی بیکران شوم.

0

انتقام

3 ماه،2 هفته پیش در 𝔐𝔬𝔯𝔞𝔩

اولین باری که چنین واژه ای شنیدم داخل داستان خرگوش بلا بود! برای همین خیلی این واژه را دوست داشتم.انتقام یک کودک قیری کوچک با کلاه تصاویر بود که چشمهای دکمه ای داشت، هنوز هم انتقام برایم همین است.بی گناه ، بی ازار ، کوچک و دوست داشتنی است ، همینطور به شدت بغلی .اما چسبنده است، دورت می پیچد، حلقه می زند بعد نمی توانی از دستش در بروی مگر اینکه بپری درون بوته ی خارت. 

یادم می آید مدام خرگوش بلا به گرگ احمق می گفت می دانی فرق من و تو چیست ؟ من عاشق بوته های خارمم، باهاشون بزرگ شدم، در حقیقت داخلشون رشد کردم، بهم حس ارامش می دن، ما هم رو قبولیم ولی تو بوته های خارت رو سوزوندی و با خاکسترش کشاورزی، حالا ببین چی می کاری؟ هویج! بعد میگی چرا انقدر بد شانسی. همه هویج ها ی این داستان مال من اند! من خرگوش قصه ام اخه احمق! 

حالا منم حس همان حماقت اقا گرگ خاکستری داستان را دارم.

حس همان بی حوصلگی و کسالت بچه قیری داستان را.

انگار من هم یک صورت فلکی بودم!

برای همین یک هفته برایم در یک روز می گذرد...

0

بیا و ببین که بی خوشم ...

3 ماه،3 هفته پیش در 𝔐𝔬𝔯𝔞𝔩

برای چیزی سوگواری میکنم که حتی نمی توانم به خاطر بیارمش.

از ان بدتر اینکه برای چیزی دلتنگم که دقیقا نمی فهمم چیست.

چه چیزی کم است؟

این حس خلا برای چیست؟

مقصر منم؟

اگر به گذشته می رفتم ، ایا تغییری می ساختم؟

چطور می شود در عین شکاک بودن وابسته شد...؟

چرا نباید همه را دوست داشت؟ فقط باید مراقب بود دلباخته نشویم نه؟ بیرون ماندن خیلی سرد به نظر می رسد به هرحال...

سه سال گذشته و من هنوز نمی توانم لیمو های زرد را دست بگیرم از ترس اینکه بوییدن عطر مرکب دل‌نشین شان غرقم کند در همان حسی که نمی دانم چطور رخنه می‌کند به خاطراتم تا بیشتر حس دلتنگی کنم ، هرچقدر عطر یاس ناگهان زیر دلم را خالی میکند ، عطر لیمو بلد است چطور با ان رایحه پنبه ای اش قلبم را سوراخ کند ، نلرزیدن در برابر این احساس غیر ممکن است اما چرا بازهم از هر طرف به این حس ازار دهنده اعتیاد اور می رسم؟

من دلتنگم.

ولی چرا ؟

چرا؟

0

فاصله فاصله فاصله نقطه

3 ماه،3 هفته پیش
این نوشته دارای رمز می‌باشد.

یک برگ یاس بند دلم پاره می‌کند

3 ماه،3 هفته پیش در ム丂ノレ

اه سیل ...

این کنون یکی از همان کنون هایی است که دوست داشتم پیشم می بودی. ماه نشینی چقدر خوشمزه است ؟ ایا باید منم به فضا نورد شدن فکر کنم تا دوباره ببینمت؟

کاش حداقل یک استکان لیموناد داشتم و الان روی پشت بام نشسته بودم ، آنوقت درحالی که مست لبخند هلالی ماه بودم می توانستم بلند داد بزنم به سلامتی درختها.

شاید ان مابین هم تظاهر می کردم تورا کنارم حس می‌کنم.

من تغییر کردم؟ من سعی کردم. موفق بودم ؟ شکست نخوردم.

خداروشکر خداروشکر خداروشکر.

توانستم بعد مدتها صبحانه اب گوجه بخورم ، به طرز عجیبی خیلی دوستش دارم . اب گوجه یکی از ان چیزهایی است که تصور کردنش هم خوشحالم می‌کند.

هنوز هم گاهی حس میکنم جمجمه ام کوچکم شده اما دیگر ان ناراحت کننده را نسبت به جسم ام ندارم.

خیلی دلم می خواهد چند چیز بی ضرر را بشکنم ، این یکی حداقل تقصیر توست ، اگر نشانم نداده بودی چقدر ایینه شکستن لذت بخش است این وقت و بی وقتها که بی قراری می زند به بختم دلم هوس شکستن چیزها را نمی‌کرد ، نمی دانی چقدر سخت است از یک طرف فکر کردن به برهان های احساسات ورپریده شده و ان طرف هم دنبال معنی گشتن برای طغیان کردنهایشان ، تحلیل کردن صداهای پخش شده ، دریافت کردن حالات پنهان و نهان شده چهره های گذرا ، حفظ ظاهر کردنهای خودم و حالا ! جلوی دستم برای شکستن ها را گرفتن‌.

اه سیل.

تو نشانم دادی چقدر خیره شدن به تکه های شکسته لذت بخش است و از ان لذت بخش تر صدای شکستنش و ان حس رهایی بخش رها کردن.

حالا من باید مدام جلوی خودم را بگیرم که تنها استکان های باقی مانده سرویسمان راهم نشکنم.

بله سیل من دارم زیادی می نویسم ، خوشحالی؟ چون تو اصلا نمی نویسی . سیل ، باید ادرست را عوض کنی وگرنه نامه های من تپه ی سومی جلوی درخانه ات سبز میکنند ، البته ادرست را هم عوض کنی من بازهم برایت می نویسم تاثیر ندارد منتها فضای کافی برای پخش و رها کردن نامه هایم پیدا میکنی که این خودش امتیاز مثبت است.

نمی دانم ، شاید هم ماه فضای خالی زیاد دارد پس احتمالا نگران این چیزها نیستی.

ولی من خیلی نگران می شوم سیل ، نه فقط برای تمام ان احتمالات نا مطمئن و شک های واگیردار بلکه برای تو هم.

می دانی ؟

دیروز امد و گفت که نمی شود یکهو از همان ابتدا تماما باشی . خسته می شوند ، دلزده می شوند ، عادت میکنند ، تکراری می شوی ، حوصله سر بر و تو ذوق زننده‌.

من دوست ندارم تو ذوق بزنم ، ذوق قشنگ است ، من بیرونش را می خواهم بزنم ، اما ...

نمی توانم سعی کنم که کم کم همه ام باشم ... آخر مگر نقشه دیجیتالم که باید منتظر انتن او و داده های خودم بمانم تا بارگیرمان کامل و لود شویم ؟!؟؟؟!؟!.

این حال بهم زن است سیل!

خسته کننده ترین حالتی که می توانم فکرش را کنم.

من دوست ارن از همان اول همه ام باشم .

برای غریبه ها یک غریبه کامل و برای عوضی ها یک عوضی تمام.

ترکیبی هایش را هم دوست دارم ترکیبی جوابشان کنم.

اگر کسی را حس کنم دوست دارم می خواهم به دوست داشتنش ادامه بدهم و اگر متنفرم به تنفرم .

من یک قدیسه نیستم سیل دلیلی هم ندارد بقیه بفهمند به چه ایه و تفسیری به ترک دیوار لبخند می زنم .

بله بله کسی را که دوست داری باید روشن کنی ، کسی را هم که متنفری باید در مرداب اعمالش غرقش کنی .

یکسری چیزها هست که نمی شود فقط برای خودت نگهش داری می دانم ، اما لازم نیست انقدرها زودهم عجله کنی .

امروز کیک پرتقالی مهمانم بود ، نمی دانی چقدر عاشق پچ پچ های نرم و خنده های حبابی اش هستم ، وای! وای از عطر پرتقالی اش ، حتی حالاهم با دوباره تکرار کردنش خوشحالم ، با کیک پرتقالی راجع به خیلی چیزها بحث کردیم سیل ، یکی از انها همین بود ، می دانی چه کار کرد؟ خلال های بادامش را یکی یکی جلویم به صف کشید ، بعدهم انداختشان به روغن گفت ببین من همه شان را دوست دارم ، گفتم خوب نشانشان بده ، نجاتشان بده ! رودئوس نباش!

چند تا را خیلی زود برداشت و خام ماندند بعضی هارا هم دیر برداشت و سوختند ان وسط چندتایی به موقع برداشته شدند و برشته و سرخ شدند.

گفتم خوب این یعنی چی؟ گفت ببین دسته اول متوجه عشقم نشدند گازشان بگیری خام اند ، دسته دوم سوختند گازشان بگیری تلخی ماندگاری حس می شود .

دسته سوم اما هم تو از جویدنش لذت می بری هم خودش از طعمش.

گفتم یعنی چه

گفت یعنی خوب ببین گوش کن و درست به حست وفادار بمان زمانش که رسید می فهمی بعد خلال های بادم قلبت برشته و رسیده می شود.

من هم میگویم اگر فکر کردی دارم نخود تفت می دهم برای خودم و فکر آنجا هایش را نکردم همینکه کیک پرتقال گفت را برایت تکرار میکنم.

همین دیگه.

پ.ن: احساس میکنم از بس ذهنم بوی دریا گرفته لای مغزم دانه های شن گیر کردند.

بعد.پ.ن:به نظرت چقدر طول میکشد تا یک کلاغ تصمیم بگیرد دوستم شود ؟احتمالا اول باید از اتاقم بیرون رفته باشم نه؟ پای پنجره گردو به دست نشستن فایده ندارد...؟

و.بعد.پ.ن: سعی میکنم با سنجاقک سبز کوچک اتاقم دوست باشم منتها هم من از او می ترسم هم او ازمن.

از او می ترسم چون اگر لمسش کنم احتمالا اسیب می بیند ، اوهم از من می ترسد چون اجازه لمس نمی دهد

اما چرخش های دورانی اش خیلی قشنگ است سیل ، همچنین بازتاب نور از زیر بالهای شیشه ای منبت کاری شده اش ، حیف که نمی توانم برایش توضیح دهم چقدر خیره کننده است.از رنگ سبزش گرفته تا حاشیه گرد بالهایش.

0

میشه امیدوار باشم همشون بمیرن؟

3 ماه،3 هفته پیش در 𝔐𝔬𝔯𝔞𝔩
این نوشته دارای رمز می‌باشد.

فردا فردا فردا

3 ماه،3 هفته پیش در 𝔐𝔬𝔯𝔞𝔩

امشب ضیافت اخر بود باشه؟

فردا عالی میشم.

 

 

0

گربه‌ها سیالات غیرنیوتنی هستند.

3 ماه،3 هفته پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

اگر از شوخی بالا منقلب نشده باشم دستاهایم از مایع نارنجی رنگ نفرین شده با پاک کنندگی قوی چربی مخصوص الان دیروز ملتهب شده بودند ، در حقیقت چند روز..؟

شاید یک هفته...؟ ..بودند..؟

نمی دانم...از کجا آمد چطور آمد ناگهان دستهایم کویر شد ، بعد سوخت ، بعد در عین سوزش می خارید .

طبق تحقیق هایم اگزما است ، چون به اسم قشنگی دچار شده بخشیدمش . ایا این لوکسیرام دچاری است؟

همممم....؟ دوست دارم بنویسم بیشتر نوا ستایی ست.

تحملش در ابتدا خیلی سخت بود.

بعد فکر کردم با آبرسانی مشکلش حل می شود ، نشد ، اما چروکیده تر شد ، بعد فکر کردم وقت پماد و زماد و کرم و روغن و اینهاست تا التیام پیدا کند . منفجر شد .

انقدر دستم می سوخت که دلم می خواست گریه کنم ان لابه لا هایش هم خیلی می خارید و شاید ناخودآگاه یواشکی انقدر خاراندم تا زخم شد .

از شدت سوزش دستهایم قرمز شده بود ، انگار با ابرنگ دستهایم را شلخته رنگ زده باشم بعد رویش روغن داغ ریخته باشم....

فکر کردم اگر واقعا روغن داغ روی دستم ریخته بودم باید چه می‌کردم ؟ احتمالا فوتش میکردم. به طرز شگفت انگیزی بعد این فکر با فوت کردن سوزش دستم کمتر شد ، ولی سردرد گرفتم و نفس هم انقدر طولانی دمیده نمی شد.

وقتی رفتم لبه پنجره تا بافکر من یک پرنده ام خودم رو تسلی بدم متوجه شدم باران شبانگاهی می بارد .

نسیم سرد و خنک غربی می وزید . خیلی دلم برایش تنگ شده بود ، بوی همان گلهای زرد همیشگی را می داد ، بوی یاس ، داستان کویر را تکرار کرد ، دستم را دید ، با مهربانی دورش پیچید ، نفس سردش را رویش دمید ، با چند قطره باران نو رسیده دستهایم را شست ، همه ان پمادها و کرمهای چرب وحشتناک را پاک کرد و بعد تازه دستم نفس کشد ، سوزشش قطع شد . چقدر باد مهربان بود . گریه یادم رفت.

می خواهم بنویسیم تقصیر کسی بود که به جای صابون مایع معمول با رایحه الو مایع پاک کننده سطوح چرب فلزی و سرامیکی با پاک‌کنندگی بالا چربی را گذاشته بود .

ولی از قضا سه هفته است که ان مایع نارنجی نفرین شده آنجاست و اگزما ناگهانی نمی اید بغل و روبوسی.

من به خودم توجه نداشتم . بعد هم به جای خواباندن التهابم دنبال التیام بودم . مثل این است بدون دم کردن چای ، چای سرو کنی .

اه.

اگر ان باد نازنین نبود که اینها را دم گوشم زمزمه کند هنوز نمی فهمیدم ، احتمالا. بعد به جایش گریه میکردم.

ولی ان نازنین نصحیتم کرد دلداری ام داد دستهایم را فوت کرد .وای می توانم تا ده سال همینطوری از کمالات باد غربی بنویسم.از بس ناز بود.

فکر میکنم بوسه های ان باد شفا بخش بود ، چون دستهای سرخم حالا فقط کمی زخمت و کبود و ترک خورده به نظر می رسند ، خداروشکر دیگر نه سوزشی هست نه خارشی.

از آنجایی که داشتیم راجع به کویر صحبت میکردیم فکر میکنم با لمس های محتاط و نرمش دستهایم را مثل ان تپه های شنی نقاشی کرده ، این اولین هدیه ای یود که امسال گرفتم ، انقدر ذوق دارم ، هروقت به دستهایم نگاه میکنم لبخندم گل میکند ، خداروشکر که ان لحظه عبور باد غربی به من الهام شد پای پنجره باشم ، خداروشکر حداقل یک پنحره دارم ، خداروشکر که باد ها را داریم.

خداروشکر. بینهایت هزاران بینهایت خدارو شکر.

پ.ن: دوستدارم اینبار که امد و وزید به چای دعوتش کنم ، به یک دسته گل الاله.

0
درباره
Chesh About Img

ــ مرگ ما ست عروسیِّ اَبَد سِرِّش چیست؟ هو الله احد

تمامی حقوق برای Chesh محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده