You need to enable JavaScript to use this application.
دسته‌بندی: 家 根

نجواگرم ، توهم بوی سبز چمن تازه می دهی؟

2 ماه،2 هفته پیش در 家 根

ناراحتم.

شربت تلخ شد.

شام افتضاح از اب درامد.

از همه بیشتر به خاطر قول هایی که بی اهمیت تر از سکانس تکراری سریال همیشگی رد شدند ناراحتم.

از منی که چشمهایی که مستأصل بودند را دید و توانایی برای انجام هیچکاری نداشت.

از صدایی که می گفت لطفا هیچکاری نکن و این تلخ تر بود .

جایی از ذهنم اینطور پژواک شد که چون تو هیچ کاری نکردی ابنطور شد و چرا هنوز هیچکاری نمی‌کنی.

جایی دیگر کسی از من می پرسید تا کی می خواهی زنده بمانی.

قسمتی هم ان وسط نشسته بود و لبهای خمیده اغشته به قهوه اش را مزه مزه میکرد ، با نگاه خیره هلالی اش از من می پرسید هیچ می فهمی چقدر دلم می خواهد بمیرم ولی چون تو شایستگی اش را جمع نکردی نمی توانم؟

دلم می خواهد بدنم را بشکافم تا به جایی دور از دستش فرار کنم ، کسی چه می داند شاید اینطور شد و همه چی ناگهان بود شد‌.

از خودم می پرسم مگر همه مشکلات بشر به خاطر طمع نیست ؟ 

طمع به بیشتر داشتن.

بیشتر خواستن ، حس کردن ، دیدن ، لمس کردن ، بوییدن ، در اغوش گرفتن ، چشیدن ، بیشتر شدن ، وسیع تر شدن ، تا انتها بودن . برای اینها و بیشتر و بیشتر .

طمع.

پس نمی شود جلویش را گرفت؟

چطور؟

مثلا با چیزی دیگر نخواست؟

که دیگر دنبال چیزهای بیشتر و بیشتر نبود؟

به همان چیزهایی که دارم قانع بودن و قدرش را داشتن.

ولی مگر تلاش برای نگهداشتن ان چیزی که داری خودش طمع نیست؟

می گویند قبل از سیر شدن باید دست کشید ، خوردن تا حد سیری و فراتر از ان تنها برای حس کردن ان پر شدن رضایت بخش از درون چیزی طمع بزانگیز است پس باید از این سیری دست کشید. چون فقط همان طمع عزیز است که بیشتر و بیشتر می خواهدت تا بیشتر و بیشتر پیش بروی.

حالا دست از غذا کشیدی و با چین های سفره بازی میکنی که ناگهان فرد مقابلت صندلی اش را عقب کشیده و بعد از بلعیدن میزه به سمت تو قدم بر میدارد .

بعد از لمس کوتاهی از گرما در نوک انگشتانت متوجه می شوی دیگر دست نداری ، و تا می خواهی بپرسی چرا دیگر چیزی به نام تو جز چند تکه استخوان و توده ای لزج نمانده .

ناراحت کننده ترین بخش ماجرا آنجاست که ان نگاه پر از ناامیدی شخص را می بینی که غمزده نگاهت می‌کند ؛ چرا کافی نبودی ؟

چرا این تو بودی؟ چرا؟ چرا باید تو می بودی؟ به خاطر تو!! 

و بعد محبور می شوی با همان توده استخوانی ات بشنوی که اهسته انگشتهای خودش را می جود. لیما می گفت درد از شدت خونریزی یک موهبت است ولی مرگ از درد شکنجه است ، کنجکاوم این حس بی هوشی که گاها درون مغزم نبض می زند از بی حسی بدست امده از خونریزی های قلبم است یا صرفا نوعی واکنش دفاعی به درد پی در پی که بی وقفه می بوستم؟

تمام روز منتظر لحظه ای می نشینم که این تصورات پوشالی ام را جایی حبس کنم تا بلکه در طول خواب همهمه هایشان را نشنوم.

اما از بس حماقت امیز ام که حتی در این لحظه ام گیج عمل میکنم ، بیشتر شان فراموش می شوند و باز شب برایم قصه می خوانند.

البته من مقصرم. من مشکلی بودم که از لای شکافی که با تیغ کوچک جراحی بریده شده بود جفت پا بیرون پرید تا اثبات کنم عوضی بودن یعنی چه.

بله بله یادم امد.

ان .... شخص....بیا صدایش کنیم سبز عینکی. بله .سبز من ؟...سبز او!

سبز او میگفت.‌سبز ابی من.

میگفت اینکه دلیلی برای این همه درد پیدا نمیکند ارامش بخش تر است ، حداقل اینطور می شود تا خودش برای خودش دلسوزی کند.

حداقل اینطور می شود تمام ان توده را روی خودش تصور نکند.

حداقل اینطور.

ولی ..... سبز نمی داند چقدر طاقت فرساست بی دلیل درد متحمل شدن ، باعث می شود عادت کنی به حمل کردنش . و این عادت کردن آزاردهنده است ، نمی شود هرطور دوست داشت خودت را سرزنش کنی ان حس ترحم دوست نداشتنی مزاحم می شود.

و این شکنجه دردناک تر است.

شاید چون من ناقصم ، برای همین حتی نمی توانم همه انچه که می خواهم را بیان کنم. نمی شود ذره ای از انچه حس میکنم را منتقل کنم ، دیگر نمی فهمم اصلا چه بودم؟

شاید چون من ناقصم.

سیرا میگفت من از درد کشیدن متنفرم و از اینکه مردم از من ناراحت عصبانی یا متنفر باشند هم متنفرم چون بعدش می دانم که درد میکشم اما مهم نیست چقدر ناراحت یا متنفر باشم قرار نیست کسی متوجه شود .

دلم می خواست سیرا بود تا میگفتم سیرا سیرا سیرا اگر می شد حاضر بودم تمام عمرم باهم زندگی کنیم ، نه درجهان من ، در جهان تو ، دران اخر الزمان پر از بیماری . اینطوری اکر هم می مردم برای تو صرفا یک اتفاق تکراری بود.

ولی سیرا هم پشت همان سنگهای کاغذی است.

جملات زیادی این وسط گم شدند ، من دنبال چه بودم؟

اه .

در چنین زمانهایی من واقعا نمی فهمم باید چه میکردم ؟ چه باید می شد؟چه چیزی را رد کردم؟چه چیزی کم بود؟

دلم می خواهد چند کلمه نه چندان زیبا غیر ادبی به ادامه من وصله کنم تا بلکه حس خسته کننده درد اوری که روی مغز و سینه ام فشار می اورد توصیف شود...می شود؟

من فقط می خواهم باهم باشیم.خوشحال باشیم،درکنارهم ارام بگیریم.

باید چطور انجامش می‌دادم /بدهم؟

اصلا مگر من نفرین تو نیستم پس چرا گذاشتی که همچنان باشم ؟

تا انطور با چشمهای اغشته از عسل ات نگاهم کنی؟

تا در غم و خشم غروب نگاهت از خودم بیشتر متنفر باشم؟

که در نگاه کویر مواج اشان گم شوم؟ یا تنفر و دستپاچگی هلال شکلاتی شان را درمانده تماشا کنم؟

کاش ......

کاش اینقدر این من نبودم ...

چقدر تکرارش میکنی؟

چقدر تکرارش کنم؟

فکر میکنی هیچوقت تغییر نمی کنم؟

هر روز بخش بیشتری از من را فراموش می‌کنم... 

چرا من بودم؟

...شدم؟

نه نه ....من مقصرم ، چرا فکر میکنی من عوضی بی دست و پایی ام که مشکلاتی که از من جوهر گرفتند رد کنم؟

من فقط نمی دانم چطور پاک شوم ، به انحلال برسم .

من ناقص ، افکار پر از کمبود و جملات نا تمام. درچاچوبی محدود به تن‌... تاکجا؟تاکی؟

از همان ابتدا نباید عاشق شیشه های شکسته می شدم .

از همان ابتدا نباید ارزو چیزهای شیرین میکردم .

نباید ...

باید یک نت می بودم ، یک نت کوتاه و لرزان و محو.

نتی که قبل از شنیدنش به خاموشی می رفت.

متاسفم.

متأسفم.

متأسفم.

 

 

پ.ن: می روی اما بدان ای فراموشی

با غم سردی که می‌شناسم هم اغوشی

 

 

 

2

من عاشق هشت‌پا هام.

3 ماه،4 هفته پیش در 家 根

گفت عشق ات پوچه.

توخالیه. الکیه. هدر دادنه.

ممنونم که اینقدر راجع بهش فکر میکنی ، قضاوت میکنی و نظر می دی .

ولی لطفا . چطور می تونی اینو بگی؟

می دونی؟

من عاشق انیمه ام ، عاشق وبتونم ، عاشق مانهوام ، عاشق ناولم ، عاشق داستانهای طولانی و تصورات خیالیمم ، عاشق افسانه های تاروت ، خرافات هیالی بخت و اقبال ، عاشق تصور شگفت انگیز بودن جادو.

می دونم ...می دونم.

می دونم جادو در حقیقت کثیفه ، خیال همش یک ایهامه ، انیمیتد تماشا کردن وقت تلف کردنه ، عاشق کارکترهای خطی شدن ابله بازیه .

می دونم به نظرت حماقت امیز اینقدر عاشق کسی باشم که حتی هیچوقت زندگی نکرده . می دونم.

ولی ....

ولی خواهش میکنم ، به این فکر کن که من عاشقشم ، خیلی خیلی زیاد و یکبار به جای قضاوت کردن بپرس چه چیزی باعث شده اینقدر دوستش داشته باشم.

من هم ادمم ، باور کن مغز دارم وخیلی زیادی باهاش زیاده روی میکنم مثلا می تونم بینهایت با خودم حرف بزنم یا بی نهایت به بینهایت موضوع فکر کنم ، منم تحلیل میکنم ، برای خودم حکم می دم و قضاوت می کنم ، من هم می تونم درک کنم و بفهمم ...فقط نمی تونم بهت بگم یا درست اثباتش کنم می دونی؟

ما همیشه باهمین ولی گاهی خیلی دور به نظر می رسی

و مدام دور تر و دورتر می ری ، انکار بینمون میلیون ها سال نوری خلا پر شده . چطور می تونستم ترکهای روی قلب ات رو ببینم و بازم اصرار کنم بهم گوش کنی؟

نمی خواستم اذیت شی ، نمی شه تا ابد فکر کنم با منی .

خودت گفتی! گفتی یک روز از هم جدا میشیم!

همان یک ذره احساس امنیت و اطمینانم رو هم پاک کردی.بعدهم درس عبرتم کردی و می‌کنی برای بقیه.

نمی خوام بهونه بیارم حتی نمی خوام به نگارش درست کلماتم فکر کنم فقط خیلی احساس نا امیدی داشتم ، خیلی تنها بودم... اعتماد کردن برام سخت بود و سخت تر شده بود ، پذیرفته شدن و پذیرفتن مسخره به نظر می اومد همه چیز اخرش به رها کردن می رسید ، به نظرم همه یک مشت عوضی بودن که برای عوضی والا مقام شدن تلاش میکردن .

تو یکبار ازم پرسیدی چرا نمی خندی ؟

چیزی برای خندیدن وحود نداشت جز حماقت خودم .

غرورم نذاشت حوابی بدم ...شاید هم همون حماقت بود می دونی؟

ولی ......

ولی خیلی درد اور بود ، خیلی ناراحت کننده بود ، خیلی سرد بود .

من هر لحظه ارزو میکردم این عوضی خانه و عوضی واره ها ، همه مون برای همیشه پاک بشیم تا زمین بهتر نفس بکشه....تا اینکه....تا اینکه لابه لای صفحات داستانی که برام غیر قابل درک بود دختری رو دیدم که آخرش به خوشبختی رسید ، دیدن خوشبختی اون فرد باعث شد احساس رضایت کنم ، انگار دیگه اون مجسمه محکوم به مرگ نبودم ، می دونی؟ به قول عروس گریان دیدن لبخند عاشقان وسواس غیر قابل کنترلم برای عشق داشتن رو اروم می‌کنه.

می دونم می دونم من زیادی تاسف بارم.

اما دیدن اون پایان باعث شد بخوام پایان دیگری رو ببینم پایان هایی که شروع هایی نسبتا یکسان و متفاوت داشتن من خوشی هاشون رو دیدم و گریه هاشون و غم هاشون و عشق هاشون . من قسم هاشون رو شنیدم و رازهاشون . احساس تنهایی نمیکردم . احساس ازادی داشتم ، احساس رهایی و اون مابین عاشق شخصیتهایی شدم که می دونم هرگز قلبشون نخواهد تپید ولی قلب من رو به تپش انداختن ، باعث شدن از خودم بپرسم چرا هستم . لرزه های قلبم رو برای اولین بار حس کردم و با ذوق و جیغ توی تخت دست و پا زدن .

بزرگترین رازهاشون رو شنیدن و سخت ترین لحظات شون رو دیدن باعث شد خس کنم بهشون خیلی نزدیکم هرچند هیچوقت باهم نبودیم ، هرچند حتی جهانهامون از هزاران مایل نوری هم رد نشه .

من دوسشون دارم ، من بهشون عشق می ورزم با مدام یادآوری کردنشون در تک تک لحظاتم در روزمره ام در اینده ای که می خوام بسازم در تکه های شخصیت در حال رشدم.

پس لطفاً من رو قضاوت کن از من درس عبرت بساز

ولی لطفا به خاطراتم ، به سرگرمی هام ، به اونها نگو حماقت امیز.

اونها شاید فقط چند خط باشن ، چند تصویر یا یک خیال خام احمقانه که صرفا برای پولسازی ساخته شده بودن و شاید نویسنده یا هنرمندشم ازش خوشش نیاد

ولی من دوسش دارم .

چون وقتی به این فکر میکردم چطور باید برای همیشه خودم و این جهان رو پاک کنم دلیلی بهم داد که یک عوضی تغییر یافته بشم ، نه یک عوضی تکرار کننده‌.

اینکه عشق ربطی به کثافتهای تحمیلی تخیلی و قانونی و قضایی و بی شعوری و بی حرمتی و برچسبهای مندرآوردی عوضی مردم این عوضی خانه نداره.

فقط یک قلبه ، یک حس ، یک گرمای دلنشین یا یک انگیزه اتشین .

مسخره بود که زودتر نفهمیده بودم.

من عاشق شکلات بودم ،عاشق افتاب ، عاشق صدای همهمه برگها ، عاشق لمس باد ، عاشق شنیدن صدای اب.

من منتظر چی بودم ؟

یک شوالیه؟ یک شاهزاده ؟ یک جادوگر ؟ یک دلقک؟ یک کلاغ؟ یک محراب ؟

نه......

من فقط معادله عشق رو نمی فهمیدم نیازی به جواب نداشتم.

به لطف همون خطوط بی اهمیت یا ان تصویر های رنگی احمقانه حالا من معادله ی عشق رو با تکه های پازل خودم فهمیدم . مسئله زندگی ام رو هم با کمک خالقم همینطور حل میکنم .

با یک قلب که در سینه ام برایم نقاشی کشیده.

پ.ن: به هرحال متاسفم که اینقدر احمقم پس لطفا اینو نخون. نه بعدا و نه الان و نه دیروز باشه؟

0

از بیرون ترد-از درون نرم

7 ماه،1 هفته پیش در 家 根

 

آه که تو چقدر شیرینی عزیزم.

در زدی و باخنده آمدی.

درست همان لحظه که زیر لب زمزمه می‌کردم دلم می خواهد کسی باشد تا شیرین هایم را با او تقسیم کنم و سر میز شام به بهانه "بیشتر بخور عزیزم" همه نخود فرنگی هایم را حواله اش کنم. به این دلیل که غذا

اینطوری خوشمزه تر است؛

آمدی .

آه.

تصور اینکه این همه راه را در این سرما قامت راست کردی و پیاده از آن ور شهر آمدی دیدنم ، آن هم با آن همه شیرینی ، کافی است تا قلبم از درون له شده شیره اش را روی دلم تراوش کند.

احساس می کنم خونم به جوشش افتاده.

صدای ترکیدن حباب های پر از شادی حضورت را در قلبم می شنوم.

دلم می خواهد آنقدر بپرم و از هیجان ناله کنم تا بلکه کمی ساکن شوم.

که نکند یکوقت آن پلیدی هایی که در گوشه ها کمین کردند بفهمند تو درخشان نور عزیز من اینجایی.

 

تمام اتاقم بوی شیرین سر مست کننده ای می‌دهد.

نه از قند—

از بودنت.

حالا مانده‌ام با این حسِ ذوب‌شده از درون،

و با «اگر»هایی

که نمی‌دانم چقدر طول می‌کشد

تا «شدن» را یاد بگیرند، چه کنم.....

 

پ.ن:تا مادامی که خداوند و تو و آنها را دارم چرا که نه؟

خدا خودش به همه مان کمک خواهد کرد.

مدرک هم آن ماه نیلگون در نیمه شب.

آن سکوت های خیس باران های ناگهانی.

آن خنده های شادی که تو گهگداری می‌زنی .

که من به اثبات آن خطوط پیچ در پیچ هم شده ، قسم.

0

لیست رنگها روغنی!

7 ماه،4 هفته پیش در 家 根

به خاطر تو 

گاهی قرمزم.

گاهی ابی.

گاهی تا سرحد مرگ مشتاقم.

گاهی هم فقط برای مرگ مشتاقم.

ولی ....

 مشتاق بودن دلیل به رسیدن نیست.

درست مثل تو 

مرگ هم شایستگی می خواهد.

بگذار کمی بیشتر گازت بگیرم .

شاید من عشقم را به طرز مشکوکی 

احمقانه و عجیب نشان میدهم.

شاید کمی اشفته و ناشیانه باشد.

اما انکارش که نمی شود کرد.

چرا اینقدر زیر سوالم می بری.

چرا مدام پشت سرم میگذاری .

گاهی مرا می ترسانی .

انگار رهاکردنم خیلی اسان است.

برای همین 

هیچوقت نمی توانم کامل دوستت داشته باشم .

به هرحال قرار نیست تو هم همانقدر مرا بخواهی.

همانقدر و به همان شکل دوستم بداری.

اما اشکالی ندارد.

همه اشکال عشق برایم مقدس است.

همانطور که تو.

.

پ.ن:چطور توانستم همه اش را تحمل کنم؟

پس بگو 

بگو که 

خیلی به من افتخار میکنی .

.

پ.پ.ن: بی دلیل 

بی دلیل بی دلیل.

.

پ.پ.پ.ن: صورت مسئله کجاست؟ 

از اینحا تا انجا.

.

پ.پ.پ.پ.ن: تا هروقت که باران ببارد.

.

پ.پ.پ.پ.پ.ن:حالا انقدر ستاره دارم که ذوق زده ام

گاهی هم کلافه زده....

و.پ.ن: چون سخت می گذرد.

و خداروشکر که می گذرد .

0

خوشبختی زمستانی من

8 ماه،1 هفته پیش در 家 根

آگر همه جا سکوت بود و من یک نجوا دلم می خواست تو مرا بشنوی.

اگر همه رفتند و تو ماندی تنها ، دلم می خواست فقط مرا ببینی.

.

.

.

.

..

روزی بود که تصمیم گرفتیم باهم بومرنگ بسازیم ،ولی من فراموشش کردم و تو تنهایی انجامش دادی .

روزی بود که تو به من نیاز داشتی ، ولی من رفتم و تو تنهایی تحملش کردی.

روزی بود که تو به من افتخار میکردی ، ولی من درک نکردم و تو سکوت کردی.

ان روزها چطور گذشتند؟ چطور توانستند؟

و من نمی دانستم ، اما تمام مدت تنها قهرمان من همیشه تو بودی و هستی و خواهی بود .

کاش میشد این را آنقدر بلند فریاد بزنم ، یا آن طور در آغوشت پنهان شوم و قربان صدقه ات بروم.

اما من ناتوان عوضی ام.

ناتوان بودن برای دراغوش کشیدنت زجر اور است.

ناتوان بودن برای مراقبت بودن ناراحت کننده است

فقط ....من خیلی برای چنین لحظاتی احمقم.

از آنجا که تو بهتر می دانی .......

می شود من مبهم بی دست و پا را بازهم به قدم زدن ببری؟

اما بیا ان موقع به جای اب راجع به خودمان حرف بزنیم.

به جای گذشته راجع به حال فکر کنیم.

و به جای اینکه سکوت کنیم ، دست همدیگر را گرم نگهداریم.

هنوز هم ....

هنوز هم قسم من پابر جاست.

هرچقدر هم تلاش کنم غیر قابل فراموش شدن است.

ان هم نه وقتی هرشب برای رسیدن به ان زانو زده دعا میکنم.

باور داشتم تنها مشکل منم.

و وقتی این لکه پاک شد ، آن وقت سعادتمند تر از همیشه خواهی بود ، امیدوار بودم.

اما امروز فهمیدم ، موجودات دوست داشتنی و ارزشمندی چون تو همیشه در معرض خطر اند.

باید بهترین مکان را برای رها کردن گلدان در نور پیدا کرد .

باید بهترین روش را برای قلمه زنی رزها را پیدا کرد.

باید بهترین کود را پای درختها ریخت.

می دانم .

فقط کمی . کمی بیشتر صبر کن.

بهترین پایان را در نظر میگیرم. برای همه شان .

و برای خودمان.

و برای من.

برای من باتو . 

برای ما.

پ. ن : ایا هرگز میدانستی چطور دوستدارم؟

همانطور که قلب بی وقفه برای جان می تپد.

همانقدر ساده لوحانه و احمقانه.

از همان ابتدا تا انتها.

واقعا دوستدارم.

قسم می‌خورم.

تا ابد.

.

پ.پ.ن:هرلحظه بودن با تو مبارک است.

روزت مبارک.

 

0

گل یخ من

2 سال،1 ماه پیش در 家 根

گاهی وقتها آرزو میکنم کاش توهم به راحتی گریه میکردی ، می‌دانم توهم از گریه کردن بیزاری ، میدانم آنقدر قوی هستی که به تنهایی عادت کردی ...

ولی گاهی وقتها آرزو میکنم کاش توهم حداقل به اندازه من گریه میکردی ، کاش توهم حداقل به اندازه من از تنهایی گریزان بودی ، شاید آن وقت اینقدر غمگین نبودی .....

شاید آن وقت راحت تر بودی ، میدانم حرف‌هایم به نظرت بچگانه اند ، ولی .....من همیشه به این فکر میکنم. 

وقتی امروز صبح دستهایت از شدت عصبانیت میلرزیدند ، اشکم درآمد ، میخواستم از طرف هر دوتایمان تا آنجا که میتوانم گریه کنم ولی بعد وقتی نگاهم به چشمهای روشن کاراملی ات افتاد و از نگاه خیسم دوری کردی یادم آمد چقدر از گریه کردن بیزاری ، میدانم هردوتایمان آنقدر قوی هستیم که در خلوت ، یواشکی چند قطره اشک بریزیم ولی هیچ وقت دوست نداری جلوی تو گریه کنم.

اما من اینطور نیستم ...متاسفم ، ولی همان لحظه که از نگاهم دوری کردی یادم آمد چقدر آرزو میکردم یک دل سیر در آغوش هم گریه کنیم، بگذاری به حرفهایت گوش دهم و مثل همه خانواده های دیگر باعث ارامشت باشم.

افسوس میخورم که اینقدر بزدلم ، که اینقدر دستپاچلفتی ام ،که اینقدر گیجم، که اینقدر غیر قابل باورم، که باعث شده ام تو همیشه نگران و دلواپس من باشی و من هیچوقت قابل تکیه به نظرت نرسم .

هروقت حرف از آینده من و جدایی هایی که ممکن است رخ بدهد میزنی گریه ام میگیرد . من بیزارم ، بیزارم از اینکه از خانواده ام جدا بشم ، همین تنها دلیل من برای وقت نگذراندن در بیرون است . هروقت بیشتر از پنج ساعت بیرون باشم دلم آشفته میشود ، دست و پایم را گم میکنم که در خانه چه خبر است.

دلم به شدت برای شما ، تنها خانواده ای که دارم تنگ میشود ، میگیرد ، خالی میشود ، میپیچد که من که نبودم چه شد ؟ نکند چیزی شد؟ کاش پیش شان بودم کاش پیشم بودند.

خیلی لوس به نظر میرسم؟ اهمیتی ندارد . من از اینکه از دستتان بدهم میترسم ، از اینکه پیشم نباشید و ترکم کنید میترسم ، از اینکه نتوانم کاری برایتان کنم میترسم .

بارها از خودم متنفر شدم چون آنقدر که باید برایتان شایسته و مفید نبودم ، وقتی بچه بودم و نمی‌دانستم باید چه کنم و ساعتها یواشکی در مدرسه گریه میکردم تا کمی سبک شوم؛ اما از بدشانسی هایم یا خوش شانسی بیش از حدم همیشه خاله نظافتچی مهربانی یا خانم معلم مسئولیت پذیری بود که بیاید از کنارم رد شود و داد بزند برو داخل! تنها زنگ کلاس نشستی در حیاط که چه؟

آن زمانها خیلی از خودم خجالت می‌کشیدم از اینکه اینقدر بی دست و پایم . هنوز هم همینطوری مانده ام. حتی نمیتوانم درست ابراز احساسات کنم. وقتی عصبانیم و استرس دارم بلند میخندم ، وقتی خوشحالم گریه میکنم، وقتی ناراحتم سردرد میگیرم و وقتی با دیگران ام اجباراً لبخند میزنم تا خوب به نظر برسم ،خیلی شرمنده ام . از اینکه اینقدر ناقص ، ناکافی و گیجم. 

وقتی به آن لحظه که از غم نشسته بودی و زانوهایت را در آغوش گرفته و سر خم کرده بودی فکر میکنم میخواهم قلبم را از سینه در بیاورم برایت شرحه شرحه کنم . 

میدانم به خاطر من و ما بود که اینقدر تلاش کردی ، اینقدر قوی ماندی و اینقدر زخم خورده ای . 

فکر نمیکنم ارزش این همه سختی هایی که برایم کشیده ای را داشته باشم اما قول میدهم همه تلاشم را بکنم تا به من افتخار کنی . 

چه چیزی ارزشمند تر از این که از قهرمانت «من به تو افتخار میکنم »بگیری ؟

هیچوقت نتوانستم آنطور که باید با تو احساساتم را در میان بگذارم .

هیچوقت نتوانستم بگم دوست دارم .

هیچوقت نتوانستم بگم میخواهم بغلت کنم .

هیچوقت نتوانستم بگم چقدر از نبودنت وحشت زده ام .

هیچوقت نتوانستم بگم چقدر ....چقدر ...چقدر بهت افتخار میکنم .

من خیلی احمقم . خیلی احمق . تو بهتر از خودم مرا می‌شناسی پس خیلی بهتر از من میدانی که چقدر احمقم .من هیچوقت نتوانستم آن طور که باید به عزیز ترین افراد زندگی ام محبت کنم . 

متاسفم . متاسفم .متاسفم.

میدانی هربار که میبینم چقدر قلبت شکسته و زخمی است ، که چقدر ساده لوحانه باور داشتی و دیگران به تو پشت پا زدند ، که چقدر سنگدلانه همه تنهایت گذاشتند و تنهایت کردند ، آنقدر خونم به جوش می آید که میخواهم بیخیال عواطف و کمالات انسانی شوم و همه شان را مورد نفرین هایم قرار دهم ، آنقدر ناراحت میشوم که میخواهم ساعتها گریه کنم و محکم در آغوشت بگیرم . ولی میدانم از ترحم کردنها بیزاری و در عوض ترجیح می‌دهی من از این ها پند بگیرم تا دلشکسته و تنها نباشم. ولی من خیلی احمقم . چطور میتوانم برای تو غصه نخورم و فقط روی بهتر زندگی کردن تمرکز کنم . از همه کسانی که با تو چنین کردن بیزارم ، هیچکدامشان را نمیبخشم .

میدانم تو هم درد میکشی، توهم غصه داری ولی چون توانی برای گریه کردن نداری، هیچکس باورت نمیکند. برای همین هم دیگر به کسی چیزی نگفتی .

برای همین به من یاد دادی با کلمات احساسات ام را بیان کنم نه با حالت صورت و اخم و گریه کردن . 

چون این چیزی بود که خودت در تمام این سالها سعی کرده بودی بیاموزی.

دلم میخواهد دستت را بگیرم باهم فرار کنیم ، بی خیال همه چیز و همه کس فقط ما باشیم . برویم جهانگردی از راه ابریشم تا قطب شمال ، همان چیزی که وقتی بچه بودم برایم میگفتی .

میدانی تنها آرزوی کودکی ها و نوجوانی هایم چه بود ؟ این که تکیه گاهی باشم برای تو . برای خانواده ام.

از مشاوره مدرسه احمقم خیلی ناراحتم که آن سال در آن روز وقتی با آن پیشنهاد وسوسه انگیزش برای دردودل اجازه دادم پای حرف‌هایم بنشیند و بفهمد که چقدر نگران تو هستم و چقدر دلم میخواهد برای تو خوب باشم، آمد و بی وجدانه تمام حرفهایم را کف دستت گذاشت و تو چندین روز در خودت بودی و دلگیر و دیگر با من درد و دل نکردی . بعد هم مثل قبلها نشستی به خود خوری . 

من نمیخواهم تو به خاطر من و ما به خودت سخت بگیری ، من نمیخواهم وزنه ای باشم روی گردنت، من نمیخواهم از ما فاصله بگیری تا ما آسیبی نبینیم ، من میخواهم به من تکیه کنی با من درد و دل کنی ، وقتی غمگینی گریه کنی ، وقتی خوشحالی قهقهه بزنی .

وقتی بیکاری بیایی باهم قایم باشک بازی کنیم. باهم حرف بزنیم . من امیدوارم زمان خیلی خیلی زیادی باهم باشیم ، باهم! 

و تو دیگر اینقدر غمگین و تنها و ناراحت و دلشکسته نباشی .

امیدوارم تو خوشحال باشی ، خیلی خیلی خیلی خوشحال . آنقدر بخندی ، آنقدر شاد باشی ، که از دل درد به گریه بیفتی.

امیدوارم تو خوشبخت باشی .

 

پ.ن: حتی اگر در سرنوشت ات خوشبختی نبود ، خودم برایت تمام خوشبختی را که بتوانم میخرم ، می‌چینم ، جمع میکنم ، می آورم.

من میخواهم که تو بیشتر از اینها شاد و سعادتمند باشی.

پس اگر در سرنوشتمان این نیست ، مشکلی ندارم ، خودم برایت همه همه اش را می‌آورم .هرطور که شده .

برای همین قول میدهم در آینده بیشتر مراقب تو ، مراقب ما ، باشم، تا شادتر و خوشبخت باشی .

0
درباره
Chesh About Img

ــ مرگ ما ست عروسیِّ اَبَد سِرِّش چیست؟ هو الله احد

تمامی حقوق برای Chesh محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده