You need to enable JavaScript to use this application.
دسته‌بندی: ム丂ノレ

یک صفحه کروی

3 روز،23 ساعت پیش در ム丂ノレ

سیل عزیزم.

احساس می‌کنم می‌خواهی رهایم کنی.

ترکم نکن.

می‌خواهی فراموشم کنی.

ترکم نکن.

می‌دانی چه می‌شود اگر ترکم کنی؟

ترکم نکن.

آن وقت فقط من می‌مانم.

ترکم نکن.

من، بدون تو.

پس کی قرار است دیگر همه‌ی آن سؤال‌هایی را که مخاطبشان منم، بشنود؟

می‌بینی؟ کسی نیست.

چه کسی باز هم برایت نامه خواهد نوشت؟

چه کسی بدون تو از حجم آن همه سکوتِ همهمه‌آور خفه خواهد شد؟

می‌شنوی؟

شیرینیِ آرامشِ فراموشی دوست‌داشتنی است، اما چطور خرده‌شیشه‌های یادآوری‌های لحظه‌ای را تحمل می‌کنی؟

عزیزم، حالا که این همه سؤال پرسیدم، تو هم سؤالی بپرس.

تصور می‌کنم روزی پرسیده بودی:

چرا رنگ‌هایی را که عاشقانه دوستشان داری، اطرافت نداری؟

امروز می‌خواهم برایت بنویسم.

عزیزم، همه‌ی آن‌ها دورند.

خیلی، خیلی دور.

برای مدتی طولانی، در آن گذشته‌ای که همیشه به نظر می‌رسید در اعماق قلبم از آبی متنفرم.

از آبی و هر چیزی که به این طیف می‌رسید.

از آبی و هر چیزی که به این مزه می‌رسید.

از آبی و هر چیزی که به این وزن می‌رسید.

متنفر بودم.

متنفر بودم.

متنفر بودم.

 

آن موقع‌ها عاشق سبز بودم.

به‌شدت آرزو می‌کردم در چمنزاری سبز، تا همیشه دفن شوم.

عاشق تمام نت‌هایی بودم که در این رنگ خوابیده بودند؛

نشسته بودند،

منتظر بودند،

پنهان شده بودند.

 

اما سرنوشت چه بود؟

اصلاً چه شد؟

به کجا رفت؟

به کجا می‌رود؟

 

فقط من بودم و آبی.

 

صورتی دست‌نیافتنی بود،

بنفش رؤیایی،

و سبز...

سبز مقدس بود برایم.

 

حالا بدون آبی نمی‌توانم نفس بکشم.

بدون آبی نمی‌توانم بنویسم.

بدون آبی نمی‌توانم رؤیا ببینم.

بدون آبی نمی‌توانم عشق را بفهمم.

 

بدون آبی نمی‌توانم.

 

هر بار که چنین لحظه‌هایی می‌آیند، لحظه‌هایی که فقط منم و آبی، احساس می‌کنم خیانتکار وحشتناکی‌ام.

احساس می‌کنم دروغ بزرگی‌ام.

احساس می‌کنم زنده نیستم؛

که تنها یک توهمم.

 

و بعد، وقتی غرق چنین افکاری‌ام، فقط آبیِ لاجوردی‌ام آرامم می‌کند.

تصور سنگینیِ رنگ و تناژش زنده‌ام می‌کند.

انگار بالاخره فرار کرده باشم.

پاهای برهنه‌ی ذهنم، رهاشده، در چمنِ جوهرهای آبی خیس می‌شوند و سوزن‌سوزن شدنشان از شدت ذوق‌آور بودن، به همان اندازه زننده است.

غرق در رنگش دست‌وپا می‌زنم.

فکر می‌کنم دورتر رفته‌ام؟

فقط رنگ‌افشانی کرده‌ام.

 

تمام این مدت، بوی تندِ ترکیبات اسرارآمیزِ رنگدانه‌هایش روی پوستم نشسته و خشک شده بود.

بعد من می‌پرسیدم:

چرا این‌قدر وصله‌ی ناجوری برای بوم‌های سفیدم؟

حتی یک قاب هم نیست.

نه، حتی...

پس فقط ماندم.

انگار برای ماندنم تمنا می‌کند.

ولی تو چطور، سیل؟

تو چطور؟

و من؟

 

پ.ن:آن‌قدر پوستم را خاراندم،آن‌قدر خراشش دادم...

پس چرا هنوز آبیِ رویش نرفته؟

پس فقط من نمانده‌ام...

نه؟

سیل؟

0

یک برگ یاس بند دلم پاره می‌کند

3 ماه،3 هفته پیش در ム丂ノレ

اه سیل ...

این کنون یکی از همان کنون هایی است که دوست داشتم پیشم می بودی. ماه نشینی چقدر خوشمزه است ؟ ایا باید منم به فضا نورد شدن فکر کنم تا دوباره ببینمت؟

کاش حداقل یک استکان لیموناد داشتم و الان روی پشت بام نشسته بودم ، آنوقت درحالی که مست لبخند هلالی ماه بودم می توانستم بلند داد بزنم به سلامتی درختها.

شاید ان مابین هم تظاهر می کردم تورا کنارم حس می‌کنم.

من تغییر کردم؟ من سعی کردم. موفق بودم ؟ شکست نخوردم.

خداروشکر خداروشکر خداروشکر.

توانستم بعد مدتها صبحانه اب گوجه بخورم ، به طرز عجیبی خیلی دوستش دارم . اب گوجه یکی از ان چیزهایی است که تصور کردنش هم خوشحالم می‌کند.

هنوز هم گاهی حس میکنم جمجمه ام کوچکم شده اما دیگر ان ناراحت کننده را نسبت به جسم ام ندارم.

خیلی دلم می خواهد چند چیز بی ضرر را بشکنم ، این یکی حداقل تقصیر توست ، اگر نشانم نداده بودی چقدر ایینه شکستن لذت بخش است این وقت و بی وقتها که بی قراری می زند به بختم دلم هوس شکستن چیزها را نمی‌کرد ، نمی دانی چقدر سخت است از یک طرف فکر کردن به برهان های احساسات ورپریده شده و ان طرف هم دنبال معنی گشتن برای طغیان کردنهایشان ، تحلیل کردن صداهای پخش شده ، دریافت کردن حالات پنهان و نهان شده چهره های گذرا ، حفظ ظاهر کردنهای خودم و حالا ! جلوی دستم برای شکستن ها را گرفتن‌.

اه سیل.

تو نشانم دادی چقدر خیره شدن به تکه های شکسته لذت بخش است و از ان لذت بخش تر صدای شکستنش و ان حس رهایی بخش رها کردن.

حالا من باید مدام جلوی خودم را بگیرم که تنها استکان های باقی مانده سرویسمان راهم نشکنم.

بله سیل من دارم زیادی می نویسم ، خوشحالی؟ چون تو اصلا نمی نویسی . سیل ، باید ادرست را عوض کنی وگرنه نامه های من تپه ی سومی جلوی درخانه ات سبز میکنند ، البته ادرست را هم عوض کنی من بازهم برایت می نویسم تاثیر ندارد منتها فضای کافی برای پخش و رها کردن نامه هایم پیدا میکنی که این خودش امتیاز مثبت است.

نمی دانم ، شاید هم ماه فضای خالی زیاد دارد پس احتمالا نگران این چیزها نیستی.

ولی من خیلی نگران می شوم سیل ، نه فقط برای تمام ان احتمالات نا مطمئن و شک های واگیردار بلکه برای تو هم.

می دانی ؟

دیروز امد و گفت که نمی شود یکهو از همان ابتدا تماما باشی . خسته می شوند ، دلزده می شوند ، عادت میکنند ، تکراری می شوی ، حوصله سر بر و تو ذوق زننده‌.

من دوست ندارم تو ذوق بزنم ، ذوق قشنگ است ، من بیرونش را می خواهم بزنم ، اما ...

نمی توانم سعی کنم که کم کم همه ام باشم ... آخر مگر نقشه دیجیتالم که باید منتظر انتن او و داده های خودم بمانم تا بارگیرمان کامل و لود شویم ؟!؟؟؟!؟!.

این حال بهم زن است سیل!

خسته کننده ترین حالتی که می توانم فکرش را کنم.

من دوست ارن از همان اول همه ام باشم .

برای غریبه ها یک غریبه کامل و برای عوضی ها یک عوضی تمام.

ترکیبی هایش را هم دوست دارم ترکیبی جوابشان کنم.

اگر کسی را حس کنم دوست دارم می خواهم به دوست داشتنش ادامه بدهم و اگر متنفرم به تنفرم .

من یک قدیسه نیستم سیل دلیلی هم ندارد بقیه بفهمند به چه ایه و تفسیری به ترک دیوار لبخند می زنم .

بله بله کسی را که دوست داری باید روشن کنی ، کسی را هم که متنفری باید در مرداب اعمالش غرقش کنی .

یکسری چیزها هست که نمی شود فقط برای خودت نگهش داری می دانم ، اما لازم نیست انقدرها زودهم عجله کنی .

امروز کیک پرتقالی مهمانم بود ، نمی دانی چقدر عاشق پچ پچ های نرم و خنده های حبابی اش هستم ، وای! وای از عطر پرتقالی اش ، حتی حالاهم با دوباره تکرار کردنش خوشحالم ، با کیک پرتقالی راجع به خیلی چیزها بحث کردیم سیل ، یکی از انها همین بود ، می دانی چه کار کرد؟ خلال های بادامش را یکی یکی جلویم به صف کشید ، بعدهم انداختشان به روغن گفت ببین من همه شان را دوست دارم ، گفتم خوب نشانشان بده ، نجاتشان بده ! رودئوس نباش!

چند تا را خیلی زود برداشت و خام ماندند بعضی هارا هم دیر برداشت و سوختند ان وسط چندتایی به موقع برداشته شدند و برشته و سرخ شدند.

گفتم خوب این یعنی چی؟ گفت ببین دسته اول متوجه عشقم نشدند گازشان بگیری خام اند ، دسته دوم سوختند گازشان بگیری تلخی ماندگاری حس می شود .

دسته سوم اما هم تو از جویدنش لذت می بری هم خودش از طعمش.

گفتم یعنی چه

گفت یعنی خوب ببین گوش کن و درست به حست وفادار بمان زمانش که رسید می فهمی بعد خلال های بادم قلبت برشته و رسیده می شود.

من هم میگویم اگر فکر کردی دارم نخود تفت می دهم برای خودم و فکر آنجا هایش را نکردم همینکه کیک پرتقال گفت را برایت تکرار میکنم.

همین دیگه.

پ.ن: احساس میکنم از بس ذهنم بوی دریا گرفته لای مغزم دانه های شن گیر کردند.

بعد.پ.ن:به نظرت چقدر طول میکشد تا یک کلاغ تصمیم بگیرد دوستم شود ؟احتمالا اول باید از اتاقم بیرون رفته باشم نه؟ پای پنجره گردو به دست نشستن فایده ندارد...؟

و.بعد.پ.ن: سعی میکنم با سنجاقک سبز کوچک اتاقم دوست باشم منتها هم من از او می ترسم هم او ازمن.

از او می ترسم چون اگر لمسش کنم احتمالا اسیب می بیند ، اوهم از من می ترسد چون اجازه لمس نمی دهد

اما چرخش های دورانی اش خیلی قشنگ است سیل ، همچنین بازتاب نور از زیر بالهای شیشه ای منبت کاری شده اش ، حیف که نمی توانم برایش توضیح دهم چقدر خیره کننده است.از رنگ سبزش گرفته تا حاشیه گرد بالهایش.

0

چای نعنا و پونه یا دمنوش اویشن و بابونه؟

4 ماه پیش در ム丂ノレ

سیل عزیزم.

فکر میکنم که بهتر است سرم را ببرم بندازم دور . خدا را چه دیدی شاید راه باز شد برای ان لوبیای بخت برگشته تا بلکه قد برافراشته به اغوش ابرها برسد . شاید هم فلکه مومی شدم از جوهری قرمز برای پستچیانی که بدون تمبر نامه پست می‌کنند تا دست یاری برسانم ، می توانم همینطوری بی مقصد در زمان شناور باشم اینطوری سریع تر هم پیدایم میکنند تا نامه ها را مهر کنم.

شاید هم فقط مردم ، ان طرف دیگر زنده شدم .

ان وقت می روم خودم را می اندازم توی چای شهد ، ماسک چشم قرمزی هم مال من است ، دیگر مشکلی نخواهد بود ، چای سیب می خورم و منتظر می نیشنم تا ...کسی شهد بخواهد.یا در.

حالا حساب کن چندبار به نقطه ها زدم؟

 

0

به خاطر این بغض

5 ماه،3 هفته پیش در ム丂ノレ

آسیل عزیزم.

زمین گرد است اما اسمان چطور؟

دلم می خواهد یکبارهم که شده از یکی از ان ستونهای پر شگفتی اش بالا بدوم ، آیا بعد به طرز زیبایی به اغوشش سقوط خواهم کرد؟

 

و بعد از یک بوسه هزاران دلیل پی درپی هست برای نفس کشیدن 

و بعد از هزارن بوسه متمادی ، تنها یک دلیل.

کمی غم ، کمی خستگی ،کمی درد ،کمی سرگشتگی ، کمی تکرار و البته مقدار زیادی لالایی در پس زمینه از ترکیبات اصلی این نامه اند.

الان احساس افسوس میکنی یا توهم حوصله ات سر رفته؟

بیا کمی کجش کنیم ،احتمالا این هم از تاثیرات جاذبه است ، اگر هم نه فنجان مان مقصر بوده ، چند ترک دوست داشتنی اینجا و آنجا از رد بوسه هایمان مانده ، برای همین حالا اینقدر سر به سطوح شده.

وگرنه چرا؟

چرا سیل؟

چرا ...

از ذوق باهم بودنمان در یک جمع لبخندی کشیده زدم و سرتکان دادم که اری عزیزم؟ بیشتر بگو

و بعد مثل همیشه او به جای من فهمید و ناراحت شد و دلش شکست و برایم آغوشی شد و پر پر زد که آسیب نبینم .

.............

من ناراحتم سیل.

برای تمام ان لحظاتی که پیشش نبودم .

و تمام لحظاتی که پیشش هستم و بی فایده ام.

درست مثل گذشته.

من هنوز تغییری نکردم.

حوصله دربار بازی ها را هم ندارم.

اگر لیاقت تمام عشقی که برایمان بود درحد همان چند جمله و نگاه و زمین و ملک و خانه و پول و آن فقر کثافت است ، باشد .

چشمان تهی هیچوقت سیراب نمی شوند.

نه حتی با عشق که بگذریم از اینکه اصلا در محدوده دیدشان نیست و نقطه کورشان محسوب می شود

نه با خاک خوش بوی رس نه با شن های طلایی روان نه با لبخند 

نه با آنچه که خودشان دوست دارند....چه تحفه ای بود آن؟

ثروت و مال و دارایی و اندوخته زمینی ؟ نه بهانه است ، این جمله ایهام دارد که .....

 

در حقیقت از همان ابتدا این گند در آمدهء فقر بود.

فقری که در قلب لانه کرده ، ذهن را درهم پیچانده و در قالب مخلوطی یکدست و شیری رنگ با ته مایه گلبهی به خورد روح داده و به دهانِ چشمها چپانده تا تهی نگهشان دارد ....

تهی تا هرآنچه که هست ، بلکه جای بیشتری حس شود برای نبودن و نیازی به پرکردن که این ترفند فقر است برای کنترل کردن.

 

در این وسط ، ادن ، زیبای من ، بیهوده لگدمال می شود.

و برای من خشمگین می ماند.

آسیل ، می دانی ؟

گاهی از خودم می پرسم 

ایا لیاقتش را دارم؟

این روزها قلبم زیادی بلند می تپد ، درون قفسه ام ، در مغزم ، در صدایم .

و من شک می‌کنم که چطور ممکن است هنوز به این تپیدن ها عادت ندارم؟

سیل ، آیا من از همان ابتدا اینجا بودم؟

نه...؟

چرا اینجا هستم؟

تا کی هستم؟

و ایا سزاورش هستم؟

شاید من هم ...

ایا من هم درد دیگری بر زخمش نیستم ؟

برای همین سیل ، من به چیزی بیشتر از نفوذ نیاز دارم.

بیشتر از انحلال.

شاید چیزی مانند درد ، قدرت ، کمی از این کمی از آن...

بله ، یک پاک کن.

یک پاک کن همه کاره یا چند پاک کن اختصاصی و احتمالا کیفی برای حملشان.

سرم خیلی شلوغ خواهد شد.

قدم های زیادی باید طی شود.

اما غصه نخور ، من بازهم به تو فکر خواهم کرد.

همانطور که به عقربه های ساعت عشق می ورزم، تورا هم حتی با گذشت و گذشتنت دوست خواهم داشت.

پس تو حداقل ، لطفا ، مرا باکسی تشبیه نکن.

پ.ن: با کمی پایکوبی خرگوش وارانه در انتها باید بنویسم روزگار سه روز است عزیزم ، دیروز ، امروز ، فردا . پس نگران نباش.

من هنوز هم فردا هایم را دوست داشتنی می بینم هرچند خسته کننده و تکراری ...

یا خاکستری. 

0

زیر کریستال های سبز

5 ماه،3 هفته پیش در ム丂ノレ

سیل عزیزم می خواهم کمی با تو خبیث باشم ، مثلا  در یک شب بارانی وقتی به اندازه کافی برای گزیدن وسوسه امیز به نظر رسیدی،ان وقت ترغیب ات میکنم تا کمی بیشتر چای بنوشی

بلکه متوجه انحلال نگاهت در مردمک چشمانم نشوی.

برگه های جنگل ابی تمام شده ، آن باغچه سبز هم دیگر کوچکم شده اما در آخرین لحظات این سحر هنوز هم کمی از عطر جادو مانده ، پس برایت لیستشان میکنم با خط کشی هایی منظم برای جلوگیری از تداخل ارتعاشات امواج شان:

تصورم این بود همیشه که جایی در نیمه شب ، مابین ویرانه های تازه ساخت حفاظ کشیده شده دوباره دری پیدا می شود با ان راه پله ی معکوس بدون نرده.

پس از اعماق قلبم امیدوار بودم من هم دستگیره اش را بکوبم ، بعد بایستم تا ببینم چقدر قرار است سرمای انتظارش را تحمل کنم.

در زندگی بعدی امیدوارم ساکن یک برج باشم ، از ان برج های اجری قدیمی مخروطی با هزارن پله پیچ در پیچ و یک پنحره بزرگ در بالاترین و تنها اتاقش برای دیدن هرچه بهتر قرص ماه کامل  .

انوقت به هنگام هرکسالت و بی توانی تنها کافی ست تا یک سقوط کوتاه به اسمان با یک قدم را مهمان کنم.

با عشق یا فراتر از ان که عشق فقط انجا که نصفه شبی خواهرم را بیدار کردم که برایم ویالون بزن و او با اغوش لبخند و دو استکان لیموناد برایم golden brown می زد.

شاید از اثرات لیموناد باشد اما فکر میکنم اگر اوضاع به همین شکل بماند سال بعد نحوه چطور در امان ماندن از گزش زامبی ها را بخوانم.

بنابراین ارزو میکنم هرچه زودتر با تمامی کمال البته به فضا برگردم ، چه در ان اعماق یا در قعر اسمان .

که در این زمین فعلی اکثریت فراموش کردند شیرین ترین بخش شیرینی تقسیمش با دیگری است.

کسی چه می داند شاید در انجا اصلا یک اغوش گیلاس داشتم .

.

.

پ.ن: به امید اینکه سال بعد در این هنگام یک اغوش سفید باشم در دستان خالق رحمان برای استفاده که این خود رستگاری است. برای همه مان ، هم من ، هم انسانها ، هم فضایی ها ، هم زامبی ها ،هم شیرینی ها. و شاید نهنگها هم و ....آبی ها...قطعا!

 

 

 

 

 

0

لانه ای ما بین لاله های نقره ای واژگون شده

9 ماه،1 هفته پیش در ム丂ノレ

سیل ...دوست خیره کننده من.

می دانم این روزها زیاد برایت می نویسم ...تقریبا جنگل ابی دیگر برگه سفیدی ندارد که رویش اسمت را ننوشته باشم . تقریبا جوهر های ابی ام به اتمام رسیدند. تقریبا ......تقریبا دیگر خیلی به بزرگ سال بودن عادت کردم.

انقدر که وقتی نیاز باشد مانع گریه هایم باشم، انقدر که وقتی حسی ناراحت کننده دارم آگاهانه فراموشش کنم ، انقدر که از انتظار داشتن ها و باید بی نقص بودن ها متنفر نباشم .

می خواهم بنویسم من تلاش کردم سیل .....برای همه انها....ولی راستش به این جمله باور ندارم، شاید من زیادی از نزدیک خیره شده بودم؟

پس....بیا و ان روزی که تصمیم گرفتی اینجا باشی بر بالای بلند ترین درختان کنار هم بنشینیم، همانطور که رقص بازیگوشانه نسیم شبانه را دنبال می کنیم و در نور ماه غرق می شویم، بیا و به من بگو ، کمی محکم تکانم بده و بگو....بگو ،بگوحداقل تو مثل همه اینها و انها نیستی ، ثابت کن که تو ، فقط تو هستی و من ،فقط من.

فکر میکنم ان شب بدون کابوس و پریشانی  شاید هم با دلی پر از رویا خواهم خوابید. ان وقت صبحش را با ارزوی رفتن بیدار نخواهم شد...{البته این راهم در نظر بگیر این فقط یک احتمال است شاید انقدر هیجان زده شوم که باز تکانشی عمل کنم} 

پ.ن: ممنون...که دیشب امدی و از گمشدن در رویا نجاتم دادی . کاش میشد بیشتر نگاهت می کردم ، مثل همیشه شادی کوچک من خیلی بیش از حد برایم محو بودی .

0

یک چتر نارنجی

10 ماه پیش در ム丂ノレ

سیل ، از بی هدف خیره شدن هنوز هم لذت می برم ، از تکرار کردن صدای شان در پس‌زمینه ذهنم ، از تصور کردنشان .

می گفت پاییز خودش را زینت داده برای عزیزی که هرگز نرسید. از غم انتظار پژمرده شد . از درد دوری باران گرفت . از خشم ترک شدن  آسمانش خاکستری و مه گرفته شد  . از این زخم ...حالا با همه سرد است .

دریاچه های مصنوعی جالب اند اما نه به اندازه دریاچه هایی که طبیعت در دلش پنهان کرده و تو ناگهانی ، اتفاقی ، می بینی.

آن همه خسته ، سردرگم تا اعماق تاریک جنگل پیچ در پیچ می روی و بعد که از سایه ی پهن شده در کف جنگل ترسیدی و به بی رحمی اش فکر می‌کنی که تنها بین آن سکوت پر سرو صدا رهایت کرده‌، قلب پاک اش را می بینی.

بعد خوشحال می شوی؟ نمی دانم تا حالا از نزدیک تجربه اش نکردم ولی می دانم  بی نهایت آرامش بخش است. پس خیلی دلنشین است. خیلی . آنقدر که دلت بخواهی در اعماقش دفن شوی . 

.........او از من می خواهد به دوست داشتنش ادامه بدهم .  از خشم ام چشم پوشی کنم . از احساس غمی که از درون قلبم را می خورد.....از گذشته ای که به طرز عجیبی به لمسش وابسته شدم.

ولی این راحت نیست....حتی نزدیک به آن هم نیست.

روزهای پاییزی مرا افسرده می کنند ، فقط به خاطر اینکه خورشید حتی بودنش هم در سردی هوای اطرافم تاثیری ندارد.

حتی پخش کردن آن همه رنگ گرم هم برای گرم کردن دلِ سرد شده فایده ای ندارد. 

روزهای پاییزی مرا مضطرب می کنند ، چرا که یادم می اندازند مهم نیست چقدر بخواهی ،چقدر خشمگین شوی ، چقدر ناامید باشی ، چقدر انتظار بکشی ، گاهی نمی شود ...نه اینکه تو نتوانی یا همچین چیزی ....تقصیر او هم نیست ..تقصیر هیچکس نیست . فقط نمی شود .

روزهای پاییزی مرا ذوق زده می کنند ، چون یاد می دهند . توقع نداشتن را . وابسته نشدن را. منتظر نماندن را. ادامه دادن را.

روزی در آخر این فصل ، حوالی غروب ، پاییز بی آنکه  منتظر بماند ، بالاخره به زیبایی آوازش را تمام می کند ، آن وقت با رقصی چنان فریبنده صحنه را ترک می کند که هر سال تماشاچیان بیشتری دلتنگش می شوند.

روزهای پاییزی مرا امیدوار می کنند، نشان می دهند تغییر کردن از آنچه فکرش را می کنی ساده تر ،دردناک تر و زیباتر است.

حالا آغوش سرد و چسبنده ی پاییز برایم ترحم برانگیز یا ناراحت کننده است . 

حالا لرزه های روحم در آغوشش نه از روی غم و خشم ، بلکه برای هیجان همراهی در این رقص است.

حالا وقتی می شنوم از من می خواهد چشمهایم را ببندم و با آغوش باز بپذیرمش ، وقتی لب می زند دوستم دارد و می خواهد دوستش داشته باشم ، می‌گذارم سرمای پاییز در قلبم جا بگیرد ، صدای موسیقی پس زمینه را بیشتر می کنم ، شاید هم اضافه کنم .

حالا می دانم .

این دلسرد شدن نیست . 

از همان ابتدا هم چیزی نبود ، فقط حالا .....حالا درکش راحت تر است . حالا ورق زدن صحنه های حضور او و زودتر رسیدن به صحنه بعدی کاری همیشگی است. اینکه هست و نیست ، اینکه چه کرده و نکرده ...

اینکه مقصر خوانده شوم و او طلبکار معصوم باشد و زندگی ام را با هیچ‌یکی  بخواند ... این ها دیگر دردناک نیست.

دیگر چیزی برای این ها نیست . هیچ چیز. هیچ چیز .

مثل پاییز ، من نقاشی می کشم ، می رقصم ، در آغوشم می پیچم ، نشانه گذاری میکنم ، خیره به صحنه می ایستم

اما فقط چون از این لذت می برم ، از به اشتراک گذاشتن این دلِ سرد شده و در مه بلعیده شده لذت می برم.

اگر دلیلی نیاز هست بیا بگوییم صحنه را برای زمستان خجالتی اماده می کنیم.

من با آغوش باز می پذیرمش، نه این را ،نه اینها را ، نه...من بودن در اکنون را پذیرفتم اما اینجا بودن را نه...

در آخر می خواهم ادامه دهم که از صمیم قلبم با تمام وجود   امیدوارم هزاران بار  بد تر از آنچه تصورش را با ذهن کوچک و درخشانم می توانم داشته باشم  پاسخ فریادهای محبت آمیز متظاهرانه چسبناک شان را ببینند. 

همانطور که پاییز ، زمین سبز برای نداشتن آنچه که وعده اش را داده بود به پژمرده شدن ناچار کرد ، امیدوارم آنکه صاحب آسمان‌های خاکستری سرد و نرم است جوهر داستان این را با عشقی که هرگز برایمان نداشت خشک کند و آن _چه ناز دور دانه ای_  را که آنقدر برایش دوید دانه دانه پر پر کند. 

این محبت امیزترین آرزویی است که می توانم برایش داشته باشم .

می بینی سیل؟ من واقعا با ملاحظه عمل کردم .

⁦(⁠*⁠ノ⁠・^・⁠)⁠ノ⁠♫⁩

0

بس ها و بست ها و بسته ها

11 ماه پیش در ム丂ノレ

آسیل عزیزم 

تغییر کردنها آنقدر ها هم راحت نیست .

اما خوب راحت نبودن و ناراحت کننده بودن ها دلیل نمی شود بس کنم .

چند وقت پیش که زیر درخت های اول گنجشک نمی ایستادم و آرزو می کردم مثل آنها به راحتی بپزم و از آن شهر برم هیچوقت فکرش را نمی کردم که چند سال بعد واقعا عملی اش می کنم.

همه چیز فقط در حد حرف بود اما شوخی شوخی جدی ام گرفتند و در عین ناباوری دغدغه آنها هم شد و تمام.تصویب شد .

این هم از دیگر نکته های ترسناک بزرگسال بودن است. خیلی عجیب حرفهایی که نمی خواهی یا فکر نمیکنی شنیده شوند شنیده می شوند.

وقتی بسته ها را می بستم به این فکر میکردم چقدر لازم است درونشان را پر کنم تا نه بسته بشکند نه آنچه که بسته شده. چقدر لازم است به بارم اضافه کنم تا آنقدر ها دست خالی نباشم.

چقدر؟

چقدر؟

این چقدر ها و چه مقدارها و کمیتها و کیفیتها از بزرگترین مشکلات من در این روند بود.

آنقدر که هنوز هم هروقت یادش می افتم سردرد ام تجدید می شود ، زمانی بود فکر میکردم لاک پشت بودن آسان تر از عروس دریایی شدن است.الان حرفم را پس می گیرم با خانمان خرامان خرامان بودن سخت تر از بی خانمان رقصان بودن است.

تلفظ خ را دوست ندارم مخصوصا آنهایی که از ته حلق و محکم ادا یش می کنند ، مثلاً همانطوری که این می گفت ، تلفظ ش را دوست دارم مخصوصا آن هایی که آرم و ملایم و سریع می گویند، مثلاً همانطوری که می گفت شیان.

بی ربط گفتم اما نه بی ربط بی ربط. ربط بی ربطش این بود که حالا زیر پایم زمین سفت است و این سفت بودن زیر پایم را دوست دارم ، دیگر مثل آن عروس دریایی بین زمین و آسمان معلق و شناور و منتظر نیستم. نه منتظر این.

حالا می دانم هرچه شد فقط منم و لاکم و آنها .

تا هرحال بتوانم میروم ، هرجا نشد پناه می برم ، 

کمی سردرگریبان ، کمی دست به چانه ، کمی صبر ، کمی استراحت ، شاید کمی هم گریه بعد ادامه مسیر ، و این مسیر واقعا زیباست ، واقعا دل انگیز است.

حالا در این شهر کسی هست که می توانم جز تو برایش نامه بنویسم ، حالا کسی هست در این شهر برای دیدنش پر پر بزنم. برای محو زیبایی و عزیز ی اش. 

برای تمام آنچه که می توانم و نمی توانم درکش کنم. 

{ تازه یکی از پرهای سبزش را هم برایم فرستاده ، نمی دانی چه سعادتی است بوسیدن و نوازش کردنش ، احساس می کنم اینطور می توانم هر لحظه به آغوشش برسم }

سماورم را گذاشتم سرجایش ، ادویه هایم را دوباره چیدم ، چای هایم را مرتب به صف نشاندم ، قندان ها را پر کردم ، چند بسته شکلات شونیز مورد علاقه ام را گرفتم ، پرده های گل گلی زدن به در و دیوار { که هیچ هماهنگی با نقش های راه راه پر و پیچ و خم دیوار ها ندارند، اصلا هم برایم مهم نیست فکر کنند سلیقه ام مادر بزرگی است مهم این است آنها تایید کردند :) }

حالا دیگر کم کم به اینجا خو می گیرم ، صبح ها روزهای فرد چای کوهی و به لیمو دم می کنم روزهای زوج چای قرمز با دارچین.

جمعه و پنجشنبه هم آویشن با میخک.

این شده روش من برای شکر گذاری از بودن در این روزها.

همینکه رد بخار آب را دنبال می کنم ، صدای پر شدن فنجان را گوش می دهم ، وای را مزه مزه می کنم ، خودم را در عطر عود‌‌ غرق می کنم ، به تمام توان خوردن برگها را می زنم ، موسیقی برای الیزه در پشت صحنه را زمزمه می کنم باعث می شود آنقدر حس خوشبختی کنم که بخواهم بلند بلند بخندم...البته که اینکار را هم میکنم و بعد با حس خوشبختی بیشتر مواجه می شوم.

اما مثل تمام داستان های دیگر من هم گاهی کج می نویسم سیل .

گاهی خسته می شوم .

گاهی سردرگم می شوم.

گاهی کلافه می شوم.

 اینکه اینقدر در شرق روزها سریع می گذرند هم برایم ناراحت کننده است، یک عمر در غرب بودن و عادت به آهسته و بیخیال گذراندن نمی گذارد در این سرعت بالای گذر راحت باشم.

فقط چند ده کیلومتر آمده ام اینور تر در ایران جان و حالا همه چیز اینقدر متفاوت است ‌. 

وقتی همه چیز سرسام آور می شود انگار در بستی گیر کردم مدام بغضم بالاتر و بالاتر می رود و من در این بین احساس میکنم که چیزی نمانده تا خفه شوم.

برای همین آن اوایل اصرار داشتم قوی بمانم اما این روزها فقط دنبال بهانه ام برای گریه کردن ‌.

برگه های تو هم در حال تمام شدن است ، حالا برای نوشتن به تو خیلی باید سبک سنگین کنم تا صفحه کم نیاورم، این به سردرد ام اضافه می کند.

این به بهانه هایم برای گریه کردن اضافه می کند.

می بینی ؟ من خیلی ضعیف و احمقم.

وقتی امروز توی شهر گمشده بودم و نمی دانستم از gps ناراحت باشم یا ضعیف بودن خطها یا گوگل مپ که راهم را نشان نمی دهد و چیزی نمانده بود تا گریه کنم و شاید هم چند قطره گریه کردم ، فهمیدم چرا هر بار بیرون می روم پدرم اینقدر سفارش میکند ، برای کرم کتابی که هر دوماه یکبار چه بشود برود بیرون ، این خیابان های شلوغ و پر ازدحام خیلی ترسناک تر از آنی بودند که تصورش را می کردم .{ البته مردم این شهر خیلی مهربان و خونگرم اند به طوریکه من اصلا نمی توانم عادت کنم، بی دلیل سلام می کنند بی دلیل نگرانت می شوند بی دلیل کمک ات می کنند بی دلیل همراهی ات می کنند ، جدا عادت ندارم اینقدر بی دلیل خالصانه کمک دریافت کنم ، عمیقاً سپاسگزارم و برای همه شان از ته دل آسمانی از قاصدکهای نورانی آرزو میکنم ، اما مشکل من با ازدحام و همهمه و شلوغی همچنان به قوت خودش باقی است }

بله به خاطر پنج ساعت بیرون بودن نه سه ساعت هم نه ...یک ساعت و سی و پنج دقیقه بیرون بودن یک روز و نصف کامل سردرد دارم.

حالا من همچنان مصمم هستم جهانگرد بزرگی خواهم شد . درست مثل او.

چرا کتابخانه ای که قرار بود در جنگل بارانی کنار دفتر مشاوره ای بسازی تمام نمیکنی؟

وقتش رسیده دیگر بیایم کتابدار آنجا باشم و با شهر و شهر نشینی و همه اینها خداحافظی کنم.

دارم نقشه می کشم بیست سی سال دیگر در روستاهای گلستان باشم 

شنیدم خیلی ساکت و آرام و ییلاقی است .

فکرش را بکن . من باشم و تو و یک استکان چایی و گربه مشکی کوچکی که چشمان زمردی اش زیر آفتاب مثل ابرهای سهابی اغوا کننده بدرخشد .

دیگر چه می خواهیم؟

البته چندین قفسه پر از کتابها و آنها.

هنوز خیلی چیزها هست که باید بشنوی ولی می ترسم ایندفعه جوهر افشان کند پس همینجا نقطه می گذارم .

شب بخیر سیل.

 

پ.ن: بگذار این راهم بگویم مهم نبود چقدر تلاش کردم تا احساسات ام را به آن پیشی کوچک مشکی خسیس خورده زیر باران فراموش کنم ، اخیرا بیشتر می بینمش ، در انعکاس رویاهایم ، همچنان آنجا ایستاده ، قبل از اینکه خیلی دیر شود باید کاری برایش کنم؟ 

اما......من هنوز می‌خواهم در سایه شبهایم پنهانش ک

نم و پنهان بمانم. مثلاً...

دیگر واقعا شب بخیر.

0
درباره
Chesh About Img

ــ مرگ ما ست عروسیِّ اَبَد سِرِّش چیست؟ هو الله احد

تمامی حقوق برای Chesh محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده