آسمان آبی دیروز پر شده بود با ابرهای سفید حجیم و نرمی که دلم ضعف می رفت برای سقوط به درونشان .

پس به همین دلیل به سلامتی این حسرت عدم یا وجود این جاذبه بیسکویتی زدم آغشته به شهد توت.

از همان توت های سفیدی که بوی شیرین سنگینی می دهند.

آنقدر شیرین که دلم برای چند چیز بیش از حد دوست داشتنیِ نداشتنی تنگ شد .

برای روزهایی در گذشته ، حال یا آینده ، هرچند دور و نزدیک با گرایی نا مشخص در واقع.

  برای روزهایی با لحظاتی تکراری.

مثل همیشه ، برای آن لحظه خاص احساس رضایتمندی و سر رفتگی.

برای چنگ زدن های بی ضرر بر روی دیواره های چوبی .

برای آن لحظه خواب آلود زیر نور خورشید سرتکان دادن ها .

برای عطر شکوفه های زرد رنگ بوته همسایه قدیمی.

برای دویدن در همان مسیر همیشگی.

حتی کمی هم از آن طوطی ترسناک بغلی ،

 آن زوزه های شبانگاه سگهای ولگرد.

آن گلدان های کنار راه پله.

البته نه تماما چیز های مجازی.

شاید هم به خاطر زود تر گذشتن این زمان عزیز است که مدام دلتنگی هایم بیشتر و بیشتر می شوند اما کمتر نه. پس با کمی دست و دلبازی ببشتر ادامه می دهم که چند ورق از یک لبخند بی دلیل صادقانه بدون قصد اسیب زننده ، یک نگاه با رنگی مبهم مابین ابی تا نقره ای مسحور کننده . بغلی که بیش از حد بزرگ است ، چند قدم فاصله برای واضح تر دیدن . مقدار زیادی رز .

و البته سیگارهای وانیلی آمیخته با طعم عسل.

روزهای برفی بی پایان ، خیابان های یخ زده و خز های خاکستری.

برای تمام این قطعات رنگی دوست داشتنی از پرتره ای هنوز ترسیم نشده دلتنگم.

همان تصاویری که مطمئن نیستم در خیال سپری کردم یا جایی در زمانی دور از این بعد ، واقعا زندگی شده.فقط می دانم مدام پشت پلکهای بسته ام مجسم می شوند ، درست مانند مجسمه باشکوهِ زمختی که آنقدر ها خوب صیقل نشده و هنوز کنده کاری هایش مانده اما ؛ همچنان نگاه کردنش نوازش کننده است ، چون یادبود چیزی است که نباید یاد بود می داشت که تحملش همینطور بدون این یادبود ها هم سخت است.

تا اینکه جایی در این چرخه نگاهم می خورد به پشت صحنه و پچ پچ ها و تقلید کنندگان را می بینم.

بی شرم با چشمانی پر از سودجویی به طرز کثیف و شلخته ای ، چیزی را تکرار می کنند که حتی املایش را هم هنوز نمی دانند. و گستاخ تر آنان که سعی در گنجاندن معنایی جدید و مشمئزه کننده ، پیچ خورده و بد شکل در قلب این تجسم و آن تجسم های ناشیانه دارند. با برچسب متوهم به نهی کنندگان . 

وقتی صدای زوزه ی باد در گوش هایم بیش از پیش بلند می شود ،از خودم می پرسم در این دنیا چه کسی می داند چه کسی به دست چه کسی می‌میرد ، پس شاید این مجسمه منتظر ضربه اتمام است .

تا با از دست دادن بخشی که باید ، قامت صاف کرده ، با کشیدن پرده ها و کمی رقصیدن در آن پشت صحنه ، گلگون از آن همهمه ی هیجان انگیز باز گردد.

بنابراین آن‌قدرها هم خسته کننده به نظر نخواهد رسید ، البته اگر موسیقی پس زمینه را هم به این چرخه اضافه کنیم.

اما برخلاف تصورم تمام اینها ، حتی آن شور هیجانِ آخر هم ، مرا دلتنگ تر می‌کند.

.

.

پ.ن: حتی اگر آغشته به رز باشی.

حتی اگر آنقدر سرخ باشی .

حتی اگر آن نوازنده مدفون در اقیانوس باشی.

حتی اگر فقط یک حباب بودی.

به کدام ریتم در چه سرشماره ای 

به چه حسابی و در چه پایانی جای گرفتی؟

مثلا یک غروب....؟

یک آلبوم؟

یا چیزی انتزاعی تر.....

یک اغوش؟