سردردم نمی ذاره بخوابم.
غذا بخورم یا کتاب بخونم.
اسب سفیدمم که گم شده....
کی پرچم رو تپم می ذارم پس.
قصر ابی هم لاجوردی شده هرچند سفیده.
دلم برای جوارا تنگ شده.
و کیت های شفا بخشم(╥﹏╥)
سردردم نمی ذاره بخوابم.
غذا بخورم یا کتاب بخونم.
اسب سفیدمم که گم شده....
کی پرچم رو تپم می ذارم پس.
قصر ابی هم لاجوردی شده هرچند سفیده.
دلم برای جوارا تنگ شده.
و کیت های شفا بخشم(╥﹏╥)
گفت عشق ات پوچه.
توخالیه. الکیه. هدر دادنه.
ممنونم که اینقدر راجع بهش فکر میکنی ، قضاوت میکنی و نظر می دی .
ولی لطفا . چطور می تونی اینو بگی؟
می دونی؟
من عاشق انیمه ام ، عاشق وبتونم ، عاشق مانهوام ، عاشق ناولم ، عاشق داستانهای طولانی و تصورات خیالیمم ، عاشق افسانه های تاروت ، خرافات هیالی بخت و اقبال ، عاشق تصور شگفت انگیز بودن جادو.
می دونم ...می دونم.
می دونم جادو در حقیقت کثیفه ، خیال همش یک ایهامه ، انیمیتد تماشا کردن وقت تلف کردنه ، عاشق کارکترهای خطی شدن ابله بازیه .
می دونم به نظرت حماقت امیز اینقدر عاشق کسی باشم که حتی هیچوقت زندگی نکرده . می دونم.
ولی ....
ولی خواهش میکنم ، به این فکر کن که من عاشقشم ، خیلی خیلی زیاد و یکبار به جای قضاوت کردن بپرس چه چیزی باعث شده اینقدر دوستش داشته باشم.
من هم ادمم ، باور کن مغز دارم وخیلی زیادی باهاش زیاده روی میکنم مثلا می تونم بینهایت با خودم حرف بزنم یا بی نهایت به بینهایت موضوع فکر کنم ، منم تحلیل میکنم ، برای خودم حکم می دم و قضاوت می کنم ، من هم می تونم درک کنم و بفهمم ...فقط نمی تونم بهت بگم یا درست اثباتش کنم می دونی؟
ما همیشه باهمین ولی گاهی خیلی دور به نظر می رسی
و مدام دور تر و دورتر می ری ، انکار بینمون میلیون ها سال نوری خلا پر شده . چطور می تونستم ترکهای روی قلب ات رو ببینم و بازم اصرار کنم بهم گوش کنی؟
نمی خواستم اذیت شی ، نمی شه تا ابد فکر کنم با منی .
خودت گفتی! گفتی یک روز از هم جدا میشیم!
همان یک ذره احساس امنیت و اطمینانم رو هم پاک کردی.بعدهم درس عبرتم کردی و میکنی برای بقیه.
نمی خوام بهونه بیارم حتی نمی خوام به نگارش درست کلماتم فکر کنم فقط خیلی احساس نا امیدی داشتم ، خیلی تنها بودم... اعتماد کردن برام سخت بود و سخت تر شده بود ، پذیرفته شدن و پذیرفتن مسخره به نظر می اومد همه چیز اخرش به رها کردن می رسید ، به نظرم همه یک مشت عوضی بودن که برای عوضی والا مقام شدن تلاش میکردن .
تو یکبار ازم پرسیدی چرا نمی خندی ؟
چیزی برای خندیدن وحود نداشت جز حماقت خودم .
غرورم نذاشت حوابی بدم ...شاید هم همون حماقت بود می دونی؟
ولی ......
ولی خیلی درد اور بود ، خیلی ناراحت کننده بود ، خیلی سرد بود .
من هر لحظه ارزو میکردم این عوضی خانه و عوضی واره ها ، همه مون برای همیشه پاک بشیم تا زمین بهتر نفس بکشه....تا اینکه....تا اینکه لابه لای صفحات داستانی که برام غیر قابل درک بود دختری رو دیدم که آخرش به خوشبختی رسید ، دیدن خوشبختی اون فرد باعث شد احساس رضایت کنم ، انگار دیگه اون مجسمه محکوم به مرگ نبودم ، می دونی؟ به قول عروس گریان دیدن لبخند عاشقان وسواس غیر قابل کنترلم برای عشق داشتن رو اروم میکنه.
می دونم می دونم من زیادی تاسف بارم.
اما دیدن اون پایان باعث شد بخوام پایان دیگری رو ببینم پایان هایی که شروع هایی نسبتا یکسان و متفاوت داشتن من خوشی هاشون رو دیدم و گریه هاشون و غم هاشون و عشق هاشون . من قسم هاشون رو شنیدم و رازهاشون . احساس تنهایی نمیکردم . احساس ازادی داشتم ، احساس رهایی و اون مابین عاشق شخصیتهایی شدم که می دونم هرگز قلبشون نخواهد تپید ولی قلب من رو به تپش انداختن ، باعث شدن از خودم بپرسم چرا هستم . لرزه های قلبم رو برای اولین بار حس کردم و با ذوق و جیغ توی تخت دست و پا زدن .
بزرگترین رازهاشون رو شنیدن و سخت ترین لحظات شون رو دیدن باعث شد خس کنم بهشون خیلی نزدیکم هرچند هیچوقت باهم نبودیم ، هرچند حتی جهانهامون از هزاران مایل نوری هم رد نشه .
من دوسشون دارم ، من بهشون عشق می ورزم با مدام یادآوری کردنشون در تک تک لحظاتم در روزمره ام در اینده ای که می خوام بسازم در تکه های شخصیت در حال رشدم.
پس لطفاً من رو قضاوت کن از من درس عبرت بساز
ولی لطفا به خاطراتم ، به سرگرمی هام ، به اونها نگو حماقت امیز.
اونها شاید فقط چند خط باشن ، چند تصویر یا یک خیال خام احمقانه که صرفا برای پولسازی ساخته شده بودن و شاید نویسنده یا هنرمندشم ازش خوشش نیاد
ولی من دوسش دارم .
چون وقتی به این فکر میکردم چطور باید برای همیشه خودم و این جهان رو پاک کنم دلیلی بهم داد که یک عوضی تغییر یافته بشم ، نه یک عوضی تکرار کننده.
اینکه عشق ربطی به کثافتهای تحمیلی تخیلی و قانونی و قضایی و بی شعوری و بی حرمتی و برچسبهای مندرآوردی عوضی مردم این عوضی خانه نداره.
فقط یک قلبه ، یک حس ، یک گرمای دلنشین یا یک انگیزه اتشین .
مسخره بود که زودتر نفهمیده بودم.
من عاشق شکلات بودم ،عاشق افتاب ، عاشق صدای همهمه برگها ، عاشق لمس باد ، عاشق شنیدن صدای اب.
من منتظر چی بودم ؟
یک شوالیه؟ یک شاهزاده ؟ یک جادوگر ؟ یک دلقک؟ یک کلاغ؟ یک محراب ؟
نه......
من فقط معادله عشق رو نمی فهمیدم نیازی به جواب نداشتم.
به لطف همون خطوط بی اهمیت یا ان تصویر های رنگی احمقانه حالا من معادله ی عشق رو با تکه های پازل خودم فهمیدم . مسئله زندگی ام رو هم با کمک خالقم همینطور حل میکنم .
با یک قلب که در سینه ام برایم نقاشی کشیده.
پ.ن: به هرحال متاسفم که اینقدر احمقم پس لطفا اینو نخون. نه بعدا و نه الان و نه دیروز باشه؟
دوست دارم سم باشم .
چرا اسمم را سم نگذاشتند. سم اسم خیلی قشنگی است.
همه انهایی که اسمشان سم است خیلی خوشبخت اند .
چون من فقط به خاطر همین چند حرفی که تنها متعلق به آنهاست خیلی دوستشان دارم.
سم ، سم ، سم ،سم.
خیلی خوش اوا است .
اصلا هم این خیلی خیلی ها به چشم نمی اید ، آه! کارش عالی است . چطور همه چیز را اینقدر سریع در خودش حل میکند ، بهش غبطه می خورم.
مخصوصا دیشب که حالت تهوع ام وادارم کرد اشک بریزم.
خیلی به این موضوع فکر کردم .
اینکه اگر به نحوی سرم قطع شد و ازاد شدم به اندازه کوروی باتسو زشت و کریه خواهم بود یا رو دستش می زنم. بعد ایا جنگلی می دهند خودم را درونش حبس کنم؟می خواستم برایشان پیش ثبتنام کنم که به من اقیانوس بدهند ، اقیانوس با غلظت بالای نمک ، از انها که حس راحتی میدهند.
اما اینها شایستگی و سزاوار و لیاقت می خواهند که من ندارم ، اینها را به شوالیه ها می دهند ، به جنگجویان .من حتی شخصیت اضافه داستان جنگاوری و اینها هم نیستم. انقدرها ظاهر شبیه هم نداریم.
مثلا اگر کسی سر قولش نماند و مجازاتش را بدهند دست من قیمه اش میکنم ، اگر خوشحال باشم و از روی لطافت بخواهم دستور بدهم اعدام دم دستی را انتخاب میکنم.مطمئن نیستم . اما سم را برای خودم نگه می دارم تا هروقت خس کسالت کردم توطئه جدیدی را محض تفریح به کلیشه بکشانم، چقدر خوشبخت می شدم اگر امسال سم شناسی می خواندم ، خوانده بودم ، خواندم( ؟). و چقدر خوشبخت تر تر بودم اگر سم صدایم میکردند.
آنوقت ها احتمالا دغدغه ام یادگیری زبان اسپانیایی و انتخاب در مناسب برای آپارتمانم در استرلیا بود ، شاید هم اصلا به قول ان عزیز دیگر انسان نبودم .
حالا بهتر از این واقعی بود که هر لحظه اش حس توهم بودن می دهد و مستأصل ام میکند و عادت دارد به کشیدنم لابه لای چرخنده های تیز زمانی که خودش هم از نسب و سببش خسته است .
فکر کرده تند تر بچرخد سریع تر به انتها می رسیم ، بعد می پرسند چرا اینقدر درگیر گذشته ای . به یاد ان دیگر عزیزم هاتا آنقدر زمان را عقب کشیدم که به زمان بدهکار شدم علاقه ای هم به پرداختش ندارم پس از من نپرسید امروز چند شنبه است در چندمین سال یا چه ساعتی مگر اینکه امیدوار باشید زمان دوباره حبسم کند .
اینبار زمان را هرچند بار نیاز شده عقب میکشم تا ان مهمانی کذایی رناتاس را بدون ان نقاب توری اش یا اشک و خونهای خوش آمد گویی اش شرکت کنم بلکه اینبار قلبهای خوش دست و تراشی را حکاکی کنم تا عروسکهای چوبی ام را راه بندازم. بعد ....
انقدر همه چیز را مدام داخل هم میریزم که حتی برای این دیوانه رناتاس هم دلتنگم چه برسد به سایر انها.
برای همین است که باید کاخ لاجوردی را فتح کنم.
اما توضیح که می دهم مدام زمزمه میکنند همش قلابیه.
خوب می شود قلاب باشد .
خوب می شود قل اب باشی.
حتی عالی است اگر به موقع قلابی باشم.
پس من هم با خنده سرتکان می دهم که موافقم اما باز سوتفاهم می سازم.
ایا باید تشریح بیشتری می کردم ، ولی قشنگ ترین اجراها برای اخر صحنه است .
سیل عزیزم.
فکر میکنم که بهتر است سرم را ببرم بندازم دور . خدا را چه دیدی شاید راه باز شد برای ان لوبیای بخت برگشته تا بلکه قد برافراشته به اغوش ابرها برسد . شاید هم فلکه مومی شدم از جوهری قرمز برای پستچیانی که بدون تمبر نامه پست میکنند تا دست یاری برسانم ، می توانم همینطوری بی مقصد در زمان شناور باشم اینطوری سریع تر هم پیدایم میکنند تا نامه ها را مهر کنم.
شاید هم فقط مردم ، ان طرف دیگر زنده شدم .
ان وقت می روم خودم را می اندازم توی چای شهد ، ماسک چشم قرمزی هم مال من است ، دیگر مشکلی نخواهد بود ، چای سیب می خورم و منتظر می نیشنم تا ...کسی شهد بخواهد.یا در.
حالا حساب کن چندبار به نقطه ها زدم؟
چون برگه زردالوی خشک شده ، چای سیب سرد دم شده یا تنها یک تکه از تارت لیموی تزئین شده با خورده نباتها زعفرانی.
کلاغ دوست داشتنی بیچاره من.
هنوز برای خداحافظی زود است ؟ می خواهی چند دور دیگر دور سرم بچرخی؟یا بالاخره راه خانه ات را پیدا کردی؟کلاهت را کجا گذاشتی ؟ زنگوله های زردش را چطور؟
یک پنجره ی بالکنی ...نه یک تراس یا یک پنجره ی بزرگ تمام شیشه ای بدون نرده.
یک پنجره بالکنی با قاب سبز و حاشیه چوبی .
از آنها که درش به بالا کشیده می شود از داخل و یک در دومی اش هم به بیرون باز می شود که نقش نمی دانم پرده را بازی میکند یا کرکره.
که آنقدر بزرگ هست تا به عنوان یک درفرعی بپری به داخل بالکنش
که نه تنها برای ده گلدان و دو گربه و یک دست لحافت و چند نیم برج کتاب جا دارد که می توانی خیال های انبار شده را هم از آنجا بفرستی به خانه بخت.
و از همه مهمتر منظره ی گسترده و وسیعی که به گم شدنت کمک میکند .
این تمام چیزی است که امشب نیاز دارم تا ...کمی دور تر ...کمی دورتر بایستم.
امروز.
امروز.
امروز.
امروز رهایم نمی کند ، من دیروز را فراموش نمی کنم و فردا ...هرگز مرا نمی پذیرد.نمی رسد .نمی کشد.نیست...
پازل هزارتکه ام را هنوز حل نکردم -هیچ - قطعاتی از آن را جایی در بین جابه جایی ها گم کردم.
کمی هم با دیگری قاطی شده.تصویر مبدا هم آسیب دیده.خراش برداشته یا جوهری شده...
مشخص نیست ، نه این نه آن.
اگر کمی بیشتر آرزو کنم خودخواهم؟
اگر کمی بیشتر نقش بازی کنم می رسم؟
اگر کمی بیشتر پیش بروم ظالمم؟
اگر نه پس کی؟
و اگر اری پس کِی؟
گرگی هست که گربه پرورش می دهد.و ببری که عاشق گوسفندی شده.
در این بین زرافه هم دلش قناری میخواهد.
پس چرا آرزوی بغل اینقدر حقیرانه به نظر می رسد؟
دفعه بعدی میخواهم در یک قطار زندگی کنم
قطاری پرنده در اعماق اقیانوس ها ، برای سالیانی طولانی .
انقدر که بچه نهنگها صدایم کنند سانتای تک شاخ.
یا عروس دریایی قلبی.
بعدا نظراتشان سنجیده می شود به هرحال.
از آنجایی که آغاز بعد از پایان هربار ملیشه ای تر به نظر می رسد و به تکرار شدن اش اصرار دارد ، من ختی به یک دیوار سفید خالی هم رضایت می دادم ، اگر می شد آنطور که می خواهم لکه دارش میکردم ، با رنک زرد و سبز و حاشیه ای سفید.
اما نمی شود ، همه جا پر از کاغذهای طرحدار با گلهای بزرگ آبی است.
و چون حتی گربه ها هم رویشان پنحه نمیکشند ناراصی به نظر رسیدن کفر گویی است.
همه چیز وقتی نیازش داری پیدایش نمی شود .
مثلا درهای آهنی.
من واقعا آماده دریافت نامه هایشان نیستم ...
فقط کمی دلتنگ چیزهای تکراری غیر تکراری همیشگی ام....؟
.
.
پ.ن: این تابلو کیتمام میشود ؟
آسیل عزیزم.
زمین گرد است اما اسمان چطور؟
دلم می خواهد یکبارهم که شده از یکی از ان ستونهای پر شگفتی اش بالا بدوم ، آیا بعد به طرز زیبایی به اغوشش سقوط خواهم کرد؟
و بعد از یک بوسه هزاران دلیل پی درپی هست برای نفس کشیدن
و بعد از هزارن بوسه متمادی ، تنها یک دلیل.
کمی غم ، کمی خستگی ،کمی درد ،کمی سرگشتگی ، کمی تکرار و البته مقدار زیادی لالایی در پس زمینه از ترکیبات اصلی این نامه اند.
الان احساس افسوس میکنی یا توهم حوصله ات سر رفته؟
بیا کمی کجش کنیم ،احتمالا این هم از تاثیرات جاذبه است ، اگر هم نه فنجان مان مقصر بوده ، چند ترک دوست داشتنی اینجا و آنجا از رد بوسه هایمان مانده ، برای همین حالا اینقدر سر به سطوح شده.
وگرنه چرا؟
چرا سیل؟
چرا ...
از ذوق باهم بودنمان در یک جمع لبخندی کشیده زدم و سرتکان دادم که اری عزیزم؟ بیشتر بگو
و بعد مثل همیشه او به جای من فهمید و ناراحت شد و دلش شکست و برایم آغوشی شد و پر پر زد که آسیب نبینم .
.............
من ناراحتم سیل.
برای تمام ان لحظاتی که پیشش نبودم .
و تمام لحظاتی که پیشش هستم و بی فایده ام.
درست مثل گذشته.
من هنوز تغییری نکردم.
حوصله دربار بازی ها را هم ندارم.
اگر لیاقت تمام عشقی که برایمان بود درحد همان چند جمله و نگاه و زمین و ملک و خانه و پول و آن فقر کثافت است ، باشد .
چشمان تهی هیچوقت سیراب نمی شوند.
نه حتی با عشق که بگذریم از اینکه اصلا در محدوده دیدشان نیست و نقطه کورشان محسوب می شود
نه با خاک خوش بوی رس نه با شن های طلایی روان نه با لبخند
نه با آنچه که خودشان دوست دارند....چه تحفه ای بود آن؟
ثروت و مال و دارایی و اندوخته زمینی ؟ نه بهانه است ، این جمله ایهام دارد که .....
در حقیقت از همان ابتدا این گند در آمدهء فقر بود.
فقری که در قلب لانه کرده ، ذهن را درهم پیچانده و در قالب مخلوطی یکدست و شیری رنگ با ته مایه گلبهی به خورد روح داده و به دهانِ چشمها چپانده تا تهی نگهشان دارد ....
تهی تا هرآنچه که هست ، بلکه جای بیشتری حس شود برای نبودن و نیازی به پرکردن که این ترفند فقر است برای کنترل کردن.
در این وسط ، ادن ، زیبای من ، بیهوده لگدمال می شود.
و برای من خشمگین می ماند.
آسیل ، می دانی ؟
گاهی از خودم می پرسم
ایا لیاقتش را دارم؟
این روزها قلبم زیادی بلند می تپد ، درون قفسه ام ، در مغزم ، در صدایم .
و من شک میکنم که چطور ممکن است هنوز به این تپیدن ها عادت ندارم؟
سیل ، آیا من از همان ابتدا اینجا بودم؟
نه...؟
چرا اینجا هستم؟
تا کی هستم؟
و ایا سزاورش هستم؟
شاید من هم ...
ایا من هم درد دیگری بر زخمش نیستم ؟
برای همین سیل ، من به چیزی بیشتر از نفوذ نیاز دارم.
بیشتر از انحلال.
شاید چیزی مانند درد ، قدرت ، کمی از این کمی از آن...
بله ، یک پاک کن.
یک پاک کن همه کاره یا چند پاک کن اختصاصی و احتمالا کیفی برای حملشان.
سرم خیلی شلوغ خواهد شد.
قدم های زیادی باید طی شود.
اما غصه نخور ، من بازهم به تو فکر خواهم کرد.
همانطور که به عقربه های ساعت عشق می ورزم، تورا هم حتی با گذشت و گذشتنت دوست خواهم داشت.
پس تو حداقل ، لطفا ، مرا باکسی تشبیه نکن.
پ.ن: با کمی پایکوبی خرگوش وارانه در انتها باید بنویسم روزگار سه روز است عزیزم ، دیروز ، امروز ، فردا . پس نگران نباش.
من هنوز هم فردا هایم را دوست داشتنی می بینم هرچند خسته کننده و تکراری ...
یا خاکستری.
سیل عزیزم می خواهم کمی با تو خبیث باشم ، مثلا در یک شب بارانی وقتی به اندازه کافی برای گزیدن وسوسه امیز به نظر رسیدی،ان وقت ترغیب ات میکنم تا کمی بیشتر چای بنوشی
بلکه متوجه انحلال نگاهت در مردمک چشمانم نشوی.
برگه های جنگل ابی تمام شده ، آن باغچه سبز هم دیگر کوچکم شده اما در آخرین لحظات این سحر هنوز هم کمی از عطر جادو مانده ، پس برایت لیستشان میکنم با خط کشی هایی منظم برای جلوگیری از تداخل ارتعاشات امواج شان:
تصورم این بود همیشه که جایی در نیمه شب ، مابین ویرانه های تازه ساخت حفاظ کشیده شده دوباره دری پیدا می شود با ان راه پله ی معکوس بدون نرده.
پس از اعماق قلبم امیدوار بودم من هم دستگیره اش را بکوبم ، بعد بایستم تا ببینم چقدر قرار است سرمای انتظارش را تحمل کنم.
در زندگی بعدی امیدوارم ساکن یک برج باشم ، از ان برج های اجری قدیمی مخروطی با هزارن پله پیچ در پیچ و یک پنحره بزرگ در بالاترین و تنها اتاقش برای دیدن هرچه بهتر قرص ماه کامل .
انوقت به هنگام هرکسالت و بی توانی تنها کافی ست تا یک سقوط کوتاه به اسمان با یک قدم را مهمان کنم.
با عشق یا فراتر از ان که عشق فقط انجا که نصفه شبی خواهرم را بیدار کردم که برایم ویالون بزن و او با اغوش لبخند و دو استکان لیموناد برایم golden brown می زد.
شاید از اثرات لیموناد باشد اما فکر میکنم اگر اوضاع به همین شکل بماند سال بعد نحوه چطور در امان ماندن از گزش زامبی ها را بخوانم.
بنابراین ارزو میکنم هرچه زودتر با تمامی کمال البته به فضا برگردم ، چه در ان اعماق یا در قعر اسمان .
که در این زمین فعلی اکثریت فراموش کردند شیرین ترین بخش شیرینی تقسیمش با دیگری است.
کسی چه می داند شاید در انجا اصلا یک اغوش گیلاس داشتم .
.
.
پ.ن: به امید اینکه سال بعد در این هنگام یک اغوش سفید باشم در دستان خالق رحمان برای استفاده که این خود رستگاری است. برای همه مان ، هم من ، هم انسانها ، هم فضایی ها ، هم زامبی ها ،هم شیرینی ها. و شاید نهنگها هم و ....آبی ها...قطعا!
ــ مرگ ما ست عروسیِّ اَبَد سِرِّش چیست؟ هو الله احد