تنهایی نوشیدن خیلی نا امید کننده است.
فرقی ندارد اب گوجه باشد یا لیموناد.
تنهایی نوشیدن مأیوس کننده است.
برای همین.
حالا روان دردمندی دارم.
پ.ن:می خواهم بخوابم.
تنهایی نوشیدن خیلی نا امید کننده است.
فرقی ندارد اب گوجه باشد یا لیموناد.
تنهایی نوشیدن مأیوس کننده است.
برای همین.
حالا روان دردمندی دارم.
پ.ن:می خواهم بخوابم.
و شاید ان هرگزی که چنان نرم و دلنشین بود خودش را برای هرگز بودن نمی بخشید .
و شاید ان هرگز از همان ابتدا محال نبود.
و شاید ...
اینطور نیست که من هم این چنین یا ان چنان باشم یا
اینکه بین چنین و چنان و شاید و اما و باید و اینها مانده باشم..
البته تمام اینها احتمال است ..اما چه می شد اگر...
اگر صرفا و تنها در باب یک نظریه ساده ، چیزی بیشتر از دو چشم برای من هم بودن در آنجا و اینجا ، این زمان و آن زمان نیاز بوده و هست؟
من واقعا دلم نمی خواهد از اتوبوس گربه ای ام پیاده شوم ، اما مثل این است که من حتی از همان ابتدا بلیطی برای این خط نداشتم ، چه برسد به سوار شدنش.
پس....کسی موشهای مرا دریده؟
چه کسی؟
آن گربه ی عابد شده؟
به عنوان من توضیح این تنفر در نگاه اول سخت است اما امتحانش خسته کننده است.
و مثل هر روند تکراری دیگری دوباره زمزمه میکنم
درست کردن نقصهایی که به انها عادت کردی کلافه کننده و دلخراش است.
پس شاید نباید مشکلی باشد اگر اینقدر میخواهم یه فرار کردنها عاشق باشم.
بهتر از تحمل کردنهای درداور و طاقت فرساست.
هرچند این پوسیده شدن از درون
بوسه هایی کوتاه و بلند را هر روز طلوع در دلم میکارد تا با غروب ان حس ریشه زدنهایشان از درون تمام ان چیزی که مأیوسانه پنهان میکنم را شکافته و وادارم کند یه هنگام خواب ، مابین رویا و بیداری هایم بالا بیاورمشان.
درست مثل کنون.
و تمام ان اکنونها.
از من بودن متنفرم؟
بیش از این ادامه خطوط یادم نمی ایند.
پس شاید در پیوست ها ببوسمت.
صبح بخیر.
و چون مثل این است که همه مان داریم می رویم و شاید برنگردیم...
پس بیایید یک آغوشم هدیه کنید و سه بوسه برای استحکام از به سرانجام رسیدن و یک نجوا هرچند کوچک یا بی حوصله به رسم پایان .
می دانم زیادی میخواهم اما این اگر دارد ؛
تا اگر شد و برگشتیم یا بر نشد تا بگردیم ، باشد تا به یادش بخندیم...باشد؟
نمی دانم.
انگار نه می بینم ، نه می شنوم ،نه می خوانم ، نه می خوابم ،حتی شیرینی هم انقدر شیرین نیست.
چرا اینقدر سریع می روید؟
چرا هربار معادلاتم را بهم می ریزید؟
چرا من نمی رسم؟
چرا شمع روشن نمیکنیم ؟
چرا باور نمیکنم ؟
چرا می خندم؟
چرا سردرد دارم؟
میگوید که من همیشه مشکل باور کردن و اعتماد به دیگران را داشتم.
میگوید که من شاید فقط نگرانم.
میگوید که اشکالی ندارد.
میگوید دونات امتحان کنم.
می گوید توجه ام را جایی دیگر خرج کنم.
میخواهم گریه کنم.
میگوید گوش نکن.
میخواهم برسم.
یکبار هم که شده.
حتی در یک سطر .
نه.. بلکه در یک خط..یک خط هم کافی است.
نیاز دارم ان دکمه کنترل معجزه / تخریب کننده را پیدا کنم.
کجایی؟
دکمه ها که نامه نمی نویسند، نه؟
نمی دانم.
پ.ن: و یک اغوش رز سفید .
پ.پ.ن: من خوابم.
و.پ.پ.ن: من دربهارم؟ نه ....
فقط زمستانی است که به طول کشیده شده.
پس تاکی ؟
به هرحال در ان پایان که در عطر زمستانی غرق خواهیم شد .
اصرار بر بودن در این بهار های گیج کننده وسوسه امیز چیست؟
فقط کاش میشد با تابستان تنها بودم.
درست به اندازه یک جنگل سبز.
مه بر شاخههای هلو نشسته
و حالا دل من از شراب هم گرم نمیشود
انگار درونم پر از سنگریزههاییست
که هر قدم، صدایشان را میشنوم
آینه را نگاه نمیکنم
چون زنی که آنجاست
بیش از همه، خودش را فریب داده است
درونم انباشته از توابع شک است،
قلقل پوچی، هر لحظه خالیام میکند.
در این زندگی،تجسم یک من منسجم برایم سخت است.
و ای کاش... تا با بیداری،
همهی این نفرت تمام شود.
اما میپرسم: "آیا لایق این همه مهرم؟"
و دلم، خیانتکارانه،
فریاد میکشد که: "بیشتر، بیشتر میخواهم..."
_اشعار 薄
پ.ن:
جام را بالا میبرم
اما سایهام مرا رسوا میکند
در آسمان ماه کامل است
و در دل من، شکافی تاریک
اگر جهان خوابی بیش نباشد
چرا بیداریش اینقدر درد دارد؟
.
.
پ.پ.ن: و آیینه مدام تکرارم میکند که :«دروغگو...»
و.پ.پ.ن: طوماری برای پنهان شدنم نیاز دارم ،سراغ داری؟
قلم درون کمد ام با کمی تلخیص و تغییر می خواهد بنویسد .
چطور به اینجا رسیدیم؟
چرا؟
من هنوز باور نمیکنم.
می دانی؟
وداع، تلخ و شیرین است، پس تا فردا شب، صبح بخیر میگویم.
به امید اینکه مثل همهی آن خبرهای ناگهانی و دردناک پوچ از گذشته،
وقتی دوباره چشمهایم را باز کنم، باز هم ستارههای کوچک درخشان را در آسمان آبیام ببینم.
:)
با لبخندهای صمیمی و آرزوهای گرم،
برای تو، فراتر از این بعدها و مکانها و زمانها و خطها و درگاهها و آدرسها…
برای همین
سلام ستاره درخشان و عزیز من.
.
پ.ن:هیچوقت تصور پایان نداشتم ، نه برای اینجا...
هنوز هم ندارم! پس بازهم ادامه می دهیم ، به نحوی.
مثل ماهینا پس از گذران بقا ، جایی در اقیانوس ، در اعماق یا در سطح
روزی رقص پرواز مان را نشان خواهیم داد.
و باز...
.
.
پ.پ.ن: و تو بازهم می درخشی !
اگر این پهنه ابی را فراموش کردی ، حداقل این جمله را فراموش کن.
بقیه ادرس ها و پیوندها بهانه بود.
.
.
.
بعد از این پهنای آبی...
اگر ...
چندمین اعترافنامهام را مینویسم؟
فکر نمیکنم شمردن اعترافنامهها کار درستی باشد؛
آنوقت انگار همان یک ذره ظاهر صادقانهای هم که دارند از دست میدهند…
اما میدانم دلم نمیخواهد گناه نگهشان دارم.
برای همین اعتراف میکنم.
امیدوارم جواب بدهد…
خیلی طولانی و مفصل.
همچنین نرم و گرم و ملایم.
پرخاشم نکند، اما روشنم کند که اشتباه میکنم.
بعد هم مرا تأیید کند و بگوید خودش هم…
نمیدانم، چیزی شده؟
اما کاش انتهای نامه را ننویسد.
هنوز تصورش نکردهام.
چه کسی؟
باز هم نمیدانم.
احتمالاً همان کسی که مدام جایی از ذهنم من برایش اصرار میکنم،
یا اوست که زمزمه میکند:
«بگذار ببوسمت.»
سوال این جاست که
میخواهم ؟
یا می خواهد؟
یا می خواهی ؟
ببوسمت....؟
فقط یک بوسه؟
...؟
چرا و چطور و اینها را من هم نمیدانم.
این نجوا الان چندین سال است، مثل همه آن نجواهای دیگر،
مهمان اتاق سیاهم شده و نمیرود…
مثل احساسی چسبنده که این روزها دست از سرم برنمیدارد.
و بار دیگر برای همین اعتراف میکنم؛
روشن کردن این موضوع مهم است،
وگرنه خودم را باز دچار سوءتفاهم میکنم.
پس…
این احساس از کجا آمد و شد راه انداخت؟
چرا اینقدر لزج و چسبنده و پرتقالی است؟
آیا خودش خانوادهای، ذهنی، چیزی ندارد؟
من که نمیشناسمش، نه؟
تابلوها مرا جا گذاشتند؛ کجا فرار کردند؟
حالا من جواب این سؤالها را چطور واضح کنم؟
بله… دارم زیگزاگ میروم،
آیا اشکالی دارد؟
خیلی دلم میخواهد یکبار هم که شده پنگوئنی راه بروم.
حداقل باید ویژگی زیگزاگ راه رفتن را داشته باشم دیگر…
این بهجای آن را نمیخواهم.
مسئله این است:
این تنها ویژگی باز شده و قابل استفاده است.
خستهکننده است و غیرقابل اعتماد،
تکراری و قابل پیشبینی،
بیاهمیت اما پرحاشیه.
چرا اینقدر شبیه هم هستیم؟
احتمالاً برای همین…؟
آه…
یادم میآید زمانی،
وقتی هنوز به این فکر میکردم
اژدهای زمینی قویتر است یا آبی
و چطور پروانهها قویترین جاسوسهای بالفطرهاند،
کسی که به نظرم معذبش میکردم
اما دست از سرش برنمیداشتم
چون از واکنشهایش لذت میبردم،
وسط پیادهروی دایرهمانندمان
از من پرسید چرا اینقدر آه میکشم…
البته من آه کشیدن صدایش نمیکردم؛
به نظرم «بازدم عمیق و ناگهانی» بهتر بود.
پس نصفی از زمان به این فکر میکردم:
من آه میکشم؟ آه؟
بعد هم گفتم نمیدانم،
و راستش را بخواهی هنوز هم نمیدانم.
هیچکدام از آنها و اینها را.
با اینکه سالها گذشته،
هنوز هیچ راهحلی برای حل این موضوع پیدا نکردهام.
و بعد جایی خواندم
آه روش دیگری برای صدا زدن خداست،
و از این جمله خوشم آمد.
پس فکر کردم شاید مشکلی با این عادت نباشد.
و راستش خیلی به آه کشیدن نیاز دارم.
شاعر میفرمایند که خنککنندهٔ حیات است.
چون من همیشه خیلی زیادی زیادهروی میکنم
و گاهی حتی خودم هم تحملش را ندارم،
و این آه کشیدنها
راه فرار سریع من هستند.
اختصاصی.
انحصاری.
اکتسابی.
انتسابی.
بنابراین آنقدرها هم مشکل نیستم.
بله… شاید تنها مشکل این باشد
که در تشخیص طیف رنگها خوب نیستم.
احتمالاً رنگ ندارم…؟
وگرنه چطور ممکن است اینطور؟
چرا نمیتوانم رنگ خودم را ببینم؟
برای همین مدام خودم را جایی میکشم
که " درستش" نیستم.
و بعد مدام باید از روی پالت
رنگ زرد و آبی و قرمز را روی خودم پخش کنم
تا حداقل کمی شبیه آن " درستش" باشم.
حالا این من هستم / بودم
که چسبنده بود / هست.
اما چطور میشود مسحور آن رنگهای درخشان نشد؟
آن سبزهای پاستیلی.
آبیهای عمیق.
نارنجیهای ملایم.
صورتیهای جوان.
سفیدهای شیری.
مشکیهای اکلیلی.
خاکستریهای خیس.
ولی من مجذوب آن بنفشهای ارغوانی شدم،
حتی اگر میدانستم
طیف یکسانی شاید نداریم.
فکر میکردم به هر حال
همه رنگها از پایههای یکسانی
به میزانی هرچند کم و زیاد دارند
و شاید نباید آنقدرها سخت گرفت.
در ضمن،گردههای طلاییبه طرز فوقالعادهای
با آن بنفشهای فریبنده جذاب بودند…
بیش از حد.
اما تلاش برای نلرزیدن و ثابت ماندن سخت بود.
گاهی فکر میکردم احتمالاً مغزم ما بین آن رنگها روی پالت جایی له شده رفته،
چرا که درکشان برایم سخت میشد.
قلبم درد میگرفت.
و…
خیلی شرمآور بود و هست.
برای همین نمیخواهم بیشتر از این
رنگهای پایه و میزانی که ترکیب کردم
تا بلکه به طیف یکسانی برسم را تشریح کنم.
نه.
فقط اینکه دلیل دیگری پیدا نمیکنم
تا برایم توضیح دهد
چرا نشستهام
صداهای ضبطشدهشان را گوش میکنم
و به جکهایی که
مابین صحبتهایمان بود
و آن زمان برایم خندهدار نبود
حالا میخندم
و عکسهایشان را زوم میکنم،
بهجای اینکه چتهایمان را باز کنم
و پیامهای تلنبارشدهشان را جواب بدهم
یا حداقل
از آن صدای بندهخدایم
برای صحبت کردن پشت تلفن
و شنیدن بیشترشان استفاده کنم.
مگر این نیست که من…
دلتنگم؟
پس چرا…؟
اما من که سزاوار این همه دلتنگی نیستم.
........
شاید فقط یک کلمهی سهحرفی را باید رمزگشایی و پیدا کنم؛
همان که نرم و ساکت و دلپذیر است.
فقط کمی
پ.ن:
چرا هر وقت جمع میزنم
فقط به تفریق میرسم؟
ولی من ضرب کردنها را خوب بلدم؛
وگرنه چطور زیادهروی کنم؟
پ.پ.ن:
متأسفم.
کتابها کتابها کتابها
من عاشق آن کتابهام.
زندانی از صفحاتی سفید، ساکت و یکنواخت که عمیقا وحشتناک و عذاب اور است ، کاملا عایق است ، نه می شود بیرون پرید ، نه به داخلش نفوذ کرد.
ولی من هنوز آنقدرها هم عاشق عاشق نیستم.
نه برای کتابها.
نه....
من بیشتر از هرچیزی شیدا و شیفته آن شخصیتهای دفن شده لابه لای صفحات سنگی غیر قابل تغییر ام.
اه عزیزان من.
من عاشق تک تک آن لحظات ساده ، پر هیاهو و خلوت شخصیت هایی ام که مدام زمزمه میکنند اما ادامه می دهند و چقدر سخت است جلوی خودم را گرفتن برای دراغوش نکشیدن آن خطوط سرد منزجر کننده به امید رساندن حتی کمی از گرمای قلبم برای شخصیتی که بعید می دانم حتی در بعد های پنجگانه اطرافم هم بشود پیدایش کرد.
برای همین.
من خیلی احمقم.
پ.ن:فرمول انحلال را باید انحصارا به حبس کشاند ، کار دست همه سپرده خودش رفته...
پ.پ.ن: همچنان ، پشمک لقمه ای .
ــ مرگ ما ست عروسیِّ اَبَد سِرِّش چیست؟ هو الله احد