اولین بار یک روز معمولی بود.
در یکی از همان بعدازظهر های خواب آلود و خسته کننده تکراری.
همانهایی که نسیم داغ نیم روزی دست از نوازشت برنمی دارد و انقدر ادامه می دهد تا پوستت را از سر لطف بیش از حدش برشته کند.
همان هایی که درونشان باغچه داشتیم.
با چند درخت بالغ پر سروصدا {البته همچنان اصرارم بر این است که دروان بلوغ شان را میگذراندند اما مدرکی برای اثبات ندارم ، جز احساسم}
وقتی دیدمش تصور آنچنانی از ادامه نداشتم .
شاید کمی لرزیدم از هیجان و شاید چشمهایم درخشید از ذوق و شاید برای دراغوش گرفتنش مشتاق شدم.
بله ، بیا بگوییم برایم بیش از کمالی که نیاز بود تحسین برانگیز کشیده شد ، انقدر که تمام این سالها مدام و مدام باز تکرارش میکردم ، خط به خط داستان را .
البته تا آنجا که یادم بود . و من فقط انچه که می خواستم برداشته بودم.
و باز پایان را فراموش کردم . نقطه آغاز را هم محو کرده بودم.
اما....اما انها را خیلی خوب به یاد داشتم .
مخصوصا او.
پسر دوست داشتنی ترحم برانگیز من .
در آن سن طفولیت دیدن غم و غصه اش در داستان برای اولین بار غریزه محافظت و مادرانگی را در وجودم روشن کرد.
به این فکر میکردم اگر واقعا رفتن به دروازه های ex شدنی بود ، خودم می رفتم و آرزویش را برایش براورده میکردم .
آن وقت دیگر اینقدر زجر نمیکشید.
تنها نبود.
گریه نمی کرد.
در تمام آن سالها به نظرم احمقانه ترین چیز در مورد او همین بود ، اینکه خیلی با خودش ، درون خودش ، و خودش بود.
اینکه کاش اینقدر فاصله نمی گرفت ، که شاید در دنیا او من دیگری بود و کمکش میکرد ، که کاش روزهای شاد بیشتری داشت. برای یک کودک ، هرچند بزرگ ، تحمل ان درد بیش از حد توان سنگین است . این را با تمام ان مغز نوپای خالی ام احساس میکردم.
پس شاید برای همین بالاخره زمان طوری چرخید تا دوباره پیدایش کنم.
در یک روز معمولی خسته کننده سرد .
درحالی که به دنبال اندک بهانه ای برای موجه کردن نفرتم از این خود منفور شده نابالغ ابله بودم ، به دنبال دری برای فرار کردن .
آمد و محکم مرا دربرگرفت ، انقدر ناگهانی که تمام موهای تنم سیخ شد ، درست مثل ان روز.
همانقدر شگفت انگیز ، بی دلیل و جاری.
وقتی دوباره انعکاس شان را نگاه میکنم فکر میکنم ،
در این زمان کنون می توانم کمی بیشتر درکش کنم .
برای همین فراموش کردنش سخت بود .
برای همین انقدر شیرین بود.
برای همین برایش حسرت های زیادی داشتم.
مخصوصا اینکه هرگز کسی در آغوشش نگرفت ، این بیشتر ازهمه اذیتم میکرد. چه در ان زمان چه در این زمان.
همه مستحق حداقل یکبار دراغوش کشیده شدن هستند.
و من چقدر امیدوار بودم شخصیت قهرمان به او برسد تا شاید بغلی مهمانش کند .
اما ...چرا به موقع نرسید؟
این سوالی بود که در این مدت همرام بود.
خوشحالم دوباره دیدمش.
چون یادم آمد در ان زمان انقدر از دیدن درد و تنهاییش شوکه شده بودم که هرگز به خواندن بند اخر تن ندادم.
تصور اینکه همه به خوبی و خوشی ادامه می دادند اما او دیگر نبود ، نه حتی در آن خطوط ، آزارم می داد.
اما ، با تشکر از این تجدید دیدار و شاید گذر سالها
همین یکبار ، پایانش را ادامه دادم و...
او بود .
با تمام عشقی که لیاقتش را داشت.
در بند اخر خوشحال بود ، می خندید ، آغوشی کشید و ... دیگر حسرتی نبود ، برای جفتمان ، جفتشان ، همه شان.
در ان دوران بعد دیدنشان به این نتیجه رسیده بودم مهم نیست چقدر دنیا عوضی گونه به نظر برسد ، پوچ ، غیر قابل درک و اسیب زننده باشد یا بدون خیال و جادو و موجودات شگفت انگیز نرم و کرکی به وجود داشتنش ادامه بدهد ، من نباید دست از دوست داشتن دیگران بردارم ، حتی اگر عمیقا این را نخواهم.
در این زمان بعد ملاقات دوباره مان تنها احساس آسودگی میکنم ، احساس سرخوشی .
انگار اولین فردی ام که جواب معمای ابولهول را به تنهایی کشف کرده و بعد برای غرامت رفته خواستگاری سِت :)))
یک همچین چیزی .
برای همین احساس میکنم با این لرزش های مور مور کننده وجد اور شادی آفرین ، شاید نتوانم فرار کنم یا حداقلش زیادی فرار کنم.
شاید باید بنویسم ان حس مادرانه ام درد خودم می خورد تا وقتی که هنوز بچه مانده ام و از تمام اینها گلایه و فرار میکنم .
شاید وقتش رسیده که من هم عاشق ان انعکاس یخ زده باشم و اینقدر حرف های مهربانانه و زنگدارِ شاهزاده های قورباغه ای را باور نکنم.
شاید نباید در خرابه هایم دنبال چیزی برای تمجید باشم.
شاید فقط باید گذر کنم.
شاید باید بیشتر از عاشق رویاها شدن با این واقع ها کنار بیایم..؟
شاید.
پس من هم برای خودمان یک اغوش میفرستم .
برای تمام انعکاس های اینجا و آنجا.
برای ان داستان ، و کمی هم برای این داستان.
و برای یادآوری این حقیقت که؛
برای تغییر دادن سرنوشت مزخرف و عزیزم
چیزی بیشتر از یک من منسجم نیاز نیست.
بنابراین بیشتر از این به ناله کردنهایم ادامه نمیدهم.
به امید یک شب خواب عمیق و پر از ستاره با خیالی آسوده در لحافی گرم و خنک .