مستِ کدام میخانهام؟
جامِ کدام می باده ام؟
چرا از لبخندت درماندهام؟
نفرینم کردی؟نفرینت کنم؟
کاش روزی برایم گریه کنی
همانطور که برایت گریه میکنم
مستِ کدام میخانهام؟
جامِ کدام می باده ام؟
چرا از لبخندت درماندهام؟
نفرینم کردی؟نفرینت کنم؟
کاش روزی برایم گریه کنی
همانطور که برایت گریه میکنم
اه لیلی من .
شیرین من.
احمق من.
عزیز من.
گربه کوچک بیچاره خیس شده.
کاش می توانستم به اسمت صدایت کنم.
کاش می توانستم بیشتر در ان رویا پیش تو می ماندم.
کاش امروز صبح بیدار نمی شدم.
کاش رویای در نفست حبس شدن طولانی تر بود.
دلم نمی خواست پلکهایم باز شوند.
دلم نمی خواست ذره ای از اغوشت دور شوم.
ولی اینطور نیست زندگی حول خواسته هایم بچرخد که.
اگر اینطور بود اصلا قرار نبود انقدر در آغوشم باشی.
یا انطور وسوسه ام کنی برای بیشتر ناز کردنت.
یا قرار باشد بد جوری دلم بخواهد بوسه ای هدیه لبهای خاموشت کنم.
همان لبهای منحنی قوس داری که همیشه با خنده های بی موردشان روی اعصابم بودند ، سکوتشان ازاردهنده و انحنای شان کبود میشد.
اه...
چرا اینقدر صمیمی بودن با تو حس خوبی داشت؟ چرا ان نزدیکی اشنا به نظر می رسید؟من از تو متنفر بودم ، توهم همینطور مگر نه؟ بگو آره...
بگو آره تا به نحوی خودم را قانع کنم اینها فقط وهم و رویا بودند و قرار نیست ان حس خوب پروانه ای دلیلی برای چیزی باشد.
بگو دیوانه ام که تمام امروز از فکر به ان لحظه شوق و اشتیاقی دیوانه وار دارم ، انقدر که به تورم شکر هم می خندم.
هرچقدر می خواهد متورم شود اصلا. حالا دیگر نیازی به شکر ندارم. من هم عاشق طعم های تلخ شدم مثلا همان تلخی دلنشین و اشنایی که طعم بوسه ات بود.
حالا این طعم های تلخ به طرز عجیبی بیش از حد برایم شیرین اند. خیلی دلچسبند.
چرا زودتر نفهمیدم این طعم تلخ اینقدر محشر است؟
دیگر چه نیازی به نیشکر و چغندر دارم؟
بگو عزیزم توهم طعم های شیرین متفاوتی پیدا کردی؟
اه کاش میشد صدایت را می شنیدم که زنیکه دیوانه خطابم میکنی.
وای.
اما تو که همیشه با من مودب بودی.
تو خیلی کمکم میکنی ، وقت و بی وقت ، بدون انکه نیاز باشد هیچکداممان خبر دار شویم.
می بینی چقدر دوست داشتنی هستی؟ پس درکم میکنی از تو متنفر باشم. تو همیشه برایم ترسناک بودی ، نمی دانی چقدر خیره شدن به چشمهایت به تنهایی برایم نفس گیر بود . با بهانه اوردن خسته ات نمیکنم پس حالا به نظرت کداممان مقصر این رویای وحشتناک کفر امیزیم؟
شکلات مخملی با روکش کاراملی عسلی و تزئینات بیسکویتی و مغزیِ مارشمالو.
ای شیرین.
می دانی؟
فکر میکنم من هیچوقت پیشت نبودم...
متاسفم.
متاسفم.
متاسفم.
ولی میدانم این به هیچ عنوان صادقانه به نظر نمیرسد.
پس باز هم متاسفم.
شاید اگر بنویسم دلم میخواهد از تو متنفر باشم اما نمیتوانم، صادقانهتر باشد؛
ولی این هم ریاکارانه است.
راستش را بخواهی دلم میخواست یکبار هم شده به من صدمه بزنی
و بعد بگذاری من هم عمیقاً پسات بزنم.
این را صادقانه مینویسم.
به نوعی، وقتی به آن گذشتهای که کنارت گذراندم فکر میکنم
مدام جایی از قلبم باران میبارد.
تمام آن لحظات چیزی بیشتر از یک خط صافِ کمرنگ و کمی زاویهدار به نظرم نمیرسد.
این در حالی است که میدانستم برای پیوند خوردن در خاطرت ،باید یک اوج بسازم
و بعد یک سقوط ، پر از خندههای کوتاه و بلند.
من دوست افتضاحیام، متاسفم.
همهچیز را بیش از حد یکنواخت پیش بردم؛
شاید چون عاشق آن شتاب ثابت بودم؟
آنقدر غرق نقطه گذاشتن بودم
فراموش کردم هنوز جمله تمام نشده،
هنوز بند به پایان نرسیده.
اما میدانی؟
گاهی احساس میکنم حتی موضوعی هم
برای نوشتن همان چند صفحه نبود.
خیلی بدجنس به نظر میرسم؟
به گمانم از اینکه برایم ترحم کنی خوشم میآمد.
شاید هم صرفاً از اینکه
در آن عصرها
سایهام کشیده شده
تا با دیگری ترکیب شود،
لذت میبردم.
برای همین تلاش میکردم همیشه بیضرر به نظر برسم؛
از هیجانهای کوتاه و بیاهمیت کنار تو به جیغهای کوتاه متوسل می شدم.
سعی میکردم سفید باشم.
حالا فهمیدم پنهان کردن این سیاهی
در آن تظاهرِ سفید ، خیانت بزرگی بود که من به تو کردم.
کاش این را میفهمیدی.
کاش از من متنفر میشدی.
کاش فراموشم میکردی.
کاش…
امیدوارم همانطور که روز و شب
بر سر آن دو نقطهی تقسیمِ زمان
مدام به کشمکش میافتند،
همانطور که گرگومیش شب
از سحر قابل تشخیص نیست،
همانطور که غروبها را فراموش کردم،
چیزی از من در آن قلب نازنینِ بزرگِ گرمت نمانده باشد.
.
.
نمیدانم.
من راجع به تو نمی نویسم
من .....
تو خیلی بی رحمی.
چطور توانستی بعد این همه مدت بیایی و سوار همان کالسکه ای شوی که من هستم ، همانقدر بیخیال زل بزنی به من و بپرسی
آبنبات داری؟
درحالی که جفتمان می دانیم تو هیچوقت خوراکی های خوشمزه و قند دار نمی خوری چرا که قلبت
به این طعم های شیرین حساسیت دارد و تو ، عاشق آن طعم های شور و تلخی.
منظره ی تمام سفید بیرون را بهانه ای کردم تا اگر چه پیش تو بودم ، همراهی ات نکنم.
ولی تو مدام سوال می پرسیدی.
نگذاشتی در خیال شیرینم بمانم.
پرسیدی چرا می خندم.
کاش میشد به اندازه آن دانه برف های بیرون سکوت می کردی.
گفتم به خاطر آن سرسره مارپیچ و تاب کوچکش ، به خاطر آن درختی که نه کاملا کج است نه راست.
به خاطر آن منظره.
و بعد فقط صدای نفس کشیدن های تو بود.
کاش میشد زودتر پیاده میشدم .
پیاده می شدی.
در آن خیال خیالم به تو گفته بودم هربار پیش تو بودن دردی طاقت فرسا ست که به تمام من بودن تحمیل می شود تا تو به یقینم برسانی ، من نیستم.
و تو حتی تظاهر به شنیدن هم نکردی.
چرا هربار برمیگردی یا برمیگردم؟
تو یک کابوسی.
چطور توانستی آبنبات شیرینم را بخواهی
وقتی از همان اول میدانستی
قرار نیست نگهش داری؟
اولین باری که دیدمت نگذاشتی یا نشد ، دقیق نمی دانم ولی آغوشی نبود. یادت می آید چقدر گریه کردم و از تو پرسیدم که چرا؟
و این باری که آمدم دیدمت، دستم را گرفتی بردی به جهانی که آسمانش همه شکسته بود. وچقدر قشنگ می درخشید . و چقدر آبی اش زیبا بود.
بله مرا بردی اندرونی همانجایی که با کنجکاوی های نا به جایی که در خور یک مهمان نیست یافتم .
ولی من که مهمانت نیستم نه؟
من آمده ام که همیشه بمانم .
از همان اول چنین قراری بود ، حتی اگر من حالا یادم نمی اید تو که هنوز به خاطر داری نه؟
تو گذاشتی هرچقدر دلم می خواهد با ذوق مابین آن شیشه شکسته ها سرک بکشم ،
گذاشتی هرچقدر دلم می خواهد برای خودم از تحسین چرخ بزنم.
مرا بردی گذاشتی نزدیک خودت .
خیلی خیلی نزدیک .
و چه آغوش بزرگی نصیبم کردی .
و باز پرسیدی اگر هنوز چیزی می خواهم....
ولی من با هربار نگاهت همه آن چیزی که برایش آرزومند بودم فراموش کردم.
آخر چطور می شود آن نگاه سبزت
را دید و مسحور نشد ، می توانستم احساس کنم به نگاه احمقانه ام می خندی، نمی دانم لبخند بود یا پوزخند ، اما خواهش میکنم بگو که از من متنفر نیستی.
می دانستم تو هم منتظر بودی ، احساس اش میکردم .
و می دانم هنوز هم منتظری تا بازهم بشنوی .
و تو چقدر عزیزی که باز هم حاضری تا بشنوی.
می دانستی هربار سعی میکنم منحنی های طلایی در میان ان نور سبز نگاهت را بشمارم شکست می خورم؟ گفتم که کنارت بودن ، همه قوانین و اصولی که می دانم را با خودش به فراموشی می کشد.
کاش می شد همیشه با تو بود .
شاید که اینطور روزی می فهمیدم ، آنچه که روزی قسم خورده بودم چه بود وچرا.
تا وقتی زمان رفتن رسید متوجه چرا هایی که اطرافم پرسه می زدند، نشدم.
چرا؟
چرا؟ ____ چرا بعد از آن همه مدت فقط دوبار بوسیدم ات؟ آن هم هرگونه را فقط یکبار؟
انگار دفعه سومی نیست ، و یا چهارمی و بعد پنجمی.
و حالا می فهمم این خیلی نا امید کننده بود .
ولی چرا تو چیزی نگفتی ؟ چرا تو بیشتر نخواستی ؟ باید بیشتر می بوسیدم ات .
در کنونی که برگشته و بی تو تنها مانده ام ..باید مدام از خودم بپرسم و امیدوار باشم تا به طریقی جوابی سر بزند.
اما می دانی ___ از من دلخور نشو.
من هم تازه بوسیدن یاد گرفتم .
به لطف تو چیزهای جدید زیادی یاد گرفتم .
و چقدر من همه چیز در مورد تورا دوست دارم . آن نگاه سبز طلایی نور بخش ات ، آن سکوت اطرافت ، آن زمزمه های دلنشین مناجاتت ،
از آن دیوارهای محکم چهار گوشه سقفی که تو زیرش می نشینی تا دونات های مخصوص ات و آن شیرینی آلمانی های شکلاتی و آن بامیه ها...و از همه شیرین تر آغوشی که هدیه می دهی.
و آن آرامش هر لحظه اطراف تو بودن.
حالا می خواهم هر لحظه تو را پیدا کنم ، و هر لحظه اینجا باشی .
در هر تپش ، در هر جریان.
در هر نفسی که میکشم.
پ.پ.ن: و بی نهایت خدارا شکر که من هربار از پیش تو برگشتم تب کردم :)
پس تو هر بار مرا بطلب و شفاعتم کن که من بی نهایت محتاجم
به این که دوستم بداری
به تو :)))
که
ای شاه پناهم بده.
چرا اینقدر لبخند می زنی ؟
جواب نمی دهی __ فقط آرام تر،کشدارتر می خندی .
مثل همیشه.
انگار دوباره باید نگاهت کنم.
از چین های دور چشمت معنا بیرون بکشم .
تمام آن انحنا ها را به تنهایی تفسیر کنم.
مثل این است که نقابها زود ترک می خورند؛
مثل این است که بازی کردن پشت پرده ، هیجان انگیز تر از روی صحنه است ؛
مثل این است که در نور رقصیدن، سخت تر از تماشاکردن است؛
مثل این است که بر شروران شرارت کردن،خوشحال کننده تر است.
مثل این است که بازی کردن برای سرگرم شدن لذت بخش تر است.
مثل این است که شیرکاکائو از پاپ کرن سزاوار تر است.
اما سرزنش ام نکن اگر با کلاویه های تو همگام نیستم.
تبر برداشتن، سخت است .
درکِ شرارت واقعی، سخت است .
پیدا کردن دست هایی که پشت پرده نخ هارا می کشند، سخت است .
دیدنِ آنها که پشتِ آن نورِ رنگین پنهان شده اند،سخت است.
دنبال کردن خطوط محوی که ترسیم کردیم سخت است.
اما فراموش کردن دیالوگ هایی که بارها تمرین کردیم ــــــ دشوار تر است.
امتحان نکردن طعم های جدید ، مانع میلم شدن هم خسته کننده است.
خودت بهتر می دانی طعم های تازه چقدر وسوسه آمیز اند.
حالا از من می خواهی نه تنها شاید های خودم که شاید های تو را هم بپذیرم؟
انگار با ضرباهنگ محکم ات می خواهی سرزنشم کنی، ولی من طفره رفتن را بلدم ، می دانی؟
هربار کلاه ات را اینقدر محترمانه تکانه نده .
کسی متوجه کنایه ات نمی شود .
با من از هیجان پرده آخر زمزمه نکن .
بهتر از هرکسی می دانی ما هردو اسیر این نمایشیم.
فقط جایی که تو ایستاده ای، درخشان تر است .
متعجب ام چطور کسی به دستکش های لکه دارت شک نمی کند.
همه انقدر مشغول پنهان کردن لکه های خودشان اند
که تو را نمی بینند.
به همین دلیل تو مفتخر ان طور مغرورانه ایستاده ای .
تو زودتر از همه فهمیدی؛
در عطر عود و آن دودهای سفید، حضورت را کمرنگ می کنی؛
نفوذ کردن را بهتر از من بلدی.
کاش یادم می دادی.....
چطور زیر ان همه نور و همهمه هرگز گرفته نشدی؟
کاش می شد خودت را می دیدی ، چرا اینقدر خیره کننده ای ؟
لکه سیاهی که به طرز دیوانهواری خیره کننده است، چه کودکانه برای جلب توجه التماس میکند —
و حتی از اشتیاق خودش هم بیخبر است.
باز، ضرباهنگت را تندتر میکنی؛
چطور فهمیدی دوباره طفره میرفتم؟
به طرز ماهرانه ای، نگاهم را منحرف میکنی.
انگشتانت روی پیانو می رقصند .
از متفاوت بودن نجوا می کنی،
وهمه محو لبخندی شدند
که مثل صاحبش بیش ازحد میدرخشد.
چه کسی باور میکند از عمیق ترین بخشِ تاریک آن پشتِ صحنه امده ای؟
مثل این است که با چشمک ها و شیطنت هایت می خواهی هشدارم بدهی .....
اما اینبار اشتباه کردی.
من می دانم.
تو .
تو به تنهایی.
تو اینجا از همه خطرناک تری .
خوشحالم اسمت را هرگز نشنیدم؛
دیدنت به تنهایی خفه کننده است ـــــ چه رسد به گفتنِ اسمی که مالِ توست.
برای همین ،
من هم یک شرورم.
امیدوارم
هیچوقت
به هم برنخوریم.
دیگر نه.
برای تو عنوانی ندارم........
فکر کردن به تو حتی برای یک لحظه ، کافی است تا احساس عجیب بودن کنم. دلم می پیچد ، می لرزد ، احساس سرخوشی میکنم ، بعد خجالت زده می شوم ، گریه ام می آید ، حالم بد می شود .
بی قرارم می کنی.
این هم شرم آور است ، هم شادی بخش.
اگر دلیلی می خواهی ، برای تو هم دلیلی ندارم....من هیچ دلیلی ندارم ...هیچی هیچی هیچ . حتی برای خودم چه برسد به تو یا او یا آن یا آنها...
اگر از من بپرسی پس آیا از این احساسات یا این افکار پیرامون تو خوشم می آید ......باید بنویسم واقعا متنفرم.... جداً.... جداًجداً جداً. همه چیز در مورد تو کلافه کننده است ، دوست دارم این راهم اضافه کنم که واقعا آزار دهنده بودی . لبخند های بلندت ، تن صدای گیرای تو ، طرز نگاهت ، تظاهر هایت ، دغدغه هایت ، بودنت ، نبودنت همه شان ازاردهنده بودند و هستند .
آزار دهنده ترین چیز این است که گاهی فکر میکنم به طرز ابلهانه ای رفتارت شیرین اند ..... و اینکه
گاهی اگر کسی را ببینم که شبیه تو می خندد نگاهم رویش می ایستد .
گاهی اگر نامه پست کنم یاده تو می افتم .
گاهی رد چشمهایی که مثل تو هستند دنبال می کنم .
گاهی برای لحظه ای به خودم می آیم و می بینم اطراف را با رنگهای هم طیف تو پرکردم.
آن لحظه از خودم بیشتر از تو متنفرم. می دانی جالب چیست؟ تو جزء فراموش نشدنی ها هستی ، ولی چرا چطور برای چه به چه دلیل...؟؟؟؟
آه....
تو خیلی آزار دهنده ای ، خیلی خیلی آزار دهنده.
برای همین هرچیزی که کوچک ترین رنگی از تو داشت فراموش کردم اما متاسفانه تو پاک نشدی که....
این را دیشب فهمیدم وقتی خوابت را دیدم ، تو بودی و یک دیوار و یک چهار پایه چوبی ، نشسته بودی رویش و دیوار را بام خودت کرده بودی ، قلم ات را نرم رویش می کشیدی. با اینکه حتی یکبار هم ندیدم چیزی را درست بکشی یا مطرح و ارائه اش کنی ، آنجا به طرز عجیبی آسمان آبی و ابرهایت را به بهترین نحو به سبک خودت کشیده بودی ...آه من حتی نمی دانستم سبک داری .....داری؟
به هرحال دیدن ات مثل همیشه همان حس مزخرف را می داد.
با همان نگاه بی تفاوت مودب ات پرسیدی چیزی می خوری ؟
انگار متوجه نبودی بعد سالها هم را دیده ایم یا من ناگهانی با عجله آمده ام دیدن ات ....
مثل همیشه در تظاهر کردن پیش من عالی بودی ....
اینکه پیش من خودت نبودی یکی از دلایلی ست که همیشه اطرافت معذبم ، انگار به نوعی پیشگیری میکردی از صمیمی بودن یا راحت بودن...شاید بخواهی بپرسی اگر می دانستم اینکه مودبانه و آرام رفتار می کردی و سر به زیر بودی در حالیکه اصلا اینطور نبوده و شخصیت پر سرو صدا و چشم گیرت در حقیقت چندین درجه برعکس این بوده پس چرا چیزی نگفتم .....راستش چون باعث می شد احساس راحتی کنم . این فکر که مجبور نبودم برای ادبی بودنم حداقل در لحظه با تو بودن احساس متفاوت بودن کنم آرامم میکرد.....
و فکر میکردم تو هم به همین دلیل انجامش می دهی .....می دانم طرز فکر احمقانه ای است شاید تو هزاران دلیل داشته بودی جز این ..ولی من دوست دارم به همین یکی دلیل فکر کنم و این یکی دیگر از دلایلی است که باتو بودن همیشه حس عجیب و غریبی می دهد.
رویای دیشب هم از این مستثنا نبود . حتی وقتی زدم و غذایی که آماده کرده بودی را سوزاندم تو با لبخند ملایمی گفتی اتفاقا من هم همیشه غذا را می سوزانم ، هیچ شکایت یا گله ای در مقابلم نکردی مثل همان همیشه گذشته....
اگر تمام این متن را نوشتم فقط به خاطر این بود که آنقدر در طول روز آن صحنات دوباره دیدن ات را مرور کردم که مغزم داغ کرده ..
و مثل همیشه فکر کردن به تو نمی گذارد بخوابم .
اگر به گذشته برگردم تو جز آدم هایی هستی که هرگز نگاهشان نمیکنم چه برسد به سمتشان رفتن .
تنها نگاه کردن به تو کافی است برای حس کردن تمام آن چیزهای عجیب و غریبی که دور گردنم حلقه می زنند و نفس کشیدن را سخت و طاقت فرسا می کنند ...تمام آن چیزهایی که مثل خودت برایم بدون عنوان مانده اند.
همان بدون عنوان هایی که توصیف دارند :ناگهانی می آیند ، بدون درخواست اطرافت می چرخند ولی وقتی دستت را دراز میکنی دور می پرند ، قبل اینکه بتوانی تحلیل اش کنی پاک می شوند ، اگر زخمی بزنند هرگز به روی خودت نمی آوری.
اخر هم جز لاینحلات ات بایگانی شان می کنی.
پس.ن: امیدوارم هر روز بیشتر از قبل از تو متنفرم باشم ، آنقدر که همه چیز تو را فراموش کنم ....
مثل شنی که در آغوش طوفان می رقصد ، در گرداب خاطراتی از تو خفه شده ام ......
اصلا می دانی چقدر آزار دهنده ای؟
به اندازه همان غذای سوخته ای که با لبخند در خوابم می خوردی .
پس.پ.ن: اصلا هم دوستت ندارم . ابدا هم مهم نیست که هیچوقت نفهمیدی من بودم که برایت نامه ای بی نشان از محبتی که الان برایت ندارم فرستاده بودم ....
هرگز هم به تو فکر نمیکنم....حداقل نه "تو" . چه فکر کردی !؟ (ノT_T)ノ ^┻━┻
امروز به طرز عجیبی دلگیرم ..از همه چیز ، از همه کس .
حس بدی داشتم ، درست مثل خطاکاری که در دیگ را باز گذاشته و رفته پی گل چیدن ، حالا منتظره هرلحظه کسی سرش داد بزند ای وای برتو
بی دلیل اینقدر دلگیرم ؟ هنوز برای ناراحت بودنم زیادی زود ست؟ چرا اینقدر بی ثباتم؟
عزیزم اگر روزی باهم حرف میزدیم بهت جواب همه این سوالات و حتی بیشتر از ان را هم میدادم ولی می بینی هیچ شانسی برای پاسخگویی نیست، البته فکر نمیکنم توهم مشتاق شنیدن من باشی.
مدام از خودم میپرسم چرا ناراحتم چرا دلگیرم .....شاید چون ماه خیلی کامله؟ شاید چون هوا سردتر از چیزی ست که انتظار داشتم؟
شاید چون چند روزه سردرد دارم ؟
شاید ....نمیدانم؟ شاید دوباره قلبم آبسه کرده؟ هرچی نباشد این چند روز بیش از حد همه چیز شیرین بود .
میگفتی هیچ چیز اتفاقی نیست ، حدس بزن چه شد ... کاملا فهمیدم منظورت چیست با اینکه شاید خودت هم هنوز متوجه منظور خودت نشده باشی .
امروز نا خودآگاه یادت افتادم ، زل زده بودم به آیینه و منتظر بودم ببینم کی از دیدن خودم خسته میشوم که یادم افتاد روزی دو چشم مشکی جسور بودند که مهم نبود چقدر مخفیانه وقیحانه و یا اشکارانه و خجالتی به آنها زل بزنم درجا گیرم می انداختند و .....
پرقدرت به زل زدن ادامه میدادند.
یادم آمد آن روز گرم خسته کننده و ان لحظه که از پایین به تو در بالا که پای پنجره ایستاده بودی نگاه کردم . توهم بی انصافی نکردی مستقیم زل زدی به من ... آنقدر جدی خیره شدی یک لحظه فکر کردم مسابقه خیره شدن راه انداختیم ، نمیخواستم کم بیارم پس بدون پلک زدن مستقیم خیره ماندم تا اینکه تو خنده ات گرفت آن وقت بود فهمیدم چقدر چشمهایم میسوزند با خنده سرم رو پایین انداختم وقتی دوباره به بالا نگاه کردم تو نبودی ،حیف شد.
میدانی ؟ دیگر هیچ کس به خوبی تو بازی خیره شدن را بلد نبود.....این روزها دلم گاهی یک همبازی خیره شدن مثل تو میخواهد .
.......دلم آن روزهای کوتاه سرد دلنشین را میخواهد.
میدانی؟ تو باعث شدی از زمستان خوشم بیاید منی که وحشتناک از سرما بی زارم.
میدانی؟ متنفرممم! متنفرم از همه ی آن عشق های دیگری که برای دیگران هست ولی برای من....نه!
و بیشتر از ان متنفرم از این همه نفرتی که دارم .
دلم میخواهد همه شان را آتش بزنم ... متعجبم اگر رنگهای شعله هایشان به همان خوبی که من میخواهم باشد .
کنجکاوی چه رنگی خواهند بود؟ آبی ، سبز، قرمز؟
من هم کنجکاوم ... میخواهم بشینم رقص شعله هایشان را ببینم تا کمی دلم خنک شود ....شاید هم کمی مارشملو بپزم؟ آن وقت چه طعمی خواهند شد ؟ تلخ شور؟ شور تلخ؟ شیرین بد طعم؟ طعم بدشیرین؟ این چه طعمی است اصلا؟
هممممممممم........ میشود به افق فرار کنم؟ من هنوز هم ترسو ام....من هنوزهم ترسیده ام.....من هنوز گم شده ام...میخواهم فرار کنم به جایی که دیگر گم نشوم....جایی را سراغ داری ؟
متوجه شدم ما هیچ وقت هم را بغل نکردیم جز ان موقعی که من محکم به پشتت خوردم و دماغم درد گرفت و سریع فرار کردم و توهم نفهمیدی چون مشغول حرف زدن بودی .....اصلا نمیشود ان را بغل حساب کرد میشود؟
میبینی چقدر ترحم برانگیزم؟ این در حالی است که تو بارها و بارها دوستانم و دوست دوستانم و دوستانت و دوست دوستانت را بغل کردی ...ولی من، نه!
به هرحال میخواستم بگم خیلی وقتی پیش نقشه داشتم به سمت آغوش تو فرار کنم ولی بعد فهمیدم که هیچوقت برای من نیست.
حالا هر شب دست به دست آسیل با هم به سمت خورده شیشه ها فرار میکنیم ، حدس بزن چی پیدا کردیم؟
آن ور آیینه! .....آنسوی آیینه را پیدا کردیم..
خیلی خوب است نه؟ شاید هم بی فایده است نه؟
میخواهم روی تمام دیوارهای اتاقم بنویسم ..چه بنویسم ؟ کلمات را ! هر کلمه ای را که میشنوم! میخواهم آنقدر بنویسم که در هم پیچ بخورند ولی پای پنجره نه ...فقط چند کلمه کوتاه کافی است...آنجا باید همیشه آفتابی بماند.
روی سقفم میخواهم پرواز کلاغها را بکشم.
میخواهم خودم را در اتاقم حبس کنم.
از بیرون رفتن متنفرم.نمیخواهم حتی به آشپزخانه هم بروم.
کاش می شد این من نبودم.....؟ وای ! کاش میشد این من نبودم!
کاش اینقدر اینطور نبودم! کاش زودتر ....کاش زودتر بهتر از من میبودم.....
دلم میخواهد بی نهایت بار اسمت را فریاد بزنم تا بالاخره جوابم بدی . چطور تونستی هر بار درد به اون شدت را درون قلبت تحمل کنی و چند لحظه بعدش انقدر زیبا بخندی ؟ چطور تونستی اینقدر سرزنده وشاد به نظر برسی و در عین حال نگاهت انقدر آروم خالی و تاریک ولی به طرز جادویی نورانی و ستاره بارون داشته باشی؟ نگاهت کهکشانی بود! درون چشمانت سیاه چال مخفی کرده ای من میدانم!
وگرنه چطور ممکن است ...چطور ممکن است ...چطور ممکن است روح ام را در نگاهت حبس کنی؟
تو باعث میشوی حسادت کنم ، ازت متنفر باشم و به شدت دوست داشته باشم .
تمام احساسات آبی ام سر به طغیان گذاشتند قلبم بوی نم گرفته بیشتر از این نمی توانم تحمل کنم هرچقدر هم سرم را بالا بگیرم کافی نیست خود به خود اشکها بیرون میریزند جالب این جاست حتی نمیدانم چرا؟ ...واقعا چرا؟ میدانم یعنی؟ چرا میگم نمیدانم؟ میدانم؟
در بین آرام کردن احساساتم کلمات زیادی را گم کردم ...دیگر چیزی برای نوشتن ندارم...
میدانی؟ فقط....فقط میخواستم بگویم...
دلم برایت تنگ شده
متاسفم اگر دلخور میشوی ولی
من به طرز احمقانه ، بیهوده و خجالت آوری دلم برای تو تنگ شده.
برای دیدن بازیگوشی هایت
برای شنیدن خنده هایت
برای همان رفتارهای احمقانه خودسرانه ات
خیلی خیلی دلتنگم.
ــ مرگ ما ست عروسیِّ اَبَد سِرِّش چیست؟ هو الله احد