بعد از سه ماه و نیم برای اولین بار از آن چهارچوب سفید و خاکستری با پتوهای چارخانه و شیرینی امدم بیرون...باید خوشحال باشم ایا؟

 

همچنان نصفی از دلم میخواهد برگرد به اتاق.

 

نصفی دیگر مجذوب صحنه های گذرا از پنجره تاکسی است.

 

شهر هم مثل همان دیوارها ، خاکستری است.

 

اما ترسناک تر و دوست داشتنی تر است.

 

خوب...حالا وقت جبران ان یک هفته بغل های مسدود شده است :)

 

پس عصر بخیر ، عصر بخیر .

 

پ.ن: خوب این لکه آبی الان پریده ...حالا سقوط صعود یا نهر خواهد کرد؟