پس بند عشق را باز میکند ، نه شاید تلاش میکند تا بازش کند ، اما عشق با اصرار بر پیچیده ماندن ها و کلافه بودنها
پسش می زند.
و باز درد می ماند.
تنها.
خسته .
حوصله سر بر.
تکراری.
خوب عشق احمق است. وگرنه چطور نفهمید
نواختن تارهای این قلب رگ به رگ شده انقدرها هم هنر نیست.
چون حتی همان عضله شگفت انگیز خستگی ناپذیر دوست داشتنی رز افشان هم روزی طغیان کرده دست از این تپش های بی نظیر اش برخواهد داشت.
بعد عشق هم تنها می ماند.
بدون ان موسیقی بم پس زمینه .
بدون ان همراه سرخ پوش.
بدون ان فداکاری های برنامه ریزی شده بی دریغ.
باید تنها ادامه بدهد.
انگشت نما می شود.
بعد درد را می بیند؟
دردی که هیچوقت سازش نمیکند.
دوباره در بندش میکشد.
کدام یک را...؟
احتمالا خودش ، چون دم دست تر است.
چون عشق دلش برای حبس شدن در ان اتاقک خونین تنگ شده... ؟
هرکاری برای بازگشت میکند.
عشق...
عشق احمق است.
اما پس چرا؟
ما جوهر بیشتری می خواهیم.
قلب را باید تپید.
به دلیلی برای اثبات این زنده بودن نیاز داریم.
.
.
پ.ن:و خون به جوشش افتاد.