و شاید ان هرگزی که چنان نرم و دلنشین بود خودش را برای هرگز بودن نمی بخشید .

 

و شاید ان هرگز از همان ابتدا محال نبود.

 

و شاید ...

 

اینطور نیست که من هم این چنین یا ان چنان باشم یا

 

اینکه بین چنین و چنان و شاید و اما و باید و اینها مانده باشم..

 

البته تمام اینها احتمال است ..اما چه می شد اگر...

 

اگر صرفا و تنها در باب یک نظریه ساده ، چیزی بیشتر از دو چشم برای من هم بودن در آنجا و اینجا ، این زمان و آن زمان نیاز بوده و هست؟

 

من واقعا دلم نمی خواهد از اتوبوس گربه ای ام پیاده شوم ، اما مثل این است که من حتی از همان ابتدا بلیطی برای این خط نداشتم ، چه برسد به سوار شدنش.

 

پس....کسی موشهای مرا دریده؟

 

چه کسی؟

 

آن گربه ی عابد شده؟

 

به عنوان من توضیح این تنفر در نگاه اول سخت است اما امتحانش خسته کننده است.

 

و مثل هر روند تکراری دیگری دوباره زمزمه میکنم

 

درست کردن نقصهایی که به انها عادت کردی کلافه کننده و دلخراش است.

 

پس شاید نباید مشکلی باشد اگر اینقدر میخواهم یه فرار کردنها عاشق باشم.

 

بهتر از تحمل کردنهای درداور و طاقت فرساست.

 

هرچند این پوسیده شدن از درون 

 

بوسه هایی کوتاه و بلند را هر روز طلوع در دلم می‌کارد تا با غروب ان حس ریشه زدنهایشان از درون تمام ان چیزی که مأیوسانه پنهان میکنم را شکافته و وادارم کند یه هنگام خواب ، مابین رویا و بیداری هایم بالا بیاورمشان.

 

درست مثل کنون.

 

و تمام ان اکنونها.

 

 از من بودن متنفرم؟

 

بیش از این ادامه خطوط یادم نمی ایند.

 

پس شاید در پیوست ها ببوسمت.

 

صبح بخیر.