مه بر شاخه‌های هلو نشسته

و حالا دل من از شراب هم گرم نمی‌شود

انگار درونم پر از سنگریزه‌هایی‌ست

که هر قدم، صدایشان را می‌شنوم

آینه را نگاه نمی‌کنم

چون زنی که آنجاست

بیش از همه، خودش را فریب داده است

درونم انباشته از توابع شک است،

قلقل پوچی، هر لحظه خالی‌ام می‌کند.

در این زندگی،تجسم یک من منسجم برایم سخت است.

و ای کاش... تا با بیداری،

همه‌ی این نفرت تمام شود.

اما می‌پرسم: "آیا لایق این همه مهرم؟"

و دلم، خیانتکارانه،

فریاد می‌کشد که: "بیشتر، بیشتر می‌خواهم..."

 

_اشعار 薄 

(باترجمه ای ازاد)

 

پ.ن:

جام را بالا می‌برم

اما سایه‌ام مرا رسوا می‌کند

در آسمان ماه کامل است

و در دل من، شکافی تاریک

اگر جهان خوابی بیش نباشد

چرا بیداریش این‌قدر درد دارد؟

.

.

پ.پ.ن: و آیینه مدام تکرارم میکند که :«دروغگو...»

و.پ.پ.ن: طوماری برای پنهان شدنم نیاز دارم ،سراغ داری؟