نمی دانم.

انگار نه می بینم ، نه می شنوم ،نه می خوانم ، نه می خوابم ،حتی شیرینی هم انقدر شیرین نیست.

چرا اینقدر سریع می روید؟

چرا هربار معادلاتم را بهم می ریزید؟

چرا من نمی رسم؟

چرا شمع روشن نمی‌کنیم ؟

چرا باور نمی‌کنم ؟

چرا می خندم؟

چرا سردرد دارم؟

می‌گوید که من همیشه مشکل باور کردن و اعتماد به دیگران را داشتم.

می‌گوید که من شاید فقط نگرانم.

می‌گوید که اشکالی ندارد.

می‌گوید دونات امتحان کنم.

می گوید توجه ام را جایی دیگر خرج کنم.

می‌خواهم گریه کنم.

می‌گوید گوش نکن.

می‌خواهم برسم.

یکبار هم که شده.

حتی در یک سطر .

نه.. بلکه در یک خط..یک خط هم کافی است.

نیاز دارم ان دکمه کنترل معجزه / تخریب کننده را پیدا کنم.

کجایی؟

دکمه ها که نامه نمی نویسند، نه؟

نمی دانم.

پ.ن: و یک اغوش رز سفید .

پ.پ.ن: من خوابم.

و.پ.پ.ن: من دربهارم؟ نه ....

فقط زمستانی است که به طول کشیده شده.

پس تاکی ؟

به هرحال در ان پایان که در عطر زمستانی غرق خواهیم شد .

اصرار بر بودن در این بهار های گیج کننده وسوسه امیز چیست؟

فقط کاش میشد با تابستان تنها بودم.

درست به اندازه یک‌ جنگل سبز.