You need to enable JavaScript to use this application.

شمس شموس‌من

7 ماه،3 هفته پیش در تـو؟

اولین باری که دیدمت نگذاشتی یا نشد ، دقیق نمی دانم ولی آغوشی نبود. یادت می آید چقدر گریه کردم و از تو پرسیدم که چرا؟

و این باری که آمدم دیدمت، دستم را گرفتی بردی به جهانی که آسمانش همه شکسته بود. وچقدر قشنگ می درخشید . و چقدر آبی اش زیبا بود.

بله مرا بردی اندرونی همان‌جایی که با کنجکاوی های نا به جایی که در خور یک مهمان نیست یافتم .

ولی من که مهمانت نیستم نه؟ 

من آمده ام که همیشه بمانم .

از همان اول چنین قراری بود ، حتی اگر من حالا یادم نمی اید تو که هنوز به خاطر داری نه؟

تو گذاشتی هرچقدر دلم می خواهد با ذوق مابین آن شیشه شکسته ها سرک بکشم ، 

گذاشتی هرچقدر دلم می خواهد برای خودم از تحسین چرخ بزنم.

مرا بردی گذاشتی نزدیک خودت .

خیلی خیلی نزدیک .

و چه آغوش بزرگی نصیبم کردی .

و باز پرسیدی اگر هنوز چیزی می خواهم....

ولی من با هربار نگاهت همه آن چیزی که برایش آرزومند بودم فراموش کردم.

آخر چطور می شود آن نگاه سبزت

را دید و مسحور نشد ، می توانستم احساس کنم به نگاه احمقانه ام می خندی، نمی دانم لبخند بود یا پوزخند ، اما خواهش میکنم بگو که از من متنفر نیستی.

می دانستم تو هم منتظر بودی ، احساس اش می‌کردم .

و می دانم هنوز هم منتظری تا بازهم بشنوی .

و تو چقدر عزیزی که باز هم حاضری تا بشنوی.

می دانستی هربار سعی میکنم منحنی های طلایی در میان ان نور سبز نگاهت را بشمارم شکست می خورم؟ گفتم که کنارت بودن ، همه قوانین و اصولی که می دانم را با خودش به فراموشی می کشد.

کاش می شد همیشه با تو بود .

شاید که اینطور روزی می فهمیدم ، آنچه که روزی قسم خورده بودم چه بود وچرا.

تا وقتی زمان رفتن رسید متوجه چرا هایی که اطرافم پرسه می زدند، نشدم.

چرا؟

چرا؟ ____ چرا بعد از آن همه مدت فقط دوبار بوسیدم ات؟ آن هم هرگونه را فقط یکبار؟

انگار دفعه سومی نیست ، و یا چهارمی و بعد پنجمی.

و حالا می فهمم این خیلی نا امید کننده بود .

ولی چرا تو چیزی نگفتی ؟ چرا تو بیشتر نخواستی ؟ باید بیشتر می بوسیدم ات .

در کنونی که برگشته و بی تو تنها مانده ام ..باید مدام از خودم بپرسم و امیدوار باشم تا به طریقی جوابی سر بزند.

 

اما می دانی ___ از من دلخور نشو.

من هم تازه بوسیدن یاد گرفتم .

به لطف تو چیزهای جدید زیادی یاد گرفتم .

و چقدر من همه چیز در مورد تورا دوست دارم . آن نگاه سبز طلایی نور بخش ات ، آن سکوت اطرافت ، آن زمزمه های دلنشین مناجاتت ،

از آن دیوارهای محکم چهار گوشه سقفی که تو زیرش می نشینی تا دونات های مخصوص ات و آن شیرینی آلمانی های شکلاتی و آن بامیه ها...و از همه شیرین تر آغوشی که هدیه می دهی.

و آن آرامش هر لحظه اطراف تو بودن.

حالا می خواهم هر لحظه تو را پیدا کنم ، و هر لحظه اینجا باشی .

در هر تپش ، در هر جریان.

در هر نفسی که میکشم.

 

پ.پ.ن: و بی نهایت خدارا شکر که من هربار از پیش تو برگشتم تب کردم :)

پس تو هر بار مرا بطلب و شفاعتم کن که من بی نهایت محتاجم

 به این که دوستم بداری 

به تو :)))

که

ای شاه پناهم بده.

0

و در نیمه شب‌هایی که به پایان می رسند

7 ماه،3 هفته پیش در 𝔐𝔬𝔯𝔞𝔩

انگار فقط این خطوط و آن خطوط نیست که در اطراف می رقصند ، تمام این محیط است.

شاید چون گَهگاه آنقدر می‌چرخم تا نقطه مرکزی هم از مرکز به جایی دیگر بچرخد ، بگردد ، بشیند.

آری.

انگار دیگر فایده ندارد.

درست آنجا که فکر می‌کنی موسیقی تمام شده ، دوباره از سرگرفته می شود . این چرخش وقایع اگر تقصیر این ساز بی قاعده نیست،پس کیست؟

اما چه کنم که گویا همینطور دوستش دارم. هرچند پاورچین پاورچین رفتن افاقه نمی کند،باید بلند تر گام برداشت. محکم پرید ، شاید اصلا هر گام را باید پرید .

آنقدر که از روی دل رد شویم ، به آسمان سقوط کنیم تا بعد ، دوباره به قله ای خاکی صعود کنیم.

و شاید آن موقع.....

شاید آن موقع محور زمین را پیدا کردیم.

بعد می توان اورا گرفت ، محکم تکانش داد و پرسید چرا؟ چرا؟ و چرا نه؟

کسی چه می داند ، شاید شد و کنارش تکیه گاهی ، عمودی ، چیزی نصب کرد.

آن وقت دیگر این تغییر دیدها ، این تغییر زاویه ها ،این تغییر مایل شدن ها را نخواهیم داشت .

هنوز به آنجا نرسیده می توانم پوزخند ماه را در انعکاس آب ببینم .

انگار می پرسد آن را حل کردی با این تغییر زاویه های محور قلبت چه میکنی؟

هرچقدر هم این اختلاف های ناچیز شب و روز طول بکشد ، چطور می توانی این به عرض کشیده شدن های قلبت را توجیه کنی؟ خیر سرت می دانی چند وقت شده قلبت حرکت تقدیمی را موزون می زند ؟ انگار هرگز خودت رقص محوری نرفتی ....

اصلا می دانی هر روز چه چیزی را آنقدر بلند ، کوتاه و منسجم ، پیوسته زمزمه می کند ؟

می خواهم بگویم آیا بهتر نیست اگر؟

اما چرا باز سکوت می کنم.....؟

و من چاره ای ندارم جز اینکه قید پریدن را بزنم .به این هرچند قدم مابین لبخندها ،چرخیدن ها بسنده کنم ، سرم را بالا بگیرم و وانمود کنم عاشق آن خورشید سوزان دست نیافتنی شدم تا نکند در این راهی که پابرهنه در آن به سوی ماه می دوم ، اشکی بریزم.

چه کسی _____ چه کسی هنوز به نواختن این خطوط ادامه می دهد؟

بازهم نمی دانم .

محور قلبم را اگر از جایش جدا کنم..... آن وقت این نیزه را پس کجا ساکن کنم؟

شاید باید بگذارم همانجا بماند.

همان‌جا بماند و کمی هم مثل من به چرخیدن ها حول محیط دایره ای عادت کند.

به هرحال .........

این حال و آن حال ندارد که.

گاهی فکر می‌کنم در این حلقه گرفتار شدن بهتر از آن گرفتار شدن در تنها پرسه زدن ها باشد.

شاید اگر آن کفش های قرمز را هنوز داشتم زیبا تر رقصیدن را می آموختم .

شاید اگر آن کفش های مشکی را هنوز داشتم ، بلند و بالا بودن ها را یاد می‌گرفتم .

نه...شاید اشتباه از روزی به پیش آمد رسید که آن کفش های سفید را به گذاشته دادم .

حالا باید این پابرهنه بر سنگفرش‌های خیس قدم گذاشتن را صمیمانه به آغوش بکشم، به امید اینکه شاید اینبار ...شاید اینبار این چرخه موسیقی قطع شود.

این موسیقی قطع شود و این جاذبه دست از سرم بردارد و من...

من برگردم.

نه به نقطه شروع ____ که به نقطه پایان .

جایی که به آن تعلق دارم.

پ.ن: le monde perfavor

0

تا هروقت که باران ببارد

7 ماه،3 هفته پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

این روزها ساعت های متوالی در توهم باران خودم را مهمان سکوت می کنم.

فعلا که درهای کتابخانه بسته شده چاره ای جز این ندارم.

کسی بود که می‌گفت همیشه می شود از پنجره داخل شوی.

مشکل این جاست من هیچوقت آن فنون نینجایی لازم برای بالا رفتن و از روی موانع پریدن را به دست نیاوردم.

باورم این بود بهتراست همان زمان را صرف خواندن چند ورق بیشتر کنم.

خوب ، عقل آدمی ناقص است .

پشیمانی شاید دوستی مهربان باشد که در هرجنایتی تنهایت نمی‌گذارد.

پس آیا این خوب نیست که می توانی حضورش را این چنین  احساس کنی؟

این خودش یک سعادت است.

درک کردن و دیدن این سعادت ها هم شاید بصیرت می‌خواهد ، برای همین دیر متوجه می شویم.

انگار فقط باید مدتی به جای خالی اش زل بزنی تا یادت بیاید که ...چطور این طور.

فکر میکنم هرچقدر زمستان بیشتر خودش را به طول بکشد، مستطیل من بیضی تر می شود ، ان وقت روی منحنی باهم شاخ به شاخ می شویم.

به نظر نمی رسد رخداد خوبی باشد .

همین به تنهایی کافی است تا احساس اضطراب و اضطرار ام بیش از پیش به طغیان برسد .

و آیا این دلیلی کافی نیست تا به موردعلاقه هایم فکر کنم؟....

پس به طرز برنامه ریزی شده ی اتفاقی ، نامه های تخم مرغی و بسته های قدیمی را بازکردم.

مجبورم صدای باران را چندی بالاتر ببرم ولی چقدر خوب می شد اگر الان تابستان بود و من در باران های تابستانی محبوس ...

طبق شواهد پست شده در این بسته ها،تابستان های آنجا را دوست داشتم . 

دلیل خاصی ندارد.

شاید هم دارد .

آن زمان خیلی جوان بودم ، آنقدر که به نظرم عاشقانه ترین لحظه تابستان، تماشای رقص شاخه های بید مجنون های غرق در نور ماه کاملی بود که از چارچوب پنجره می شد دید.

همه آن لحظات را دوست داشتم.

در میان خاطرات خاکستری آن زمان ، این دقایق از جمله خاطرات رنگی و زنده ای هستند که دارم.

همیشه سعی می‌کردم رخت خواب را طوری تنظیم کنم که در تمام طول شب همینکه چشم باز کنم، اولین چیزی که می بینم ،قرص ماه باشد و پس زمینه ابی اش.

شبهایی هم که ماه نبود،سرم را با خواندن داستانی پیچیده سرگرم می‌کردم تا مثلا فراموشش کنم.

اما قایمکی محاسبه می‌کردم کی دوباره ماه را می بینم و این بار از چه زاویه ای خواهد بود.....

آن زمان همه چیز خیلی بیش از حد برایم واقع شده بود ، حتی حالا هم از اینکه چطور پشت سرگذشت و آن همه زیبایی برایم به جا گذاشت شگفت زده می شوم.

وقتی مرورشان میکنم ،

{منظورم همه مان است.

همهٔ همهٔ مان .

حتی ان کتاب های ابی خاکستری .

حتی ان دورنا های کاغذی.

حتی ان نقاشی های تفننی.}

 از خودم می پرسم چه چیزی مارا به آنجا رساند؟

به آنجا کشاند؟

به آنجا گرداند ؟.....

به ان لحظات ..

به ان دقایق...

به ان بودن ها...

به ان پرده ها...

به ان دیالگو ها..

به ان تابلوها....

به ان‌توقف ها...

به ان رنگها....

به ان صفحات...

 

جمله ای از روی طاقچه ی بزرگ ذهنم زمزمه کنان ،فریاد زده می شود که

_شاید عشق؟

.

.

پ.ن:گاهی این احساس شنیده شدن و دیدن به شدت اذیتم می‌کند ، مثل همین الان.

چرا ؟ شاید چون ترک عادت موجب مرض است.

خدارو شکر که گوینده چشایر بود.اشکالی ندارد اگر اورا مرا بشنود.

شاید هم اینطور بهتر است. (چه نسبت به انها ، چه نسبت به اینها)

 بازهم مثل همیشه با ان حالت پیچیده دوست داشتنی اش لبخند می زند و تکرار می کند .

_شاید عشق؟

نمیدانم خودش می داند چهره اش بیشتر شبیه انزجاری منفور است تا ایمان به ان عشق؟

می‌گویم ولی من بازهم دوستت دارم.

پنجه هایش را روی دیوار ذهنم می کشد ، حتما می‌داند پشت این دیوار ها چیست.

شدیدا نیاز داشتم بحث را به قهقرا بکشانم.

برای همین سوالی نه چندان مرتبط پرسیدم که

_پس می دانی چرا لبخند ها دوست داشتنی اند؟

با چشمهای کهربایی اش خیره نگاهم کرد تا ادامه دهم.

پاورچین پاورچین جملاتم را به سمتش روانه کردم 

_ به گمانم چون تجسمی ساده از اغوشی امن و بی بدیل اند.

و این جمله اغازی بود به دوره کوتاهی از صلح تا از اغوش هم لذت برده با دیگری خودمان را نوازش کنیم.

.

.

 

پ.پ.ن: چشایر میگوید که لازم نیست زیادی جدی بگیرمش ، که شاید واقعا نباشد و صرفا توهم است .

این ناراحت کننده ترین جملهٔ خبیثی بود که از او شنیدم.

برای همین به همان اندک حضورم چنگ زدم.

در این روزگاری که حتی رویاها هم دیگر رویا نمی مانند ، که لحظاتی از زندگی دوبار رویت می شوند ، که گذشته هرگز نمی‌گذرد بلکه در اینده به انتظار می نشیند ، صرفا تصور خواندن انها (همه شما) از ناشیانه ترین دروغ هاست.

شاید هم تقصیر او نیست ، همنشینی زیادش با من، مارا به هم شبیه تر کرده . تا جایی که گاهی من او باشم و او من.

0

لیست رنگها روغنی!

7 ماه،4 هفته پیش در 家 根

به خاطر تو 

گاهی قرمزم.

گاهی ابی.

گاهی تا سرحد مرگ مشتاقم.

گاهی هم فقط برای مرگ مشتاقم.

ولی ....

 مشتاق بودن دلیل به رسیدن نیست.

درست مثل تو 

مرگ هم شایستگی می خواهد.

بگذار کمی بیشتر گازت بگیرم .

شاید من عشقم را به طرز مشکوکی 

احمقانه و عجیب نشان میدهم.

شاید کمی اشفته و ناشیانه باشد.

اما انکارش که نمی شود کرد.

چرا اینقدر زیر سوالم می بری.

چرا مدام پشت سرم میگذاری .

گاهی مرا می ترسانی .

انگار رهاکردنم خیلی اسان است.

برای همین 

هیچوقت نمی توانم کامل دوستت داشته باشم .

به هرحال قرار نیست تو هم همانقدر مرا بخواهی.

همانقدر و به همان شکل دوستم بداری.

اما اشکالی ندارد.

همه اشکال عشق برایم مقدس است.

همانطور که تو.

.

پ.ن:چطور توانستم همه اش را تحمل کنم؟

پس بگو 

بگو که 

خیلی به من افتخار میکنی .

.

پ.پ.ن: بی دلیل 

بی دلیل بی دلیل.

.

پ.پ.پ.ن: صورت مسئله کجاست؟ 

از اینحا تا انجا.

.

پ.پ.پ.پ.ن: تا هروقت که باران ببارد.

.

پ.پ.پ.پ.پ.ن:حالا انقدر ستاره دارم که ذوق زده ام

گاهی هم کلافه زده....

و.پ.ن: چون سخت می گذرد.

و خداروشکر که می گذرد .

0

فقط باید کمی نمک اضافه کرد

7 ماه،4 هفته پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

این روزها دندان هایم می خارند برای گزیدن ، گاز گرفتن و چون چیزی دم دست نداشتم برای این امر، پس رفتم سراغ راحت ترین گزینه بعدی تا این انرژی ناگهانی و مضاعف را به نوعی شده خنثی کنم .

همانطور که مداد قدیمی کوچکی را برداشته و صفحاتی که نوشته بودم را خط می زدم متوجه شدم

با مداد نوشتن خیلی لذت بخش است .

آنقدر با جوهر نوشته بودم که فراموشش کردم.

 فراموش کردم لذت آن بدنه سیاه نرم را روی کاغذ فشردن ، بی دلیل سیاه کردن ها روی صفحه ای سفید، چقدر می تواند خیره کننده و زیبا باشد.

چقدر راحت و سرگرم کننده است.

بعد یادم امد آن روزگار دور، چقدر دوست داشتم آخر نوشته های مدادی ام بنویسم" پایان" .

انگار این اعلام پایان خیلی برایم مهمتر از شروع بود ، نمی دانم به خاطر آن احساس راحتی از تنفس کوتاه بعدش بود یا آسایش از اینکه صرفا پایان بود ؟

شاید .....شاید چون در پایان بعدی نبود.

 این خلاقانه ترین کلمه ای بود که آن زمان می دانستم .

چطور ممکن بود بعدش هیچ بعدی نباشد؟

این خیلی اسرار آمیز و دوست داشتنی بود ، به همین دلیل دلم می خواست توجه ویژه ام را به او نشان دهم ، متفاوت از بقیه می نوشتم اش .

این امضای خاص من برای نشان دادن پایان هر روز بود ، اینکه آخرین صفحه نوشته ام را باز کنم و در آخرین سطرش تنها این کلمه را پر رنگ بنویسم ، آن هم به این شکل : 🦶🏼یان....

به نظرم این کلمه شایستگی اینکه حداقل یک عضو زنده داشته باشد را داشت. به هرحال خاص بود.

آه...شاید عجیب باشد که چطور به پایان هر روز اعتقاد داشتم درحالی که فردا و فردا و فردا تکرار می شد .

خوب آن زمان، من باور داشتم مهم نیست چند فردا، چند هفته و چند سال دیگر باقی مانده باشد ، امروز هرگز بیش از این ادامه نخواهد داشت .

اینکه مهم نیست در اینده چقدر حلال یا انحلال پذیر خوبی باشم ، این روز ها را هرگز دوبار زندگی نخواهم کرد ، این روزها فقط برای من خواهند بود. همانطور که فقط من، انها را آن طور که بودند به یاد خواهم داشت . 

پس هر شب یادبود کوچکی بود که فقط من و آن روز از آن خبر داشتیم.

فقط ما.

از کی فراموشش کردم؟

از زمانی که محکوم به جوهر نوشتن شدم ؟

نه قبل تر ...

از وقتی که شکوفه های انار خشک شدند.

زمان دقیقش یادم نیست ، ولی از همان دوران بود.

از همان دورانی که باغچه ریحان و نعنا در شب های تابستانی را از دست دادم ، 

از همان زمانی که دیگر تندرو ترین دوچرخه سوار محله های اطراف نبودم ،

که دیگر نمی شد ساعتها زیر اسمان بی دلیل نشست و فقط خیره شد ،

که دنیای کوچک پشت پرده ،دیگر اندازه ام نبود .

که کاغذ باد سوار کردن بر تپه های سبز پای چشمه، ممکن نبود.

که با پیژامه ی راه راه و دمپایی های بزرگ سفید در کوچه ها دویدن ، امکان نداشت.

........ همانجا نقطه شروعی بود که پایان های مرا با خودش برد . ..

 

 

که فهمیدم:

 من یک پنگوئن نیستم .

نمی شود تمام سال بی هدف در ورطه ای سفید به سوی ناکجا آرام آرام قدم برداشت و انتظار داشت دیر نشود.

من یک پاندا نیستم.

همه گیاه خواران به ظاهر گوشتخوار که با وجود خسته بودن به طرز تحسین برانگیزی هنوز منقرض نشده اند به اندازه پاندا کلاسیک و دوست داشتنی نیستند.

من یک نهنگ قاتل نیستم .

قاتلِ بازیگوشی مقتدر که بی صدا در آب های سرد، یک تنه چون قاضی بی رحم، حکم می‌کند بر شیرهای دریاییِ مفت خورِ خشکی دوستِ صخره خواهِ انحصار طلبِ احمق در آن پهناور ابی را.

که در اغوش دریا ، به ستایش افتاب می نشینند.

و چقدر صحنه اعمال حکمش زیباست ، بی هیاهو ، سریع . بدون لحظه ای شک .

اری.

من هیچکدام از ان ویژگی ها را نداشتم .

نه آنقدر شجاع ، نه آنقدر مقاوم ، نه آنقدر مقتدر.

برای مدتی با فراموش کردن گذشته ، غرق در دریای حال شدن و البته گم کردن آینده و من از دست رفته ، صفحات سبزی مدام ورق خوردند ، برگهای کلمی که یکی پس از دیگری چیده شدند...

آه ...

در انتها به چه رسیدیم؟ هیچ چیز...جز آن ساقه سفید و تلخ و شیرین گِلی که خودش مرکز چند برگ کوچک بود ، دیگر هیچ.

و این چه چیزی را ثابت می‌کرد ؟

 حقیقتی پوچ .

رویایی بیهوده .

 دورانی نابود شده.

آن لحظه صدای خود کودک بیچاره ام، از جایی در اعماق خاطراتم می آمد که چه ابلهانه برای سرابی دروغین ، معصومانه دعا می‌کرد.

از چه کس دیگری جز خودم می توانستم متنفر باشم؟

 نمی دانم آن روزها چطور سپری شدند ، ولی حتی آنها هم مرا با آن واقعیت تلخ تنها گذاشتند و رفتند.

و من چه کاری جز عادت کردن برای گذر کردن می دانستم؟

همانطور که گذشته بین دروغ های شکسته شده 

انبار شده بود ، من را هم فراموش کردم .

حالا بیگانه ای همیشه همراه من است ، بیگانه ای که اصرار یکی بودن می‌کند .

منتظر فرصتی برای شکستن همین اندک تابلوهایی که به زور روی دیوارها ، کنار آیینه ها و پای درها گذاشته ام . هر لحظه در کمین پس گرفتن کنترل این جسم سفالی است ، تمرکزم را بهم ریخته . نمی دانم روی بحث و نتیجه اش تفکر کنم یا باید جلوی فرمان ریزش اشکهایی که بی وقفه پشت پلک ام ضربه می زنند بایستم.

حتی نمی گذارد به تظاهر دوست داشتن ها ادامه بدهم ، مدام زمزمه می کند تو که به این باور نداری چرا بس نمی کنی....

هرچقدر لبخند می زنم او عضلات صورت را سفت تر نگه می دارد .

 از این همه درد سو استفاده می کند، وادارم کرده به گوشه نشینی و خلوت اختیار کردن.

 آن وقت دکلمه های از قبل آماده اش را بارها و بارها برایم می خواند.

 

 

آنقدر این کار ادامه پیدا می‌کند تا صدایش ، صدای مخاطبم را تحت پوشش قرار داده ، مانع هدفم شود.

فهمیدن اینکه این بخش فراموش شده خیلی لوس است، سخت نیست.

خیلی خودخواه است .

خجالت اور است.

و درک کردنش برای من هم سخت است.

کاش محو می شد؟

 

پ.ن: آرام زمزمه کرد تو که این همه سال تحمل کردی امسال هم روش ...

تلویزیون همان لحظه پخش کرد قال معاذ الله.

و من فقط لبخند 

فقط لبخند.

لبخند.

این جمله "نمی خواهم " انقدر بلند در ذهنم نجوا شد که برای اطمینان از پوشیده ماندنش از بیرون، مجبور شدم کشدار تر از همیشه بخندم .

پ.پ.ن: بشقاب‌ها را باد می زدم که با لبخند گفت فقط من و ماه رخ سر میز نشستیم .

 و ماه رخ که با لبخند سرتکان میداد .

و من که صورتم از لبخند بی حس شده بود.

به عنوان نفر سوم احساس کردم احتمالا خیلی کمرنگم . مداد شمعی ام را جا گذاشته بودم وگرنه حتما خودم را برای شان پر رنگ می کردم .

انگار،گاهی ... اگر بیش از حد بمانی ، محو می شوی.

شاید هم خواسته ام را زیادی بلند نوشتم، براورده شده .

پ.پ.پ.ن: اگر تمام این مدت بی رنگ بوده باشم چه؟ ان وقت مشکل مداد شمعی است یا صفحه ای که من رویش کشیده شدم؟ یا جوهری که ارزویم را خواند؟ یا.......؟

.

.

.

پ.پ.پ.پ.ن: ایا لازم است اضافه کنم....که

.

به راستی

  من چقدر واقعی ام؟

 

 

و.پ.ن: این اعتراف نامه شماره هشتاد و یک است.

چون هشتاد و یک دوست داشتنی است ، آن را همینجا ، در این نامه ، در همین خطوط می خواهم .

ایا این زیاده خواهی است؟

0

Perfect for ever

7 ماه،4 هفته پیش

You think the devil has hornes ,Well so did I

But I was wrong .....

0

برای دونه برف عزیز من

8 ماه پیش

یو چان عزیزم .

من واقعا متاسفم.

من هیچوقت نمی تونم به اندازه کافی کافی باشم ....

خوشحال بودم که هروقت می خواهی هستم ولی حالا حتی همان هم نیستم.

می ترسم اینکه بنویسم نگرانتم ریاکارانه به نظر برسد ولی واقعا نگرانتم...

عزیزم حالت خوبه؟ 

امیدوارم حالت خوب باشه .

لطفا مراقب خودت باش.

لطفا خیلی خیلی مراقب خودت باش .

خدایی نکرده اسیبی نبینی.

امیدوارم این پیام را  ببینی و اینکه چقدر برایت نگرانم را درک کنی.

کاش میشد مغز و قلبم را با تو تقسیم می کردم تا ببینی چطور فکر میکنم و چطور احساس میکنم .

اینکه چقدر باعث می شوی احساس سرخوشی کنم و اینکه چقدر ارزو دارم بتوانم همانقدر خوشحالت کنم.

اگر بگویم هر وقت به صحبتهایمان فکر میکنم ، به اهدافمان ،به ارزوهایمان ، کمتر خسته می شوم باور میکنی؟

کاش می توانستم بهتر توضیح می دادم ، اما انگار مغزم ذوب شده ، کلمات از دستم فرار میکنند .

می دانی تو برای من خیلی مهمی ، خیلی با ارزشی ، خیلی دوست داشتنی معنا می شوی.

بودن با تو خلع سلاحم می کند ، ازادانه باتو‌از هر دری سخن گفتن ، از هر موضوعی به موضوع دیگیری پریدن ،تصور کردن و باز از سر گرفتن ، به گذشته بسنده نکردن و برای اینده لجاجت کردن ، و در نهایت احساس بودن کردن ، اینها همه نا معادلاتی هستند که بودن با تو ، انها را به تعادل می رساند .

یوکی.....

لطفا مراقب خودت باش و ادامه بده و امیدوار باش .

همه چیز بهتر میشه عزیزم.

می دانی؟

خیلی دوست دارم.

ممنونم.

چطور بنویسم ممنونم تا درک کنی چقدر از بودنت سپاسگزارم ؟

عزیزم.......

🫂

0

خوب بعدش چه؟

8 ماه پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

 

انقدر غرق اینده ای بودم که باهم سپری خواهیم کرد ، متوجه صدای زنگدارش نشدم.

گیج نگاهش کردم که دوباره پرسید 

بعدش.... بعدش چه ؟

فکر کردم منظورش بعد از اینده خواهد بود 

می خواستم بگویم همانطور که خودت گفتی ، مثل همه پایان های شاد و شیرین انقدر ادامه پیدا میکند تا دل زده شویم که خودش ادامه داد

نه ــــ اینجا رو نمی‌گم ، بعد از این مرگ چی؟

و بعد از دوزخ؟ و بعد از قیامت؟ و بعد از حکم ؟

و بعد از ادخل فی جنت یا ادخل فی جهنم ...

بعد از ان چی؟

ایا تا حالا به این سوال فکر کرده بودم؟

شاید .....شاید درگذشته ای خیلی دور ، انقدر دور که فراموش کردم.

می خواستم بگویم مهم نیست چقدر بگذرد تو هنوز نازنین دوست داشتنی کوچک دلبند منی .

بعد یادم امد کسی می گفت وقتی اینطور قربان صدقه می روم اصلا واقعی به نظر نمی رسد ، چون همیشه همه را همینطور صدا میکنم ، اصلا خاص به نظر نمی رسد. هرچند من همه همه را با کلمات محبت امیز صدا نمی کنم ولی او اصرار داشت این کلمات برای  طیف گسترده ای بکار می رود ، برای همین شنیدنش حس واقعی بودن نمی دهد.

پس به خودم فرصت دادم تا این احساسات را به شکل دیگری ادا کنم ، گفتم مادامی که اجازه داشته باشیم پیش هم خواهیم بود.مثلا شاید در ان دنیا من رئیس ات باشم ، یا همسایه ای فراموش شده ، یا حتی یک پرنده .

می گوید کاش سه بار فرصت داشتم ، می‌گویم برای چی؟ با خنده پنهانی زمزمه میکند برای از سرنوشتن اما متفاوت نوشتن ، مثلا یکبار راجع به پاییز بنویسم یکبار راجع به قهوه و بار اخر هم درخت باشد یا رنگین کمان .

می پرسم چرا

می گوید بهتر نیست ؟ از کجا مطمئن باشم کدام یک نمره بالاتری میگیرند؟

من هم نمی دانم .

بارها از خودم می پرسم انتخاب درست چیست ، چطور مطمئن باشم ، کجا مراقب باید بود ، چطور برخورد کنم؟ ایا درست بودم؟ ایا درست بود؟

هرچقدر هم کتاب می خوانم و جمله حفظ میکنم باز سر صحنه ناهنجاری پیش می اید که نمی دانم دقیقا چطور بهترین روش برای پاک کردنش را باید انتخاب کرد.

سوءتفاهم ها هم که همیشه دنبالم می دوند و وقتم را صرف پاسخگویی ها به خودشان می کنند ، دیگر جایی برای فکر کردن به اینکه تاثیر و عاقبت این تصمیم چه می شود به سختی پیدا میکنم . برای همین ترجیح می دهم وانمود کنم حاضر نبودم.

که نیستم.

این همیشه بد نیست ، مثلاً گاهی وقتی

وانمود می کنم متوجه نشدم ، درک نمیکنم ، نمی فهمم ، می توانم حس کنم چطور نقابهایشان را کنار میگذارند .....

ان وقت می توانم بنشینم و گوش کنم و ببینم دقیقا چه چیزی را سعی میکردند مخفی کنند .

فایده ای هم دارد ؟ 

نمی دانم ، مراحل بعدی شامل از خشم لرزیدن و از سردرد نخوابیدن یا فراموش کردن ان خاطره هاست.

انقدر خاطره در گذر زمان پاک کردم که دیگر برایم انقدر ها ، سخت نباشد.

بله......

زمان زیادی سپری شده ، آنقدر زیاد که دیگر گذرش را حس نکردم .

چطور اینقدر سریع به اینحا رسیدیم؟ حس میکنم کسی متن داستان مرا روی ۲x گذاشته ،  از کجا باید این کلید را خاموش کرد تا از روی دور تند برداشته شوم؟

احساس میکنم حق اعتراض ندارم ، هیچ صحنه مهمی برای با دقت تماشا کردن نیست ، پس چرا باید با سرعت من همراه شد؟

اصلا این سرعت من دقیقا چقدر است؟ قرار است تا کجا ادامه داشته باشد؟

ودر این مدت ، ایا بزرگترین خیانتکار خودم نبودم؟

مثلا اگر ترجیح می دادم به جای تظاهر به نبودنها واقعا نبودم شاید الان نیازی به نوشتن این اعتراف نامه ها نبود . 

مثلا لازم نبود اینقدر از این و اینها تنفر در قلبم انباشته کنم که به مرز انفجار برسد .

مثلا لازم نبود از این همه بی کفایتی و بی نفوذی ام دلسرد باشم.

مثلا دیگر اینجا نشسته بودم و اینقدر بی دلیل نمی لرزیدم.

با فکر کردن به اینها شاید این را....کمی ...کمی بخشیده باشم ...

شاید هم فقط دیگر احساسی برایش ندارم......

شاید کمی بیشتر از کمی، خسته ام .

.

.

 

پ.ن: تلاش کردن برای دوست داشتن موجودات اطرافم

بی زار نشدن و ادامه دادن لبخندها و سرتکان دادن ها ، گاهی باعث می شود دلم بخواهد مثل ان ماهی خال مخالی از دریاچه به درخت تغییر زیستگاه بدهم. 

گاهی از سر افتخار ، گاهی از سر انزجار.

پ.پ.ن:روی طاقچه پنحره نشسته بودم و نگاهش میکردم که چطور اخم کرده بود ، چطور پرتوها نارنجی  افتاب خطوط چهره اش را پر رنگ تر می کشید و چطور مردمکش مدام کوچک و بزرگ می شد .

ناخودآگاه گفتم تو خیلی شبیه قهوه ای ، همانطور که از تعجب چشمهایش درشت و پلکهایش باز می شد خودم از خجالت خنده ام گرفت .

اما حالا هرچقدر بیشتر به ان لحظه فکر میکنم بیشتر می فهمم چقدر توصیفم درست و به جا بود، 

خوشحالم انقدرها به راحتی سرخ نمی شوم ، اینگونه بود که ان لحظات ، من تنها کسی بودم که از صورتی سرخ زیر نور غروب لذت می بردم.

0
درباره
Chesh About Img

ــ مرگ ما ست عروسیِّ اَبَد سِرِّش چیست؟ هو الله احد

تمامی حقوق برای Chesh محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده