You need to enable JavaScript to use this application.

ازدست رفته

8 ماه،1 هفته پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

میگفت دیگر امیدی به تو نیست.

می خواستم یاد اورشوم که ناامیدی بزرگترین گناهی است که می توان در این لحظه حملش کرد .

برادر هشتمی که همیشه فراموش می شود .

اما دلیلی برای گفتنش نداشتم .

شاید حق با او بود .

خیلی وقت است به اینکه چه می خواهم فکر نمیکنم.

از کی شروع شد؟

در رویایی خاکستری و مه گرفته مخفی شدم 

همه چیز تار است ، این را دوست دارم ، 

مثل همیشه است .

همان لحظه که فشار طاقت فرسای روحم بر قلبم سنگینی می کند و مرز بین خطوط محو می شوند ،

به اینکه چقدر به این رویاها وابسته ام بیشتر پی می برم.

مثل همه ان لحظات.

شاید باید دست از ادامه دادن راهی که می دانستم پایانی ندارد بر می داشتم .

ان وقت تو باید این‌جا می بودی و راه درست را با من همراه می شدی .

اما این چطور ممکن است سیل؟

ان هم وقتی تو اینقدر از من فاصله داری .....؟

انگار تو هم مرا پشت سر می‌گذاری.

می خواهم گوشه دامن بنفش بی حوصله ام را بگیرم و چرخ بزنم ، شاید با استفاده از فرمول گریز از مرکز تو هم از من جدا شدی .

این کمتر درد اور است .

مگر نه؟

به هرحال .

کودک بی فایده.

لقب خوبی است .

خیلی چیزها هست که می شود تحمل کرد ، اما یکبار روشن و واضح میگویم

از انسانهای دروغگو متنفرم.

از انسانهای خیانتکار متنفرم.

از انسانهای دورو متنفرم.

از انسانهای معتاد به مواد مخدر (اعم از سیگار تا بیشتر از ان) هم متنفرم.

و جالب این جاست چطور همه اینها جمع شده در این.

چطور این پیوند خورده بامن.

و چطور من از این واقعیت متنفرم.

ایا می شود این را در حقیقت هم رده بندی کرد؟

امیدوارم نباشد .

تو بگو که اینطور نیست سیل.

حالا می فهمم چرا ملکه‌ی شهر عجایب پشت سرهم دستور اعدام میداد.

گاهی انقدر این عوضی بودن انسانها در زمان و مکان فاحش است که سفارشی جز مرگ برایشان برازنده تر نیست.

اگر درست فکر کنی می بینی رام کردن چنین موجوداتی چون ارام کردن میمون بالغ خسته کننده ناراحت کننده و عذاب اور است برای همین ، بیا ارام ترین گزینه را دوباره بررسی کنیم.

بستن در و خاموش کردن چراغ و ادامه دادن مطالعه قبل از خوابم ، ارم ترین گزینه ممکن بود .

ارام ترین گزینه ممکن بود چون گزینه دیگری نبود ، من نه کلت داشتم .

نه خنجر دو ضرب .

نه حتی یک سگ دالمیشن . 

یا یک گربه میت کوین.

یا کلاغی که چشم هارا بخورد.

بله .

این عملی می شد اگر این نبود ، اگر این و اینها نبود ..

شاید من کمی سلطه گر باشم ، اما نداشتن حداقل کنترل روی محیط زندگی ام اصلا قابل تحمل نیست.

حتی یک مرغ هم می داند چقدر حفظ امنیت ماوا مهم است ، برایم مهم نیست اگر خود این مسیر جریان زندگی غیر قابل پیش بینی و دردسر اور است ، من نیاز دارم محیط زندگی ام قابل پیش بینی و تحت کنترلم ارام باشد.

برای همین در خانه ماندن را به بیرون رفتن ترجیح می دهم .

برای همین از اینکه هیچ کاری جز یک گوشه مخفی شدن و اشک ریختن و لب گزیدن و صبح با چهره ای چون ماهی مرکب بیدار شدن از دستم برنمی اید بیشتر از قبل کلافه ام.

برای همین ، کاش میشد خودم را در کتابخانه ای حبس میکردم؟

اه.....کاش میشد خودم را لابه لای ان انبوه صفحات ورق خورده حل کنم.

اگر زودتر به ان نفوذ و انحلال برسم ایا خوشحال تر نیستم؟ دیگر لازم نخواهد شد زیر پتو ارام گریه کنم؟

استفان میخواهد خلافش را برایم اثبات کند.

میگوید رسیدن صرفا باعث خوشحالی نمی شود .

میگوید می تواند قسم بخورد ، در لحظه ازاد بودن، باعث خوشحالی ام می شود.

اینکه این لحظات را، آنطور که می خواهم طی کنم.

و به این فکر کنم که چه میخواهم ؛

ایا این لحظه دوستدارم کت ابی بپوشم؟

 و فردا عبای زرد ؟

 ایا دوستدارم این لحظه سوار قطار شوم و به صدای فاجعه مانندش گوش کنم ؟

و روی تپه ی همان قلعه قدیمی، به تقلید از نقاش محبوبم، اسمان را باز بکشم و کوتاهش کنم؟

ایا دوستدارم مطالعه کنم و بیشتر یادبگیرم تا بهتر بفهمم ؟

ایا دوستدارم بازهم شیرینی ها را دو لپی ببلعم و به چاق شدن ها اهمیت ندهم؟

ایا دوستدارم موقع اشپزی رادیو گوش کنم؟

ایا دوستدارم با تسوکی ماهیگیری کنم؟

ایا؟

سیل،فکر کردن به اینها به تنهایی باعث می شود گریه کردن را فراموش کنم ، سردردم را از یاد ببرم و راحت تر بخوابم.

پس فکر میکنم دوسش دارم!

حالا می خواهم فنجان چای را روی زمین بریزم و گلدان را بشکنم .

پ.ن:

سیل ، بجز تو فرد بیکار دیگری هم هست که بشیند به مزخرفات ام گوش کند ، نگران ثبات احساسی ام نباش .یک روزی یک جوری حلش میکنیم. مثلا امروز صبح اورکا چیزی را نشانم داد که خودم و خودت هرگز نمی فهمیدیم .

 اورکا ، عضو ان معدود افرادی است که می داند من جان می دهم برای دریا. برای اقیانوس . برای تمام ان ابی های ازاد.

نشسته بودم پیشش و از اینها میگفتم که ناگهان رفت سراغ ان ضبط صوت قدیمی اش.

صدای اقیانوس را برایم گذاشت، با تغییر نوار، صدای ظبط شده از امواج هم تغییر می‌کرد.

همانطور که احمقانه زل زده بودم به خال زیرچشم اش گفت :

می بینی ؟ صدای اقیانوس هم تغییر کرده ..ایا تقصیر اقیانوس است؟

یا صدفها؟

حتما کار لاکپشتهاست!

انقدر غرق صدای اقیانوس بودم که بی اختیار فقط می خندیدم ، ولی اورکا بی رحمانه حرفهایش را ادامه داد تا مزاحم تصورات من باشد .

اه ،نه .الان که خندیدی مشخص شد کار عروسهای دریایی بوده ...

کمی شک دارم ، صبر کن.......

بله !

تقصیر ادم های عوضی است .

.........

............

 

میدانم....

میدانم این دنیا زیباست........ ولی....

 شاید به همان اندازه حداقل، خیلی تنفر امیز است.

حالا عین فکهای دریایی در سوگ صخره از دست رفته زاری نکن....

بلند شو حرکت کن ، الان زمستان است!

این یکی از ویژگی های اورکاست که باعث می شود کنارش احساس ارامش کنم ، اینکه صادق است و هرچه در ذهنش بماند برایم شرح می دهد .گاهی اوقات هم ازار دهنده است مثل اینکه نمی تواند باوجود ان صداقتش به چشمهایم زل بزند و من باید مدام به خال چشمش خیره باشم.

می دانم خیره شدن به چشمهای غریبه ناراحت کننده اند ، اما زل زدن به چشم های اشنا اینطور نیست ، مگر نه؟ 

فکر میکنم ارتباط چشمی با او برایم مهم است چرا که همیشه نیمی از حرفهایش این وسط گم می شوند .

اینطوری برای درک منظورش همیشه به وقت اضافه بیشتری نیاز دارم. درست مثل این لحظه که

نمی توانستم درک کنم ربط همه ی اینها به من و اقیانوس و عروس های دریایی بخت برگشته چه بود ، ولی به لطف انگشت اشاره اش که مدام به گونه اش ضربه می زد ، دستپاچه شده متوجه شدم .

تازه ان موقع فهمیدم ......

 بیش از حدی که سزاوار بود گریه کردم.

0

خوشبختی زمستانی من

8 ماه،1 هفته پیش در 家 根

آگر همه جا سکوت بود و من یک نجوا دلم می خواست تو مرا بشنوی.

اگر همه رفتند و تو ماندی تنها ، دلم می خواست فقط مرا ببینی.

.

.

.

.

..

روزی بود که تصمیم گرفتیم باهم بومرنگ بسازیم ،ولی من فراموشش کردم و تو تنهایی انجامش دادی .

روزی بود که تو به من نیاز داشتی ، ولی من رفتم و تو تنهایی تحملش کردی.

روزی بود که تو به من افتخار میکردی ، ولی من درک نکردم و تو سکوت کردی.

ان روزها چطور گذشتند؟ چطور توانستند؟

و من نمی دانستم ، اما تمام مدت تنها قهرمان من همیشه تو بودی و هستی و خواهی بود .

کاش میشد این را آنقدر بلند فریاد بزنم ، یا آن طور در آغوشت پنهان شوم و قربان صدقه ات بروم.

اما من ناتوان عوضی ام.

ناتوان بودن برای دراغوش کشیدنت زجر اور است.

ناتوان بودن برای مراقبت بودن ناراحت کننده است

فقط ....من خیلی برای چنین لحظاتی احمقم.

از آنجا که تو بهتر می دانی .......

می شود من مبهم بی دست و پا را بازهم به قدم زدن ببری؟

اما بیا ان موقع به جای اب راجع به خودمان حرف بزنیم.

به جای گذشته راجع به حال فکر کنیم.

و به جای اینکه سکوت کنیم ، دست همدیگر را گرم نگهداریم.

هنوز هم ....

هنوز هم قسم من پابر جاست.

هرچقدر هم تلاش کنم غیر قابل فراموش شدن است.

ان هم نه وقتی هرشب برای رسیدن به ان زانو زده دعا میکنم.

باور داشتم تنها مشکل منم.

و وقتی این لکه پاک شد ، آن وقت سعادتمند تر از همیشه خواهی بود ، امیدوار بودم.

اما امروز فهمیدم ، موجودات دوست داشتنی و ارزشمندی چون تو همیشه در معرض خطر اند.

باید بهترین مکان را برای رها کردن گلدان در نور پیدا کرد .

باید بهترین روش را برای قلمه زنی رزها را پیدا کرد.

باید بهترین کود را پای درختها ریخت.

می دانم .

فقط کمی . کمی بیشتر صبر کن.

بهترین پایان را در نظر میگیرم. برای همه شان .

و برای خودمان.

و برای من.

برای من باتو . 

برای ما.

پ. ن : ایا هرگز میدانستی چطور دوستدارم؟

همانطور که قلب بی وقفه برای جان می تپد.

همانقدر ساده لوحانه و احمقانه.

از همان ابتدا تا انتها.

واقعا دوستدارم.

قسم می‌خورم.

تا ابد.

.

پ.پ.ن:هرلحظه بودن با تو مبارک است.

روزت مبارک.

 

0

با من بشمار

8 ماه،1 هفته پیش در تـو؟

 

چرا اینقدر لبخند می زنی ؟

جواب نمی دهی __ فقط آرام تر،کشدارتر می خندی .

مثل همیشه.

انگار دوباره باید نگاهت کنم.

از چین های دور چشمت معنا بیرون بکشم .

تمام آن انحنا ها را به تنهایی تفسیر کنم.

مثل این است که نقابها زود ترک می خورند؛

مثل این است که بازی کردن پشت پرده ، هیجان انگیز تر از روی صحنه است ؛

مثل این است که در نور رقصیدن، سخت تر از تماشاکردن است؛

مثل این است که بر شروران شرارت کردن،خوشحال کننده تر است.

مثل این است که بازی کردن برای سرگرم شدن لذت بخش تر است.

مثل این است که شیرکاکائو از پاپ کرن سزاوار تر است.

اما سرزنش ام نکن اگر با کلاویه های تو همگام نیستم.

تبر برداشتن، سخت است .

درکِ شرارت واقعی، سخت است .

پیدا کردن دست هایی که پشت پرده نخ هارا می کشند، سخت است .

دیدنِ آن‌ها که پشتِ آن نورِ رنگین پنهان شده‌ اند،سخت است.

دنبال کردن خطوط محوی که ترسیم کردیم سخت است.

اما فراموش کردن دیالوگ هایی که بارها تمرین کردیم ــــــ دشوار تر است.

امتحان نکردن طعم های جدید ، مانع میلم شدن هم خسته کننده است.

خودت بهتر می دانی طعم های تازه چقدر وسوسه آمیز اند.

حالا از من می خواهی نه تنها شاید های خودم که شاید های تو را هم بپذیرم؟

انگار با ضرباهنگ محکم ات می خواهی سرزنشم کنی، ولی من طفره رفتن را بلدم ، می دانی؟

هربار کلاه ات را اینقدر محترمانه تکانه نده .

کسی متوجه کنایه ات نمی شود .

با من از هیجان پرده آخر زمزمه نکن .

بهتر از هرکسی می دانی ما هردو اسیر این نمایشیم.

فقط جایی که تو ایستاده ای، درخشان تر است .

متعجب ام چطور کسی به دستکش های لکه دارت شک نمی کند.

همه انقدر مشغول پنهان کردن لکه های خودشان اند

که تو را نمی بینند.

به همین دلیل تو مفتخر ان طور مغرورانه ایستاده ای .

تو زودتر از همه فهمیدی؛

در عطر عود و آن دودهای سفید، حضورت را کمرنگ می کنی؛

نفوذ کردن را بهتر از من بلدی.

کاش یادم می دادی.....

چطور زیر ان همه نور و همهمه هرگز گرفته نشدی؟

کاش می شد خودت را می دیدی ، چرا اینقدر خیره کننده ای ؟

لکه سیاهی که به طرز دیوانه‌واری خیره کننده است، چه کودکانه برای جلب توجه التماس می‌کند —

و حتی از اشتیاق خودش هم بی‌خبر است.

باز، ضرباهنگت را تندتر می‌کنی؛

چطور فهمیدی دوباره طفره می‌رفتم؟

به طرز ماهرانه ای، نگاهم را منحرف میکنی.

انگشتانت روی پیانو می رقصند .

از متفاوت بودن نجوا می کنی،

وهمه محو لبخندی شدند

که مثل صاحبش بیش ازحد می‌درخشد.

چه کسی باور میکند از عمیق ترین بخشِ تاریک آن پشتِ صحنه امده ای؟

مثل این است که با چشمک ها و شیطنت هایت می خواهی هشدارم بدهی .....

اما اینبار اشتباه کردی.

من می دانم.

تو .

تو به تنهایی.

تو اینجا از همه خطرناک تری .

 

خوشحالم اسمت را هرگز نشنیدم؛

دیدنت به تنهایی خفه کننده است ـــــ چه رسد به گفتنِ اسمی که مالِ توست.

برای همین ،

من هم یک شرورم.

امیدوارم

هیچوقت

به هم برنخوریم.

دیگر نه.

0

ابی ها بی نهایت اند؟

8 ماه،3 هفته پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

نشستن روی نیمکت سبز و دنبال کردن رد بخار سفید در اسمان ابی بی نهایت ،

گوش دادن به صدای چک چک سقوط برف های اب شده،

 زل زدن به شاخه های بی برگ درختهای خوابیده 

و تلاش برای نلرزیدن .

این شرح حال اکنون من است در اینجا، حیاط یک مدرسه قدیمی.

مدرسه همیشه حس نوستالژی می داد و میدهد.

از همان روزهای اول ...

اه...هنوز هم برایم استرس اور است ..استرس اور است و خوشحال کننده . ارامش بخش و کمی غم انگیز؟

به هرحال خوشحالم که درگذشته مانده ....

البته شاید اینطور فکر میکنم...؟.....

شاید درحال تکرار باشد ؟

ولی من باز خواب ماندم و پایانش را رویا می بینم؟

همینکه رسیدم گفت سریع ! امتحانت خیلی وقته شروع شده .

نمی دانستم باید برایش توضیح می دادم خیلی وقت است که تمامش کردم یا نه. 

اما ....احتمالا منظورش این بوده که حواسم هست همه ی اینها امتحان اند یا نه ؟

که نباید خیلی غرق این مجاز واقع باشم یا نه؟

با لبخند و‌ تشکر تمامش کردم...

باید می پرسیدم دقیقا منظورش کدام یک بوده یا ادراکم از جملاتش را برایش توضیح می دادم تا خودش یکی را انتخاب میکرد و ذهنم کمی خلوت تر میشد ...اما نکردم چون از توضیح دادن های اضافه خسته ام یا چون طبق معمول مغزم یخ زده بود .

  یخ زده یا درگیر موضوعی دیگر .....

به این فکر میکنم چرا تا حالا سعادت نشده کتابی در رابطه با چطور خواهر بهتری باشیم بخوانم...شاید چون تا حالا آموزشی در این زمینه ندیده ام اینقدر دستپاچه و ناکافی رفتار و احساس می کنم؟

رویی میگفت هروقت احساس ناکافی بودن یا دستپاچه بودن کردی فقط همانطور باش که هستی ..مثل الان .

ولی من حتی نمی دانم ان موقع چطور بودم ... احتمالا باید بیشتر برایم توضیح می داد. 

از داخل حیاط نمی توان بیرون را دید اما صدای فاجعه مانند قطار نشان می دهد این اطراف راه آهن هست...

مثل همیشه قطارها دوکجا را یاد اوری میکنند .

و دوکجا باعث می شود یاده ان تک تیراندازی بیفتم که دیشب خاطراتش را می خواندم.

وجه اشتراک شان این است که هردو گیرکرده بودند و نمی توانستند برگردند.

او میگفت وقتی با حادثه ای شوکه کننده برخورد کردی و احساس کردی نمی توانی ، یکی از این دو کار را بکن ؛

یا بگذار ذهنت یخ زده بماند ولی دست و پایت را تکان بده .

یا بگذار دست و پایت یخ بزند ولی ذهنت را تکان بده.

اینطوری زنده می‌مانی .

نمی دانم موفق خواهم شد از توصیه اش پیروی کنم یا نه؟

ترک کردن عادتها سخت است.....با این اوضاع چند برابر سخت تر هم می شود .

سرما باعث می شود سر رشته افکارم را فراموش کنم ، می گفتند انهایی که گرمای نرم و داغ تابستان را دوستدارند مازوخیسم اند ..پس لابد انهایی که از این سرمای سوزناک و چسبنده خوششان می اید سادیسم دارند ، اه...شاید این متن را بخوانند؟

{سلام دوستان :)

.......جمله ای ندارم .

شما را با سادیسمتان تنها می‌گذارم.}

کاش میشد همیشه در تابستان می ماندم...

مهم نیست چند دست لباس بپوشم ، سرما در اغوشم گرفته رهایم نمی کند، 

اه...شاید فهمیده انقدر ها دوستش ندارم؟

دیدن پرواز زاغ ها های سیاه در اسمان آبی به طرز خوشایند امیزی قلقلک اور است ، 

نقاشی کردن روی پنجره های بخار گرفته هم همینطور،

دیدن درخشش دانه های برف هنگام طلوع هم بدجوری ادم را وسوسه می کند برای سقوط.

با همه و‌ همه اینها ، انقدر ها هم زمستان غیر قابل تحمل نیست ، ولی همچنان ترجیح می دهم دست از سرم بردارد.

احساس میکنم دستم از سرما به درد آمده ‍، انگشتم هایم به سوزش افتادند و تقریبا حس صورتم را از دست دادم . شاید باید جایم را عوض میکردم؟

اما من نشسته ام اینجا و سعی میکنم مثل یک درخت بی صدا ، مثل یک مجسمه بی حرکت و البته مثل یک نیمکت بی ازار ، بی خطر باشم تا زیر چشمی گنجشک های پف کرده ای که ارام نزدیکم می شوند زیر نظر بگیرم.

تماشایشان خیلی مسالمت امیز و سرگرم کننده است .

تقریبا می توانم علاقه بی اندازه گربه ها به گنجشکها را درک کنم . 

احتمالا تا شب دوباره سردرد داشته باشم..

کاش میشد زیر چادر کلاه پوشید .

پ.ن: موقع برگشت موش بخت برگشته ای دیدم که از سرما یخ زده و بعد له شده بود ، بعد یک متر دور شدن تازه فهمیدم و جیغ کشیدم .

می توانم درک کنم زنبورها را نبینند ولی چطور موش بیچاره را ندیدند؟

خداوند همه موجودات یخ زده ، منجمد شده و سرما زده له شده را بیامرزد ، امین.

0

چطور باید بازی میکردم؟

8 ماه،3 هفته پیش در 𝔐𝔬𝔯𝔞𝔩

تاحالا شوالیه خورشید را دیده ای ؟

ترکیبی است از گوشت و خون و فولاد. نمی دانی باید برایش گریه کنی یا از ان متنفر بمانی ؟

به بهانه عدالت همه را باهم ویران میکند . شمشیر میکشد ، تخریب میکند.

نقاب شیشه ای برچهره میگذارد تا مثلا شفاف باشد اما با شعله ای که از درون روشن نگه داشته تصویر ها را مات و محو میکند.

وقتی خنجری میزنی خون ریزی میکند ، اما ادعا دارد چیزی جز یک غول آهنی نیست. دستورالعمل هایی دارد.

دیدن سیم پیچ ها و لوله هایی که از پشتش نمایان است باعث می شود گاهی به همه چی شک کنم .

چقدر راست میگفت؟

اصلا چطور راست میگفت؟

 

پ.ن: تا کی ؟

0

گرام

8 ماه،3 هفته پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

وقتی سبزی ها را داخل آش ریختم فهمیدم....

اینکه معلم تاریخم درست می گفت؛ هیچوقت نمی شود به گذشته اطمینان کرد و اینده همیشه یک راز می ماند.

در این بین ، بودن درحال هم مثل توهمی تکراری است ، نمی دانی از کجا شروع می شود و در کجا به پایان می رسد.

هر بار اشتباه میکنم ، نمی خواهم باورش کنم ، می گویند من مشکل عدم اعتماد دارم ولی دلم می خواهد حداقل به انها اعتماد کنم ، برای پذیرفتن انها تنها داشتن همین ارتباط خونی کافی است ، قبلا گفته بودم ... انگار این برای من کافی نیست..

نمی دانم چه چیز بیشتری باید داشته باشم تا انها هم مرا بپذیرند ، همینطور که هستم ، که بودم ،که خواهم بود .

بعد از خودم می پرسم پس ایا من همانطور که هستند که بودند که خواهند بود پذیرفتمشان ؟ نمی توانم به خودم اعتماد کنم ، حس میکنم جایی خودم را گول زدم ، اینجا ،انجا  ،انطرف تر یا اینور...

انگار رشته فکری در مغز خودم کاشته و در گاوصندوق ناخودآگاه ام حبس اش کردم ، برای همین ترجیح می دهم به حسم تکیه کنم  و حسم میگوید که من واقعا قبولشان دارم ، خوب این گاهی خوشحالم میکند ،گاهی افسرده یا شاید هم خشمگین...؟

چرا نمی شود من را هم ببینند؟ بشنوند؟ لمس کنند؟ 

شاید هم دارم توهم می زنم .....مثل همیشه ...شاید سوتفاهمی بزرگ را بلعیدم و حاضر نیستم تفش کنم بیرون.

شاید همان سوتفاهم رفته و قلبم را خراب کرده ، حالا ابسه میکنم.

برای همین تلاش میکنم کارهایی که خوشحالم میکند را بیشتر انجام دهم ، بیشتر از قبل.

مثلا روی کبریت ها اب می ریزم ، بیشتر با خودم حرف می زنم .

برای خودم بیشتر می خندم ، صبح ها بدون عجله خودم را بیدار میکنم .

کتابها را دسته بندی نمیکنم ، از هرصفحه ای که بخواهم شروع به خواندن میکنم،

استخوان هایم را بیشتر کش و قوس میدهم ، کاغذها را گُل میکنم.

خودم را مجبور نمیکنم ، کمتر سرزنش میکنم و موظف به پاسخ دادن نمی دانم.

این مورد اخر شاید کمی خودخواهانه باشد اما به همان اندازه ارامش بخش است.

درست مثل سرمای زمستان .

اه...دیشب دیدمش ، اینکه چطور تابستانی که به مغز استخوان زمستان نفوذ کرده بود با پایکوبی های شدید گوزنهای شمالی 

خودش را با اسمان افتابی اش برد ......خودش را با اسمان افتابی اش برد ولی مثل هرسال زنبورهای تابستانی را فراموش کرد ، سنجاقک های طلایی و پروانه های ابی ...بازهم همه شان را فراموش کرد.

انگار فقط مهم ترین چیزها را برداشته و برده . ولی بازهم! این مهم ترین چیزها را چطور  تعیین می کند؟

دیدن تقلای زنبورهای گرد و زرد با پرزهای مخملی کاراملی یا قهوه ای روی سنگفرش ها ، کنار جاده ، یا درون باغچه ها خیلی دردناک است‌. فکر میکنم به هرحال حتی زنبور ها هم نمی خواهند در تنهایی بمیرند ، برای همین برای بازگشت به کندو اینقدر تلاش میکنند...مثلا برای نجوا کردن آخرین وصیت هایشان ...یا نوشتن نامه ای برای شورش ، برای تابستان بعدی...

چه باید کرد ؟

حالا دیگر واقعا زمستان است ، اسمان خاکستری و پوشیده است ، برف امده  و باد ، سوزناک و زوزه کشان دنبال دری برای ورود به ماوایی گرم ، هرشب ناله میکشد...

خوب به گمانم حالا نوبت اجرای تک پرده ی زمستان است و همه اینها بخشی از سکانس های آغازین اند.....حدس بزن چه؟ من عاشق پرده ی اخر ، جنگ عشق زمستان و بهار ام ...تا رسیدن به ان پرده چند ماه دیگر باید صبر کرد ، اما واقعا صحنه تماشایی خواهد بود ،درست مثل هرسال .

مثل هرسال....

پ.ن؛امیدوارم وقتی قدم می‌زنی،

آن‌قدر محو آفتابِ کم‌جانِ زمستان نباشی

که زنبورهای گمشده را

پیش از آخرین نفس‌هایشان

نادیده بگیری

و بی‌خبر از رویشان بگذری.

0

چرا کاغذ کادوها را پاره میکنیم؟

8 ماه،4 هفته پیش در 𝔐𝔬𝔯𝔞𝔩

گاهی به سانتا حسادت می کنم

اینکه نه تنها به صورت غیر قانونی وارد شدن به خانه و کاشانه دیگران از داخل دودکش برایش مشکلی ندارد بلکه انتظارش را هم می کشند ، تازه کلی هم شیرینی مخصوص برایش میگذارند کنار که هیچ،

اینکه تمام سال برایش نامه می نویسند 

اینکه بدون نیاز به ویزا هرجا دلش می کشد میرود

اینکه یک ارابه پرنده با چندین گوزن خارق‌العاده دارد 

اینکه یک مخزن سرمایه بی نهایت برای گرفتن ان همه کادو هم دارد که هیچ ،

اینکه با ان همه شیرینی و شکر نه به وزنش اضافه می شود ، نه صورتش پیر تر می شود به تنهایی برای حسادت کردن به قلقلکم می اندازد.

نمیدانم چرا همه سانتا را در عین مشکوک بودنش دوست دارند......شاید چون فکر میکنند خیالی است و امکان ندارد .

شاید هم به خاطر تصور پدربزرگ بودنش باشد..

چرا سانتا باید پدر بزرگ باشد؟

مثلا بیاید و یکسال مرخصی بگیرد ، ان سال که جک پادشاه کدو تنبلها سانتا شد خیلی بامزه بود ، یا ان سال که گرینچ سانتا شد، حالا می شود برای امسال یکی دیگر هم با من موافق باشد سانتا را بازهم عوض کنند؟

مثلا نهنگ بگذارند.

به هرحال نباید به تکراری ها عادت کرد ، مگر نه؟ 

مهم نیست اگر هم تغییر ی نکند ، زمستان ها جان می دهند برای زیر خروارها کتاب دفن شدن ، برای ساعتها در کتابخانه ماندن، گوشه ای در پتویی ضخیم کز کردن ، غرق صفحاتی جدید از داستانی تکراری شدن .

هراز گاهی هم خیره به پنجره منتظر سقوط برف ماندن.

به همین خاطر با همه اینها را داشتن فکر کردن به هویت مشکوک سانتا و ارزو کردن برای نو پدید شدنش خیلی دور به نظر می رسد.

پ.ن: سانتای عزیز اگر این را می خوانی امیدوارم نهنگ تک شاخی باشی که توانایی باز کردن پورتال دارد تا برایم صفحات قفل شده را بازکنی در غیر این صورت لازم نیست از توانایی های خاص ات برای ورود غیر مجاز و کندوکاو و تجسس کردن در حریم شخصی دیگران، بقیه ، همه ومن استفاده کنی ، شب بخیر. 

0

فقط بمب ها شمارش معکوس ندارند.

8 ماه،4 هفته پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

چرخدنده های کوچکش مدام به سرعت پشت سرهم می چرخند ، می خواهم بتوانم از انها بپرسم به کجا می روند ...چرا اینقدر عجله دارند ، چرا ادامه می دهند ، چرا مراهم با خودشان می برند ، کاش میشد تنهایم می گذاشتند .

اما خیلی هم دور نروند...حوصله ام سر می رود ، نمی کشد....

ایا قهوه میل دارند یا چای؟

می شود به صرف کیک دعوتم کنند ؟ دلم می خواهد تک تک درو دیوار ان مخفیگاه مرموزشان را شناسایی کنم.

کاش میشد جوابی میدادند.....

اما من نمی توانم درک شان کنم ، انها هم نمی توانند قانعم کنند.

سعی می کنم تصوری بسازم تا بلکه پاسخی پیدا شد ، اما از همان ابتدا ....... انگار همه چیز تحریف شده باشد، فایده‌ای ای ندارد. حتی اگر جوابی پیدا کنم ، می ترسم دیگر جایی برای بایگانی کردن اش نداشته باشم .

گاهی این تمسخر امیز می شود، گاهی ارامش بخش .گاهی نگران کننده است و گاهی مایوس کننده .

اگر روزی تابستان و زمستان می توانستند باهم روی یک سکو برقصند، شاید همان فاجعه دروازه ex می شد.

اگر روزی موقعیتی شیرین اما غم انگیز را یاد اوری می کردم، شاید این لحظات بود .

اگر زمانی انقدر پیرو فرسوده شدم که با چشم بسته هم خردمند باقی بمانم، شاید همین روزها برایم دلگرم کننده بود .

اگر کمی عاقل تر بودم........شاید از پس تمام ان شاید ها برمی امدم.

او میگوید مگر چند بار زندگی کردی که اینقدر اینطوری میکنی.

دلم می خواهد بغلش کنم و محکم تکانش بدهم.

مگر چند بار می شود زندگی کرد که می‌خواهی ارام بمانم؟

مگر چه فرقی بین اینطور بودن ،انطور ماندن و این هاست که من درک نمیکنم...؟

هرچند بدون اینکه او بخواهد به اندازه کافی احساس سکون بودن دارم؛ فقط اینکه، او هم مثل همه انها انقدر دور است که لمسش رویا بماند.

میگوید خودت انتخاب کردی.

این جمله مدام در گوشم زنگ میزند. انگار چیزی را جایی جا گذاشتم ، بمانم با برگردم؟

میگوید باید به باز نویسی و باز خواهی باز اندیشی و باز پرسی و باز بینی بیشتر فکر کنم .

میگویم ایا میشود باز زندگی هم کرد ؟پس لطفا قبول کن انقدر وقت ندارم .

اما در ناخودآگاهی که مخفی است بیشتر از انکه تصورش را کنم در این باز ها و تکرارها چرخیدم.

چرا؟

می‌گفت گاهی برخی چیز ها اتفاق می افتند ، شاید نباید انقدر روی چرا ها گیر کنی ، شاید باید به نت بعدی گوش بدهی ، شاید باید به تصویر بعدی خیره شوی.

شاید معلول قبل از علت باشد ، شاید بعدش باشد . شاید علت اصلا نخواهد به موقع پیدایش شود.

شاید معلول اصلا دچار اینرسی شده.....

 .....شاید کلمه شاید شیرین باشد؟

برای همین استفاده کردنش اینقدر دلچسب است ،

برای همین اینقدر سر راهم سبز می شود.

برای همین نمی توان دورش زد.

 

پ.ن:نوشته بود دیدن بازتاب نور از لابه لای برگهای سبز در صبحگاه احساس رضایت خاطر می دهد،

می خواهم اضافه کنم ؛زیر شاخه درختان همیشه سبز در روزهایی خاکستری و مه گرفته ، احساس در اغوش بودن می دهد.

 

پ.پ.ن: پرودگارا خودت همه مان را حفظ کن ،

آینده خیلی ترسناک است و گذشته خیلی ناراحت کننده.

 

پ.پ.پ.ن: لطفا هیچوقت اعتیاد پیدا نکن ، از غریبه ها هم هیچوقت هیچ‌چیز قبول نکن.

برای غریبه خواندن اشنایان هم احساس گناه نکن.

 

پ.پ.پ.پ.ن: امیدوارم به زیبایی زنده بمانیم و بمیریم.

0
درباره
Chesh About Img

ــ مرگ ما ست عروسیِّ اَبَد سِرِّش چیست؟ هو الله احد

تمامی حقوق برای Chesh محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده