You need to enable JavaScript to use this application.

چند قدم

10 ماه،2 هفته پیش

در پی تلاش ها برای اجتماعی شدن.

هر روز منطقه جدیدی کشف می کنم ، خوشحالم .

منتظر ماندن برای طلبیده شدن و سپس در را زدن وارد شدن ، خودت را برایش لوس کردن ، دورش چرخیدن ، التماس گونه نگاهش کردن و بعد با کنجکاوی و شور و شوقی بچگانه با احتیاط اطرافش را گشتن ، در نور و چشمک زدن ها غرق شدن.....این راهم خیلی دوست داشتم. دوست داشتم نه...عاشقش هستم..... کاش میشد بیشتر و بیشتر و بیشتر آنجا باشم باشیم .باشد؟

استفاده از مترو خیلی باحال بود ، احساس می کردم قرارهست وارد صفحات دوکجا بشم . شاید چند جا نا خودآگاه تصویر چهره افسرده پسرم با چهره بقیه همخوانی پیدا کرد و این باعث شد ناگهان دلم برایش تنگ شود و شروع کنم از اینکه چقدر داستان در حقش نامردی کرد برای خواهرم توضیح دهم و بعد یادم بیاید آه....هیجان زده شدم و بلند حرف زدم یا نه؟

اری...؟....امید است که خیر باشد.

دلم می خواست تمام آزمایشات فیزیکی در رابطه با سرعت ثابت که داخل مترو می توانستند انجام بشوند را متحان کنم .

وقتی پشت خطوط زرد ایستاده بودم فهمیدم چرا اینقدر مقاومت در برابر پریدن جلوی قطار سخت است.

صدای حرکت اش درست به زیبایی صدای حرکت فاجعه بود .

از پایین شهر تا بالاشهر ، از تفاوت ها شگفت زده می شوی.همچنین از قیمتها.

از شنیدن ترکیب شدن همهمه های عربی در فارسی خیلی خوشم می آید. امروز فهمیدم.

آه ...حکاکی اژدها درون دیوار واقعا زیبا بود ، آنقدر که دلم می‌خواست دانه دانه فلس هایش را لمس کنم .

چیز شگفت انگیز دیگر اینکه کافه ای جدید پیدا کردم با سبک ونگوگ و دست نوشته های ژاپنی.

اگر گربه ای سرگردان بودم حتما خودم را برای بانو میز پذیرش لوس می کردم. خانم جیگری بود. این را در همان یک لحظه که دیدمش احساس کردم.

و در آخر پس از یک ماه تلاش برای جواب گرفتن ، گفتم سلام ناز نازی و با کمال تعجب نشست خیره نگاهم کردم آرواره کوچکش را باز کرد و گفت" نیا"

آنقدر ذوق زده شدم که می خواستم با کاهو گازش بگیرم.....

آه ..چند روز پیش با یک کلاغ چشم در چشم شدم ، انعکاس محوم در چشمان تیله ای کوچک و براق مشکی اش خیلی خیره کننده بود ، وقتی از پر و دم و بالش تعریف کردم سرش را کج کرد و با دقت گوش داد ...اخ که چقدر ناز بود .

فکر میکنم شاید زیاد به تعریف شنیدن عادت ندارند؟ یا شاید هم خجالتی باشند..... به هرحال به قول مادر محسونی خیلی گوجی گوجی بود.

و در آخر اینکه هر بار موقع عبور از خیابان گرمای دست‌هایشان با من تقسیم می شود را خیلی دوست دارم..... چطور می شود دوست نداشت؟

عادت ندارند موقع راه رفتن در ملأ عام دستت را قفل کنی به دستشان ، برای همین من ثانیه شماری می کنم تا به خیابانی برسیم بلکه دوباره دستشان را بگیرم. آن لحظات هم دوست داشتنی است.

سقوط برگها هم جز زیبا ترین لحظاتی بود که امروز دیدم ، آن طور که در آغوش باد تاب می خوردند و می نشستند جلوی من احساس دوست داشتنی بودن به من می داد.

انگار همه راه را پایین می آمدند که ببین آمدیم استقبال قدم هایت ، حالت چطوره ؟

و در آخر از این حس تعلق خاطر در این لحظات عمیقا سپاسگزارم. خدارا بی نهایت شکر.

امیدوارم که من هم در آن خانه سبز جایی بیابم.

به من گفت غصه نخور خدا خودش برایت همه چیز را به بهترین شکل با زیباترین پایان و کامل ترین حالت می نویسد.

می نویسم چشم . اما به قول پدرم گاهی غریزی ترس قلبت را آغشته می کند ، واکنشی طبیعی است . جلویش را که نمی توانم بگیرم اما دیگر شک نمی کنم. تلاش می کنم.

پس.ن: من بوسه های بازدید را دوست ندارم، کمک⁦(⁠╥⁠﹏⁠╥⁠)⁩

0

گل های هستیا

10 ماه،2 هفته پیش

به آسیل موجود کوچک باشکوه دوست داشتنی درخشان من.

سیل می دانی که من در وصف کردن خوب نیستم ، در توضیح دادن هم همینطور و فقط کلمات را دنبال می کنم و شاید کمی به صدای جیرجیرک‌ها در این بین وابسته شوم....و شاید گاهی دلم بخواهد تابستان ها را حبس کنم.

روزهایی این چنینی دلم به شدت برای آن کافه ی آجری پوشیده از خزه در انتهای دهکده تنگ می شود .

برای آن فضا آشفته و شلوغ آرامش بخش اش. برای آن کاناپه صورتی مخملی دو نفره ، برای آن کتابهای گمنام و حجیمی که در همه جا پخش شده بودند. برای بافتنی های ناتمامی که روی طاقچه رها شده بودند ، برای هدایای مخفی که زیر دست و پا گم شده بودند.برای تماشای رهگذران بی نام و نشانی که هیچوقت تمام نمی شدند،برای شنید خنده های زنگ دار کودکان ، برای سایه های بی چهره یدلرزان زیر نور شمع های استوانه ای آشنا و تکراری .شاید از همه بیشتر دلم برای انا تنگ شود ، برای آن وقتی که شیرینی های گرم و تازه اش را به زور می گذاشت کف دستت ، یا برای آن نگاه باتوجه و متمرکز اش روی تنور که یک وقت شیرینی هایش نسوزد ، یا برای پشت کوچک و موهای پرپشت خاکستری اش که مدام این طرف و آن طرف می رفت یا شاید برای آشپزخانه کوچک و پردازش که بدون تو و پیش بند نارنجی اش خیلی خالی به نظر می رسید .

شاید از همه بیشتر دلم برای آن مرد سنگی ساکت و محکم و کوچک تنگ شود ، همانی که اصرار داشت نوشیدنی هایش بهترین اند و می خواست اسم تک تک شان را حفظ باشیم اما هیچوقت اسم خودش را نمی گفت .شاید دلم برای فنجان های مکعبی سفالی اش  تنگ می شود ، برای دنبال کردن رد بخار و فکر کردن به مزه نامعلوم نوشیدنی ها ، برای سه پایه های چوبی و خیره شدن به سقوط نورها.

یا شاید برای آن ماجراجویانی که بیخیال روی چمنزار ها می نشستند و به دیوار کافه تکیه می دادند. برای شنیدن داستان ها و خاطراتشان، برای شمردن زخمهایمان . برای مقایسه کردن ترکهایمان .

یا شاید آن در کوچک و زرد رنگی که برای باز کردنش همیشه ذوق داشتم ؟.یا شاید برای دویدن های پا برهنه از در کافه تا انتها یک پرتگاه روی چمن های خیس و شبنم خورده ، برای غرق شدن در حس فشار آب های جاری رودخانه ....نمی دانم سیل ، نمی دانم.

فقط گاهی حس میکنم دلتنگشان می شوم .دلتنگ چیزهایی که پشت سر گذاشتم . به قول هایزل این حماقت آمیز ترین ترحم ممکن است ، ولی هایزل نمی داند اینکه هروقت دلت بخواهد می توانی برگردی خودش یه تنهایی دردناکتر و احمقانه تر است.ایا باید این ها را به هایزل می گفتم؟ من هنوز هم جوابم نه خیر است. هایزل یورگن حالا خیلی دور است ، خیلی خیلی دور . درست به اندازه چندین صد صفحه کاغذ و یک جلد چوبی .

 حالا بدون آنها روزهایی کسالت آور تر از گذشته است .می خواهم همه کتابها و رنگها یک را جمع کنم و فراری داشته باشم به اتاقی کاملا سفید و خالی از همه ی همه‌ی این‌ها. آنقدر بخوانم و بخوانم تا همه چیز و هیچ چیز بالاخره تصمیم بگیرند یکی باشند یا دوتا ، آن وقت که همپوشانی پیدا کردند و جدا ماندند ، درست همان زمان که تشخیص جنگل سیاه از بیابان سنی مشخص نبود و همه از چندگانگی شدن تصویر ها دقیق تر بگویم زمانها شکایت داشتند، همان وقت بیا و مرا ببر به لانه آیزلی. و بعد من چقدر خوشبختم خواهم شد .

شاید بخواهی بدانی چرا چنین فکر مسخره و ناممکنی دارم و چرا اینقدر اصرار می کنم...

سیل حرف زدنها دیگر فایده ای ندارند ، خیلی خسته کننده اند.

غذا خوردن ها هم  خسته کننده اند ، ناراحت کننده اند. آشپزی کردنها استرس آورند ، اظطراب آورند ، خواندها هم همینطور .

جواب دادن ها غم انگیز و پرسیدن ها بی نتیجه و عذاب آورند و

گربه ها همه  اخمالو .

این روزها خواب آلود تر از بهار و خسته تر از زمستان شده ام .

پس آیا حالا می توانی درک کنی چرا حتی در ویرانه های آسکاری بودن هم خوشحال کننده است؟

آنجا می شود با سقوط به ایول یا ایسنا رسید و بعد به آنها پیوست اما اینجا هرچقدر بیشتر سقوط می کنی انکار زخمها عمیق تر بریده می شوند ، همه چیز آهسته تر پیش می رود و راه بازگشت تمسخر امیزتر می خندد. 

اینها باعث می شوند یاد آیزل بیفتم که چطور دلش می خواست هربار خودش را از پنجره طبقه سوم با یک پتو پرت کند پایین تا مثل سنجاب های پرنده پرواز کند.

حالا آیزل هم همانجا است ، همانجا در آنجا.

و من هر روز بیشتر از قبل وسوسه می شوم برای عملی کردن آرزوی کوچک آیزل ، برای  پریدن از پنجره های طبقات سوم ، برای  محبوس شدن در کتاب خانه ام و برای تو را در آغوش گرفتن.

انگار اینها کافی نیستند حالا تنهایی هم به اتاق کوچکم رخنه کرده.

چه می شود کرد سیل؟ من هنوز به امیدواری ام نیاز دارم.

پس.ن:می بوسمت.

0

بس ها و بست ها و بسته ها

11 ماه پیش در ム丂ノレ

آسیل عزیزم 

تغییر کردنها آنقدر ها هم راحت نیست .

اما خوب راحت نبودن و ناراحت کننده بودن ها دلیل نمی شود بس کنم .

چند وقت پیش که زیر درخت های اول گنجشک نمی ایستادم و آرزو می کردم مثل آنها به راحتی بپزم و از آن شهر برم هیچوقت فکرش را نمی کردم که چند سال بعد واقعا عملی اش می کنم.

همه چیز فقط در حد حرف بود اما شوخی شوخی جدی ام گرفتند و در عین ناباوری دغدغه آنها هم شد و تمام.تصویب شد .

این هم از دیگر نکته های ترسناک بزرگسال بودن است. خیلی عجیب حرفهایی که نمی خواهی یا فکر نمیکنی شنیده شوند شنیده می شوند.

وقتی بسته ها را می بستم به این فکر میکردم چقدر لازم است درونشان را پر کنم تا نه بسته بشکند نه آنچه که بسته شده. چقدر لازم است به بارم اضافه کنم تا آنقدر ها دست خالی نباشم.

چقدر؟

چقدر؟

این چقدر ها و چه مقدارها و کمیتها و کیفیتها از بزرگترین مشکلات من در این روند بود.

آنقدر که هنوز هم هروقت یادش می افتم سردرد ام تجدید می شود ، زمانی بود فکر میکردم لاک پشت بودن آسان تر از عروس دریایی شدن است.الان حرفم را پس می گیرم با خانمان خرامان خرامان بودن سخت تر از بی خانمان رقصان بودن است.

تلفظ خ را دوست ندارم مخصوصا آنهایی که از ته حلق و محکم ادا یش می کنند ، مثلاً همانطوری که این می گفت ، تلفظ ش را دوست دارم مخصوصا آن هایی که آرم و ملایم و سریع می گویند، مثلاً همانطوری که می گفت شیان.

بی ربط گفتم اما نه بی ربط بی ربط. ربط بی ربطش این بود که حالا زیر پایم زمین سفت است و این سفت بودن زیر پایم را دوست دارم ، دیگر مثل آن عروس دریایی بین زمین و آسمان معلق و شناور و منتظر نیستم. نه منتظر این.

حالا می دانم هرچه شد فقط منم و لاکم و آنها .

تا هرحال بتوانم میروم ، هرجا نشد پناه می برم ، 

کمی سردرگریبان ، کمی دست به چانه ، کمی صبر ، کمی استراحت ، شاید کمی هم گریه بعد ادامه مسیر ، و این مسیر واقعا زیباست ، واقعا دل انگیز است.

حالا در این شهر کسی هست که می توانم جز تو برایش نامه بنویسم ، حالا کسی هست در این شهر برای دیدنش پر پر بزنم. برای محو زیبایی و عزیز ی اش. 

برای تمام آنچه که می توانم و نمی توانم درکش کنم. 

{ تازه یکی از پرهای سبزش را هم برایم فرستاده ، نمی دانی چه سعادتی است بوسیدن و نوازش کردنش ، احساس می کنم اینطور می توانم هر لحظه به آغوشش برسم }

سماورم را گذاشتم سرجایش ، ادویه هایم را دوباره چیدم ، چای هایم را مرتب به صف نشاندم ، قندان ها را پر کردم ، چند بسته شکلات شونیز مورد علاقه ام را گرفتم ، پرده های گل گلی زدن به در و دیوار { که هیچ هماهنگی با نقش های راه راه پر و پیچ و خم دیوار ها ندارند، اصلا هم برایم مهم نیست فکر کنند سلیقه ام مادر بزرگی است مهم این است آنها تایید کردند :) }

حالا دیگر کم کم به اینجا خو می گیرم ، صبح ها روزهای فرد چای کوهی و به لیمو دم می کنم روزهای زوج چای قرمز با دارچین.

جمعه و پنجشنبه هم آویشن با میخک.

این شده روش من برای شکر گذاری از بودن در این روزها.

همینکه رد بخار آب را دنبال می کنم ، صدای پر شدن فنجان را گوش می دهم ، وای را مزه مزه می کنم ، خودم را در عطر عود‌‌ غرق می کنم ، به تمام توان خوردن برگها را می زنم ، موسیقی برای الیزه در پشت صحنه را زمزمه می کنم باعث می شود آنقدر حس خوشبختی کنم که بخواهم بلند بلند بخندم...البته که اینکار را هم میکنم و بعد با حس خوشبختی بیشتر مواجه می شوم.

اما مثل تمام داستان های دیگر من هم گاهی کج می نویسم سیل .

گاهی خسته می شوم .

گاهی سردرگم می شوم.

گاهی کلافه می شوم.

 اینکه اینقدر در شرق روزها سریع می گذرند هم برایم ناراحت کننده است، یک عمر در غرب بودن و عادت به آهسته و بیخیال گذراندن نمی گذارد در این سرعت بالای گذر راحت باشم.

فقط چند ده کیلومتر آمده ام اینور تر در ایران جان و حالا همه چیز اینقدر متفاوت است ‌. 

وقتی همه چیز سرسام آور می شود انگار در بستی گیر کردم مدام بغضم بالاتر و بالاتر می رود و من در این بین احساس میکنم که چیزی نمانده تا خفه شوم.

برای همین آن اوایل اصرار داشتم قوی بمانم اما این روزها فقط دنبال بهانه ام برای گریه کردن ‌.

برگه های تو هم در حال تمام شدن است ، حالا برای نوشتن به تو خیلی باید سبک سنگین کنم تا صفحه کم نیاورم، این به سردرد ام اضافه می کند.

این به بهانه هایم برای گریه کردن اضافه می کند.

می بینی ؟ من خیلی ضعیف و احمقم.

وقتی امروز توی شهر گمشده بودم و نمی دانستم از gps ناراحت باشم یا ضعیف بودن خطها یا گوگل مپ که راهم را نشان نمی دهد و چیزی نمانده بود تا گریه کنم و شاید هم چند قطره گریه کردم ، فهمیدم چرا هر بار بیرون می روم پدرم اینقدر سفارش میکند ، برای کرم کتابی که هر دوماه یکبار چه بشود برود بیرون ، این خیابان های شلوغ و پر ازدحام خیلی ترسناک تر از آنی بودند که تصورش را می کردم .{ البته مردم این شهر خیلی مهربان و خونگرم اند به طوریکه من اصلا نمی توانم عادت کنم، بی دلیل سلام می کنند بی دلیل نگرانت می شوند بی دلیل کمک ات می کنند بی دلیل همراهی ات می کنند ، جدا عادت ندارم اینقدر بی دلیل خالصانه کمک دریافت کنم ، عمیقاً سپاسگزارم و برای همه شان از ته دل آسمانی از قاصدکهای نورانی آرزو میکنم ، اما مشکل من با ازدحام و همهمه و شلوغی همچنان به قوت خودش باقی است }

بله به خاطر پنج ساعت بیرون بودن نه سه ساعت هم نه ...یک ساعت و سی و پنج دقیقه بیرون بودن یک روز و نصف کامل سردرد دارم.

حالا من همچنان مصمم هستم جهانگرد بزرگی خواهم شد . درست مثل او.

چرا کتابخانه ای که قرار بود در جنگل بارانی کنار دفتر مشاوره ای بسازی تمام نمیکنی؟

وقتش رسیده دیگر بیایم کتابدار آنجا باشم و با شهر و شهر نشینی و همه اینها خداحافظی کنم.

دارم نقشه می کشم بیست سی سال دیگر در روستاهای گلستان باشم 

شنیدم خیلی ساکت و آرام و ییلاقی است .

فکرش را بکن . من باشم و تو و یک استکان چایی و گربه مشکی کوچکی که چشمان زمردی اش زیر آفتاب مثل ابرهای سهابی اغوا کننده بدرخشد .

دیگر چه می خواهیم؟

البته چندین قفسه پر از کتابها و آنها.

هنوز خیلی چیزها هست که باید بشنوی ولی می ترسم ایندفعه جوهر افشان کند پس همینجا نقطه می گذارم .

شب بخیر سیل.

 

پ.ن: بگذار این راهم بگویم مهم نبود چقدر تلاش کردم تا احساسات ام را به آن پیشی کوچک مشکی خسیس خورده زیر باران فراموش کنم ، اخیرا بیشتر می بینمش ، در انعکاس رویاهایم ، همچنان آنجا ایستاده ، قبل از اینکه خیلی دیر شود باید کاری برایش کنم؟ 

اما......من هنوز می‌خواهم در سایه شبهایم پنهانش ک

نم و پنهان بمانم. مثلاً...

دیگر واقعا شب بخیر.

0

کاش میشد تو را چنان در آغوش می کشیدم.

11 ماه،3 هفته پیش

اژدهای سیاه عزیز من.

وقتی ما بین قفسه ها و پوشه ها و بسته های درون کمدم دنبال گمشده ها می گشتم تو را دیدم .

همانجا نشسته بودی ، هنوز هم فلس های مشکی و خیره کننده ات زیر بازتاب نور به زیبایی ستاره های زمستانی می درخشید.

چشم های میشی کاراملی ات بسته بود .

آرام نفس می کشیدی ، گاهی چیزی زمزمه می کردی ، خوابت هنوز مثل همیشه عمیق و شکننده است . این را می دانم برای همین چیزی نگفتم ..برای همین به نوازش فلس های مشکی ات بسنده کردم ، به بوسیدن شانه های استوارت ، به انتظار نشستن برای دیدن تکان تکان خوردن بالهایت....

برای همین چیزی نگفتم و بی صدا نشستم .

چطور می توانم آرامش ات را به هم بریزم؟

حتی اگر تا آخر عمرم دوستت داشته باشم کافی نیست.

حتی اگر قلبم را برایت از سینه در بیاورم کافی نیست.

حتی اگر تا آخر عمرم کنارت باشم کافی نیست.

امیدوارم در زندگی ابدی کسی باشد که آنقدر از بودن کنارش احساس خوشبختی کنی تا هر لحظه آنچنان شیرین و گرم بخندی .

هر ثانیه آن طور شاد باشی ، آن طور درخشان .

افسوس می خورم برای تمام لحظاتی که می توانستم کنارت باشم و نبودم ، باید می بودم و نبودم و هستم و فایده ای ندارم....

اگر می شد ...اگر می توانستم زمان را به عقب برگردانم ....اگر می توانستم ، دوست داشتم تکیه گاهی فولادین برای تو باشم ، آغوشی گرم ، سایبانی محکم و چراغی روشن.

دستی اطمینان بخش برای گرفتن دستانت و شانه هایی پهن برای گریه ها ی بی صدای تو.

آه ای عزیز دوست داشتنی من .

تو بهتر از هرکسی مرا می شناسی ، حتی خیلی خیلی بهتر از خودم . از من چنان تعریف می کنی که شک دارم واقعا آن شخص و من یکی هستیم...ولی می دانی در حقیقت 

من همینقدر پست و حقیر و ناتوان و بی فایده ام.

و تو آنقدر والا و عزیز و دوست داشتنی و بخشنده ای که گاها شک می کنم انسان باشی .

برای همین می نویسم ، تو اژدهای دوست داشتنی من هستی.

گل یخ شکننده و استوار من.

رد زخم ها و خراش های روی بدنت به گریه ام می اندازد ، تو خیلی خوب تحمل کردی ، چقدر درد داشتی اما چیزی نگفتی ، چقدر خنجر خوردی اما آتش نزدی ....

آه عزیز من ، می دانم که قلبت بزرگ و گرم ات زخم خورده تر از آنی است که درک اش کنم ،شاید حتی مرواریدت را هم از دست داده باشی .

شاید گاهی از افسون کردنها هم خسته شده باشی 

و من می ترسم که همچنان برایت بی فایده بمانم.

و تو دوباره زانو بغل کنی و بی صدا اشک بریزی و من.....من احمق بی شرفی باشم که اشکت را در آوردم....یا همان عوضی بی معرفتی که هیچ خیری برای تو نداشت.

من لیاقت داشتن تو را نداشتم ، هیچوقت هیچوقت .

اما این کوچک بی لیاقت عاشق دیدن بازتاب نور درون چشمان کاراملی توست ،

عاشق خندیدن های شاد و بی موردت.

عاشق خاطره های پر فراز و نشیب تو.

عاشق تو.

وقتی به همه این ها فکر میکنم تنها کاری که از دستم بر می آید چپاندن همه چیز ها به زور درون کمد و بستن این در است.

حالا نشسته ام و این را می نویسم و نفس هایت را دانه به دانه می شمارم.

من خیلی احمقم نه؟

اژدهای کوچک با شکوه من.

آقای عزیز و ناز .

مرا ببخش به خاطر تمام این بی‌کفایتی ها و غیر قابل اتکا بودنها. 

تو واقعا عزیزی و من .....

من واقعا ناشایست.

متاسفم برای تمام لحظاتی که نتوانستم اثبات کنم دوستت دارم ، طرف تو هستم و چقدر تکیه گاه تو بودن را می خواهم .

می گویند پایان شب سیه سپید است.

پس هرچند همه چیز آنقدر ها خوب به نظر نمی رسد که اتفاقا برعکس به نظر کشیده شده ، اما من لحظات شاد تری برایت می سازم، این یک سوگند است . 

قسم می خورم.

0

کمک

1 سال پیش

کسی می داند چطور از یلوه باید نگهداری کرد؟

خداوند خودش کمک ام کند دیگر نمی دانم باید چه کرد

این را می نویسم چون پرسیدن از دامپزشک و هوش مصنوعی ها و گوگل فایده ای نداشت 

دیروز عصر یکی شان افتاد جلوی پایم ، طفلی نای پرواز هم نداشت ، هرچه جلویش میگذارم نمی خورد نه کرم ،نه دانه، نه میوه ،نه گوشت چرخ شده..

می ترسم روی دستم بماند هلاک شود ، دام پزشکی هم بردم گفت پرنده نابالغ است  تازه پرواز یاد گرفته دنبال دسته اش بگرد ، اینجا حتی یک دانه مرداب هم نیست ....تمام دریاچه های مصنوعی اطراف هم گشتم نبودند.

طفلکی خیلی ناز و احمق است ، پشتش را میکند یعنی دیگر نه من نه تو نیستیم پس سمت من نیا انگار مرا ندیدی...این طوری دو روز هم بیرون دوام نمی آورد 

پس کمک⁦(⁠ ⁠≧⁠Д⁠≦⁠)⁩

پ.ن: هر صبح می ترسم برایش تا آخر روز بی فایده باشم و حالش بد تر شود ⁦ಥ⁠_⁠ಥ⁩

0

یک آرمانی همیشه احمق

1 سال پیش

ووجئونگ این را شخصا برای تو می نویسم و لطفا قدردان باش چرا که از تایم شخصی ام شخصا مدت زیادی برای فکر کردن و نوشتن برای تو گذاشتم ‌. هرچند می دانم برایت اهمیتی نخواهد داشت ،ولی برای من دارد دوست کوچک خونسرد بزرگ جذاب من.

بالاخره سوار اتوبوس گربه ای شدم.

به شهری می روم که نور درونش ریشه زده .

قرار است در کتابخانه ای دفن شوم که همیشه آرزویش را داشتم .

سریع می نویسم تا خط هست که یادداشت کنم.

آه ووجئونگ عزیز من ، رویای من همان خانه آبی با درهای زرد و دیوارهای سفید روشن است.

کنار کسانی که قلبم را برایشان شرحه شرحه کنم.

آه ووجئونگ از تو ممنونم ، یک آغوش گرم و چندین خط کلمه ای که از ترس قطع این خطها نمی توانم برایت بفرستم و همچنین هزاران بوسه خیس و فشرده بر چشمانت.

.

.

دوست دار تو چشا‌

.

پس.ن: این نامه پاورقی های زیادی خواهد داشت بعداً وقت کردی بخوان ، نکردی هم هیچ ...فقط بدان خیلی دوستت دارم به همان اندازه که از چراغ های درخشان در این مسیرهای تاریک لذت می برم .

و شاید همان‌قدر که عاشق دیدن کت و شلوار در تن ات هستمم؟؟ ⁦ヘ⁠(⁠ ̄⁠ω⁠ ̄⁠ヘ⁠)⁩

پس.پ.ن: همانطور که با سرعت از این خطوط عبور می کنیم به این فکر میکنم چقدر برای این لحظه آرزو کردم و چقدر اکنون ترسیدم....

شاید آینده آنچنان روشن نباشد و به قول خواهرم همیشه نارنگی ندهد....اما همه چیز بهتر خواهد شد.

خدا در آغوشم گرفته این را حس میکنم ووجئونگ .

این باعث می شود هر لحظه احساس کنم جایی چیزی را جاگذاشتم یا چیزی را از دست دادم .

نگاهم روی چرخ و فلک ها می ایستد ، همانطور که تو گفتی زندگی هم همان شکلی بالا پایین می چرخد و رنگین است .

احساس میکنم من جدید شاد تر خواهد زیست .

در.پ.پ.ن: نیمه شب بیرون بودن چه سعادتی است ، ماه درست بالای سرم می تابد، می توانم ببینم بانوی آوازه خوان افسانه های از یاد رفته روی نرده ها می چرخد و می خندد، به زبانی می خواند که نمی دانم ، لابه لای چین های دامنش رویا نشسته با هرچرخ هزاران کودک را غرق شیرینی رویاهایی می کند که الان به شدت آرزومندم گرفتارشان نشوم...حداقل نه برای امروز،  بلکه برای فردا و شاید پس فردا ..

آن موقع قول می دهم خودم هم همراهش بخوانم .

پس.پ.پ.پ.ن: نمی دانم چند تا پ باید گذاشت تا درست شود درست مثل همه آن زمان هوایی که نمیدانم چقدر دیگر باید پر زد تا رسید ، پس از این بگذر ...

بعدها...بعدها ...در بعدی های خیلی بعید و بعد...

با یک دمنوش آویشن احتمالا می نشینم و به امروز هم لبخند می زنم نه؟ 

منی که به تکراری ها وابسته ام از پس این موج بخواهم آمد ؟

اگر هم نشد مشکلی نیست ووجئونگ من عاشق آن قصر مرواریدی در اعماقم.....و بیشتر از همه عاشق آن مروارید در چنگال اژدها...

در حقیقت مروارید را برای اژدها می خواهم ، یکجورهایی همانطور که تو مرغ سوخاری  را برای شاد زیستن می خواهی :)

و.پ.د.پ.پ.پ.ن: 

این روزها آرامش بخش بودند.

بالاخره احساس تعلق خاطر دارم . نمی خواهم بنویسم همه چیز روان و بدون سختی بوده اما همینکه نیاز نیست هر چند دقیقه یکبار تمام شجره نامه خانوادگی ام را برای دیگران مرور کنم تا اثبات کنم حداقل به اندازه آنها من هم ایران زاده و ایرانی تبار هستم و همان قدر سهم از این خاک دارم که هر ایرانی دیگری باید داشته باشد ، احساس آسودگی میکنم.

ه.و.پ.پ.پ.پ.ن: 

وقتی زا زدن به چشم های روشن شکلاتی اش گرمای محبت را حس می کردم ، خیلی دوست داشتنی بود .

دلسوزانه می گفت ببین چش جنس صفحات زندگی ما همه یکی است فرقی نمی کند جلد کتاب من چوبی باشد یا برای دیگری چرمی .

خودمان انتخاب می کنیم چه کفشی انتخاب کنیم ، به چه جوهری آلوده اش کنیم ، چطور روی صفحاتمان قدم بگذاریم ، فاصله بین گامهایمان چقدر باشد و تا کجا ادامه اش بدهیم.

حالا مال من شاید سبز باشد یا بنفش و برای تو رنگی شیرین تر ، در انتها می بینی که جوهر کم و زیاد برداشتن چطور کار دستمان می دهد. پس خیلی عجله نکن ، اما دیر هم نباش . بخشنده باش . بقیه اش هم بسپار دست خدا ، خودش بهتر از هرکسی می داند که بهتر است چطور و چرا و کجا شروع کنیم و به نقطه پایان برسیم.

در ادامه :

یادت هست یکبار پرسیدی ماشین خاصی هست دوست داشته باشم و گفتم اتوبوس ها؟ 

به تازگی وسیله نقلیه ترجیحی ام موتور شده حتی اگر با چادر سوارش شدن و راندنش مضحک به نظر برسد .

اخر سریع و چابک بودن خیلی کمک کننده است مخصوصا اینجا و آنجا.این هم دلیلی محکم ، سلیقه من آنچنان ها هم عجیب و بعید نیست نه عجیب تر از تو که با کت و شلوار کامیون را شبیه ماشین مسابقه می رانی ووجئونگ....

به هرحال .....فقط می خواستم اضافه کنم

به شخصه نظر می دهم دیدن یک جمع موتور سوار که گروهی باهم پشت چراغ قرمز گاز می دهند اصلا جالب نیست بلکه سردرد آور و شوکه کننده است .

این را دیشب فهمیدم . وقتی قرص ماه کامل و چشمگیر بود و محسورم کرد برای محشور شدن با او و کشاندم به خیابان ها ش

لوغ و روشن شهر.

0

بی عنوان

1 سال پیش در تـو؟

برای تو عنوانی ندارم........

فکر کردن به تو حتی برای یک لحظه ، کافی است تا احساس عجیب بودن کنم. دلم می پیچد ، می لرزد ، احساس سرخوشی میکنم ، بعد خجالت زده می شوم ، گریه ام می آید ، حالم بد می شود .

بی قرارم می کنی.

این هم شرم آور است ، هم شادی بخش.

اگر دلیلی می خواهی ، برای تو هم دلیلی ندارم....من هیچ دلیلی ندارم ...هیچی هیچی هیچ . حتی برای خودم چه برسد به تو یا او یا آن یا آنها...

اگر از من بپرسی پس آیا از این احساسات یا این افکار پیرامون تو خوشم می آید ......باید بنویسم واقعا متنفرم.... جداً.... جداًجداً جداً. همه چیز در مورد تو کلافه کننده است ، دوست دارم این راهم اضافه کنم که واقعا آزار دهنده بودی  . لبخند های بلندت ، تن صدای گیرای تو ، طرز نگاهت ، تظاهر هایت ، دغدغه هایت ، بودنت ، نبودنت همه شان ازاردهنده بودند و هستند .

آزار دهنده ترین چیز این است که گاهی فکر میکنم به طرز ابلهانه ای رفتارت شیرین اند ..... و اینکه

گاهی اگر کسی را ببینم که شبیه تو می خندد نگاهم رویش می ایستد .

گاهی اگر نامه پست کنم یاده تو می افتم ‌.

گاهی رد چشمهایی که مثل تو هستند دنبال می کنم . 

گاهی برای لحظه ای به خودم می آیم و می بینم اطراف را با رنگهای هم طیف تو پرکردم.

آن لحظه از خودم بیشتر از تو متنفرم. می دانی جالب چیست؟ تو جزء فراموش نشدنی ها هستی ، ولی چرا چطور برای چه به چه دلیل...؟؟؟؟

آه....

تو خیلی آزار دهنده ای ، خیلی خیلی آزار دهنده.

برای همین هرچیزی که کوچک ترین رنگی از تو داشت فراموش کردم اما متاسفانه تو پاک نشدی که....

این را دیشب فهمیدم وقتی خوابت را دیدم ، تو بودی و یک دیوار و یک چهار پایه چوبی ، نشسته بودی رویش و دیوار را بام خودت کرده بودی ، قلم ات را نرم رویش می کشیدی. با اینکه حتی یکبار هم ندیدم چیزی را درست بکشی یا مطرح و ارائه اش کنی ، آنجا به طرز عجیبی آسمان آبی و ابرهایت را به بهترین نحو به سبک خودت کشیده بودی ...آه من حتی نمی دانستم سبک داری .....داری؟

به هرحال دیدن ات مثل همیشه همان حس مزخرف را می داد.

با همان نگاه بی تفاوت مودب ات پرسیدی چیزی می خوری ؟ 

انگار متوجه نبودی بعد سالها هم را دیده ایم یا من ناگهانی با عجله آمده ام دیدن ات ....

مثل همیشه در تظاهر کردن پیش من عالی بودی ....

اینکه پیش من خودت نبودی یکی از دلایلی ست که همیشه اطرافت معذبم ، انگار به نوعی پیشگیری میکردی از صمیمی بودن یا راحت بودن...شاید بخواهی بپرسی اگر  می دانستم اینکه  مودبانه و آرام رفتار می کردی و سر به زیر بودی در حالیکه اصلا اینطور نبوده و شخصیت پر سرو صدا و چشم گیرت در حقیقت چندین درجه برعکس این بوده پس چرا چیزی نگفتم .....راستش چون باعث می شد احساس راحتی کنم . این فکر که مجبور نبودم برای ادبی بودنم حداقل در لحظه با تو بودن احساس متفاوت بودن کنم آرامم میکرد.....

و فکر میکردم تو هم به همین دلیل انجامش می دهی .....می دانم طرز فکر احمقانه ای است شاید تو هزاران دلیل داشته بودی جز این ..ولی من دوست دارم به همین یکی دلیل فکر کنم و این یکی دیگر از دلایلی است که باتو بودن همیشه حس عجیب و غریبی می دهد.

رویای دیشب هم از این مستثنا نبود . حتی وقتی زدم و غذایی که آماده کرده بودی را سوزاندم تو با لبخند ملایمی گفتی اتفاقا من هم همیشه غذا را می سوزانم ، هیچ شکایت یا گله ای در مقابلم نکردی مثل همان همیشه گذشته....

اگر تمام این متن را نوشتم فقط به خاطر این بود که آنقدر در طول روز آن صحنات دوباره دیدن ات را مرور کردم که مغزم داغ کرده ..

و مثل همیشه فکر کردن به تو نمی گذارد بخوابم .

اگر به گذشته برگردم تو جز آدم هایی هستی که هرگز نگاهشان نمیکنم چه برسد به سمتشان رفتن . 

تنها نگاه کردن به تو کافی است برای حس کردن تمام آن چیزهای عجیب و غریبی که دور گردنم حلقه می زنند و نفس کشیدن را سخت و طاقت فرسا می کنند ...تمام آن چیزهایی که مثل خودت برایم بدون عنوان مانده اند.

همان بدون عنوان هایی که توصیف دارند :ناگهانی می آیند ، بدون درخواست اطرافت می چرخند ولی وقتی دستت را دراز می‌کنی دور می پرند ، قبل اینکه بتوانی تحلیل اش کنی پاک می شوند ، اگر زخمی بزنند هرگز به روی خودت نمی آوری.

اخر هم جز لاینحلات ات بایگانی شان می کنی. 

پس.ن: امیدوارم هر روز بیشتر از قبل از تو متنفرم باشم ، آنقدر که همه چیز تو را فراموش کنم ....

مثل شنی که در آغوش طوفان می رقصد ، در گرداب خاطراتی از تو خفه شده ام ......

اصلا می دانی چقدر آزار دهنده ای؟

به اندازه همان غذای سوخته ای که با لبخند در خوابم می خوردی .

 

پس.پ.ن: اصلا هم دوستت ندارم . ابدا هم مهم نیست که هیچوقت نفهمیدی من بودم که برایت نامه ای بی نشان از محبتی که الان برایت ندارم فرستاده بودم .... 

هرگز هم به تو فکر نمیکنم....حداقل نه "تو" . چه فکر کردی !؟ ⁦(⁠ノ⁠T⁠_⁠T⁠)⁠ノ⁠ ⁠^⁠┻⁠━⁠┻⁩

 

 

0

درخشش پیچ خورده

1 سال پیش

 این کنایه آمیز است ، گاهی هم فقط دردناک.....می خواهم گریه کنم . اخر بی دلیل ، بیش از حد می خندم . شاید اینطور تعادل برقرار می شود؟برقرار کردن تعادل اصل مهمی است ، چیزی که توازن نداشته باشد دیر یا زود فرو می‌ریزد ، فرو ریختن چیز خوبی نیست؟ چرا هست ، می شود بعدش چیزهای جدید ساخت ولی من خسته تر از آنی هستم که دنبال آجر های جدید برای بنا کردن من پس از سقوط کردن تکه هایم باشم .

چرا خسته ام ؟ نمی خواهم بنویسم ، نوشتنش هم خسته کننده است ، این روزها حتی به نگهبان های پشمالوی کتابخانه ام حسادت می کنم ، هروقت می روم سراغشان لم داده اند زیر پنجره نگاهم و آفتاب می‌گیرند ، گاهی هم دارند کیک می پزند یا بین صفحات کتابها ماهی می گیرند ، خوب من هم دلم می خواهد !....

دفتر مشاوره گربه ای هم همان دفتر های قدیم ، جدید هایش خیلی نو آورانه شدند ⁦(⁠ ͡⁠°⁠ᴥ⁠ ͡⁠°⁠ ⁠ʋ⁠)⁩....

آسیل هم مثل همیشه ......

می گفت وقتی ماه طلوع می‌کند می توانی رقص امواج از اعماق را در آسمان ببینی. اگر خوب نگاه کنی می بینی آسیل همانجا قایم شده. هربار سعی میکنم لحظه طلوع ماه را ببینم چیزی می شود و من نمی رسم. حالا این تقصیر کیست؟ چیزی که در انتها به آغوشم می خزد فقط خستگی بیشتر است.

خستگی بیهوده انبار کردن فکر خوب نیست پس دیروز عصر داشتم تلاش می‌کردم کمی خانه تکانی کنم بلکه ما بین این تکان ها خستگی هم تکانی خورد و رفت ، برای همین در این مابین با جوزفین آشنا شدم  .....

جوزفین سه سال پیش یک اتوبوس کوچک دست دوم خرید و به کانکس مسافرتی تبدیلش کرد ، من خیلی بیشتر از اینکه بنویسم از دیدنش ذوق زده شدم ، خیلی هم مفتخر شدم در واقع.

جوزفین به عنوان یک زن تنها سعی می‌کرد تا آنجا که می تواند با سگ کوچک و پشمالوی خواب آلودش و خانه اتوبوسی اش دور دنیا را بگردد و ببیند ، می گفت گاهی به او توهین میکنند چون یک زن تنها است که چنین حرکتی زده ، گاهی مسخره اش می‌کنند ، گاهی از استرس پاسپورت و مدارک و آب و برق و..دیوانه می شود  و خیلی کمتر از گاهی احساس تنهایی می کند ولی هر غروب که می رسد و تاریکی آسمان را در آغوش می‌گیرد احساس می‌کند بالاخره همه چیز به پایان می رسد پس باید از شروع های دوباره اش تا آنجا که می تواند بهترین استفاده را پیدا کند و به عمل برساند.

دروغ چرا؟ من هم عاشق غروب های ایسلند در کنار ساحل شدم .

عاشق دیوانه وار دویدن در مزارع گرینلند ، عاشق بی هدف کنار خیابانهای شانگهای قدم زدن.

از اینکه جوزفین آرزویی که از کودکی با خودم حمل می کنم را عملی کرده کمی خجالت زده ام ولی خوب اینطور نیست که من همین الان ذات الریه گرفته باشم و بخواهم بروم که....

امیدوارم روزی دست خودم و آرزوهایم را بگیرم و شیرجه بزنم درون دری که همیشه بسته بودمش ...همان در زرد رنگ چوبی قدیمی با خطها و طرح های آبی که بوته های رز رونده دورش را قاب گرفته اند.

همان دری که زندگی کردن درونش خیلی دور و دست نیافتنی به نظر می رسد .

همان دری که بوی باران و شکوفه خیس خورده می دهد.

همان دری که آن شب باز شد و مرا کشید به آغوش پروانه سفید و رز کوچک سرخم‌

همان جنگل سبز .

همان میزهای چوبی کوتاه و زمزمه های شیرین دوستداشتنی.

همان بادبزن و فلوت چوبی.

همانجا که همیشه احاطه شده از فاصله اما از درون پر از غروب و طلوع است.

همانجا که چترها همیشه زیر باران به دستت می رسند .

همانجا که صبح ها در عطر چای غرق می شوی و شب ها در عطر عود‌‌.

همانجا.

همان در.

با نگهبان کوچک و سیاهش.

فکر کردن به اینها و آنها باعث می شود دلم برای تو بسوز آه سفید کوچک من، شاید تو هم دنبال همین می گشتی ولی آخرش چه شد؟ گفتند پیچ خورده ای . اگر بینمان این همه فاصله نبود ، اگر آن دیوار کاغذی فولادی نبود ، اگر راهی بود ، می گذاشتم هرچقدر می خواهی بمانی و بچرخی و بپیچانی.

من نسبت به نبودن ات هم احساس گناه می کنم ، پس همه اینها را نوشتم تا بگویم اگر روزی دیدمت و شناختمت تو را هم زیر پارچه مشکی ام پنهان می کنم ، بنابراین غصه نخور.

تا وقتی هم که نیستی من جا ی تو هم از تمام درخشیدن ها و بازتاب شدنها و سایه انداختنها لذت می برم.

و شاید گاهی برای تو هم باز نوشتم ........

و شاید تو هم آن سوی آن در بودی و من نمی دانستم .

پ.ن:و شاید من خیلی زود به آن در برسم؟

پس.پ.ن: فقط جیرجیرک‌ها نیستند که تابستان پوست اندازی می‌کنند ، خیلی ها پوست انداخته اند ، خیلی ها .....و من تو را به همه آن خیلی ها ترجیح می دهم حتی اگر قرار باشد مثل چانسل خرسه آخرش در خودت هضم ام کنی. البته ترجیح می دهم مثل الیاس مودب باشی و نکنی ‌.

و.پ.پ.ن: البته باید اضافه کنم ذات الریه داشتن هم دلیل نمی شود که قطعا رفت ، شاید دلیل خلاقانه تری برایم باشد..نه؟

0
درباره
Chesh About Img

ــ مرگ ما ست عروسیِّ اَبَد سِرِّش چیست؟ هو الله احد

تمامی حقوق برای Chesh محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده