سیل ...دوست خیره کننده من.
می دانم این روزها زیاد برایت می نویسم ...تقریبا جنگل ابی دیگر برگه سفیدی ندارد که رویش اسمت را ننوشته باشم . تقریبا جوهر های ابی ام به اتمام رسیدند. تقریبا ......تقریبا دیگر خیلی به بزرگ سال بودن عادت کردم.
انقدر که وقتی نیاز باشد مانع گریه هایم باشم، انقدر که وقتی حسی ناراحت کننده دارم آگاهانه فراموشش کنم ، انقدر که از انتظار داشتن ها و باید بی نقص بودن ها متنفر نباشم .
می خواهم بنویسم من تلاش کردم سیل .....برای همه انها....ولی راستش به این جمله باور ندارم، شاید من زیادی از نزدیک خیره شده بودم؟
پس....بیا و ان روزی که تصمیم گرفتی اینجا باشی بر بالای بلند ترین درختان کنار هم بنشینیم، همانطور که رقص بازیگوشانه نسیم شبانه را دنبال می کنیم و در نور ماه غرق می شویم، بیا و به من بگو ، کمی محکم تکانم بده و بگو....بگو ،بگوحداقل تو مثل همه اینها و انها نیستی ، ثابت کن که تو ، فقط تو هستی و من ،فقط من.
فکر میکنم ان شب بدون کابوس و پریشانی شاید هم با دلی پر از رویا خواهم خوابید. ان وقت صبحش را با ارزوی رفتن بیدار نخواهم شد...{البته این راهم در نظر بگیر این فقط یک احتمال است شاید انقدر هیجان زده شوم که باز تکانشی عمل کنم}
پ.ن: ممنون...که دیشب امدی و از گمشدن در رویا نجاتم دادی . کاش میشد بیشتر نگاهت می کردم ، مثل همیشه شادی کوچک من خیلی بیش از حد برایم محو بودی .
همهمه ها،نجواها،زمزمه ها، خورده شیشه ها ، زخم ها . همه در یک چرخه تکراری گیر افتاده اند.
حپظخ ظه صج وبسبس،ضبست ضبست وبسبس سص سثه ذپع جبسجژخبس.چگس حپظخ وبسبس.باثخپجبظخا رثضث چهپثا،بت جثبوت بژپجتامجثست جث بسجعخ.ذایت خنغثص ژپسخ چپس،ژپسخ ژپجظخث،رثضث چصجث جفجمت وصسب باث هشجعخبس چجپصا باث عپس،چجپص وصسب جع ژثیث ظژخ جظخ،رصج..رصج....رصجظثی...رصجاب..رصجخپ...رصجاج...
رصججبتج وت اثسجبظخبس؟حظ رصج...
جهص جثب سصثج رثضث چثعخص جض ثو چجخیجن بچپس رصج ضیجی چپسبع صج سجعخا؟نفجپخ عسب پ آنجثظت عسب پ تاظجب حبسجصث خج جثب جژصثب رثضث خپس وت آثخپجبظخاخغپص وبا.
ژبست سجص جظخ وت رقپص خاجا جثب اسخ ابخکصجثب یزکت چپسا.
زجیج اثسجبا چصجث جبتج آب تب چژعث جض تاجب چنثت جا.
زجیج آب چجثس ضپسخص ژپسا صجژمت وبا. نچی جض جثبوت لصن عپا.
چجثس چت ظقز چصهصسا.
استفان می گفت هروقت لازم باشد گربه ات مانع می شود ، فکر می کنم الان هم یکی از همان ها آمده به نجاتم . به نظرم انقدر شنیدن صدای تایپ کردن پنجه هایش روی این صفحه آبی آرامش بخش بود که دلم نیامد جلویش را بگیرم .
میل و رغبتی هم برای پاک کردن نیست..نه در حقیقت توانش نیست .
به هرحال دست هایی که به رز و شامپاین آغشته اند با پ_ر نمی نویسند ، شاید برای همین همیشه نقطه هایش را فراموش می کند؟ چطور می خواهد شروع را پیدا کند؟ برای همین ، همیشه پر اضافی داشته باش.
اما ایا واقعا لازم است بیش از این؟
تمام این مدت این واقع همان توهم خوشحال کننده ای بود که حالا شکسته.
دیگر کافی است.
برای هردو و همه ما.
به قولی هر طور شما بخواهید عالیجناب ، حالا پر و پرهایت را بچرخان . ادامه این داستان را بنویس.
من در قلب هیچکس جا نداشتم ، تمام این مدت ...پس من چه بودم ؟ حتی داشتن یک ارتباط خونی هم برای من کافی نیست.
انجام بعضی کارها ضروری است .... مهم نیست همیشگی باشند ، اغلب باشند یا برخی اوقات.
ضروری بودن ضرارت ها نمی گذارد در مورد بقیه اش خوب فکر کنم ، تمام حواسم می رود روی نحوه انجام دادنش .
درست مثل الان .
من دارم جوهر بالا می آورم ، و این ضرورت لحظه حال من است . همیشگی نیست ..فقط گاهی اوقات نیاز دارم این مرحله را پشت سر بگذارم. همین.
توضیح دادنش خسته کننده است اما....چون این هم بخشی از این کار است من به نوشتن ادامه می دهم .
تمام جوهر سیاهی که در خونم جریان پیدا کرده بعد از گذشت این مدتی که نمی دانم چطور می شود محاسبه اش کرد درون قلبم تجمع می کند ، آن وقت جریان خونم انگار برعکس شود ، احساس سردی مرموزانه از ته ذهنم تمام افکارم را منجمد می کند ، احساس زنده نبودن می کنم. انگار فقط متحرکم ، بی اراده بی فایده . وقتی ظرفیت قلبم پر شد این جوهر های سیاه به دلم سرازیر می شوند ، راه حلقم را می گیرند و آرام آرام می خزند تا از دریچه چشمم به جهان راه پیدا کنند. آن وقت با موفقیت نامه های که می نویسم را لکه دار و خنده هایی که به زور می کشم را بی معنی می سازند.
برای همین لازم است . قبل از رسیدن به آنجا باید جلویش را گرفت .
با تمام توانم سعی می کنم به نوشتن ادامه دهم اما لرزه های بدنم آزاردهنده مانع ام می شوند.
لرزه هایی که از همان قلب سرچشمه می گیرند و تا مغزم را تکان می دهند.
می خواهم فکر کنم این سیستم محافظتی قلبم برای حفاظت از من در برابر غرق شدگی در این سیاهی هاست.
اما راستش را که نمی دانم.
لونا ، آکیرا و چشایر اشاره می کنند که اشکالی ندارد،که آن ها هم گاهی خز بالا می اورند، که آن ها هم گاهی بی دلیل موهایشان سیخ می شود ، گاز می گیرند ، چنگ می زنند.
می خواهم اشاره کنم که اگر خیلی مطمئن اند چرا فقط اشاره می کنند؟ چرا حرفش را نمی زنند؟ یا حداقل برایم نمی نویسند؟ اما من در اشاره کردن ها و مقیاس گرفتنها خوب نیستم ، بنابراین همینجا نشسته ام و سعی می کنم کمی بیشتر جوهر بالا بیاورم.و این به اندازه کافی عذاب آور هست ...می دانی در حقیقت خود کلمه بالا آوردن به نظرم خیلی زیادی زیبا است اما انجام دادنش به همان اندازه زجر دهنده است. آن مزه تلخی که ته دهان آدم می ماند و هرکار می کنی رهایت نمی کند، تمام این مدت نشسته ته لبخند هایم ، هرچقدر هم شیرینی می خورم فایده ای ندارد. چرا؟
چشایر می گوید حالا که اینکار برایت تلخ است چرا شیشه ها را نمی شکنی ، شاید باید ؟لونا اضافه می کند به این حس عجیب چسبناک کمی کمک کن ، کمی گریه کن کمی داد بزن
ادامه می دهم دراما ساختن لازم ندارم ، زندگی ام به اندازه کافی دراما دارد. شاید باور کردنش برایتان سخت باشد اما جارو کردن تمام آن خورده شیشه ها ، ترمیم دوباره سفالها ، پاک کردن اشکهای خشک شده و خواباندن ورم چشمهای پف کرده ، دوباره تظاهر به بودن آنچه نیستی آنقدر خسته کننده است که حتی نمی خواهم این روند را تصور کنم .من زیادی برای انجام آن تنبل ام.
دراین بین آکیرا سختکوشانه تلاش کرد و انبوهی از کتابهایی برایم آورده بود تا پشتشان سنگر بگیرم و چشمم از آن همه به ست افتاد .
یادم آمد که چطور در چنین مواقعی به طوفانی از شن تبدیل می شد و در آغوش بزرگ کویر خودش را پنهان می کرد تا از نوازش های گرم آفتاب لذت ببرد. کاش مرا هم می برد و جایی آنجا ، جا می داد...چه می شد؟
امیدوارم بودم روزی بعد از گمشدن در خرابه های گیلگمش درتمام آن مسیر ....از صحراهایی که آنقدر عاشقش بود تا کاخی که عمیقاً ازش بیزار بود مدتی چادر نشین شوم .... تا شاید در غروبهای سرخ آنجا ، در آن لحظه که تمام کویر همرنگ طبیعت آتشین و موهای شعله ورش بود ، به یادش باشم.
اما همانطور که می گفت انسانها خیلی دیوانه اند ، بار دیگر نشانم داد چقدر اعتماد کردن به اینها احمقانه است اما...اما خوب شکاک بودن هم ابلهانه است. بی دلیل صدایی در ذهنم نجوا می کند تا هنوز زود است تا هنوز دیر نشده تا هنوز می شود اما ادامه اش را نمی شنوم ...از من چه می خواهد؟ نمی خواهم ادامه اش را پیدا کنم . ترجیح می دهم به پنهان شدن در کتابخانه ذهنم و را زدن به پنجره بزرگ کرد و بخار گرفته اش را بزنم تا موج های به ساحل نشسته را بشمارم.
آکیرا هم ثبات ندارد ، از اینکه اجازه داد تا دوباره در این کتابها ی دوست داشتنی خاک خورده ام مخفی شوم پشیمان است ، یعنی آکیرا قابلیت ذهن خوانی داشت و من نمی دانستم؟
به تمام نا تمام ها و شروع نشده ها و ادامه نیافته ها اشاره می کند و پنجه می کشد.
آکیرا نمی داند همینکه هنوز در این واقع هستم چقدر سخت است چه برسد تا آنجا بودن.
وقتی آرام و بی صدا می نشینی حرف می زنند که شاید چیزی ات شده و هستی و شد کردی..؟
اگر هم بخواهی هیجانت را نشان دهی عجیب غریب صدایت می زنند و وا این چه شد کردی ؟
پس...فقط....کاش می شد این گربه های دوستداشتنی مرا اینقدر بیگانه صدا نمی زدند..نه مثل همه این آدمها.
.....
پ.ن: در بین سرخس های طلایی محصور شدن خوب است اما دلم برای دیدن آسمان آبی هم تنگ می شود .
پس.پ.ن: من زیادی لوس شده ام ...یعنی این گربه ها زیادی لوسم کرده اند....
با اینکه روزهای سرد کوتاه ترند چرا همچنان اینقدر طولانی کشیده می شوند؟
پس.پ.پ.ن: زندگی به عنوان یک سگ پیشخدمت چگونه است؟ خیلی شلوغ ، خیلی سنگین.
آیا دلیل موجه ای است برای دست کشیدن ...؟...نه ...نمی دانم.
مهم نیست .... در آخر مهم نیست گربه ها چه کنند همیشه مقصر یک سگ است.
امیدوارم این سگ هرچه زودتر هاری بگیرد .
قبل از اینکه زنده زنده درون دیگ جوش پوستش را بکنند.
زودتر .
آیا این کافی است؟
... --- -- . - .... .. -. --. / .. -. / -- -.-- / .... . .- .-. - / .-- .- -. - / -- . / - --- / -... .- -.-. -.- / - --- / - .... . / ... - .- .-. .-.-.- / .. / ..-. . . .-.. / ... - ..- .--. .. -.. .-.-.- / .. / .-- .. ... .... / .. / -.-. --- ..- .-.. -.. / -. --- - / - --- / -... . .-.-.-
سیل ، از بی هدف خیره شدن هنوز هم لذت می برم ، از تکرار کردن صدای شان در پسزمینه ذهنم ، از تصور کردنشان .
می گفت پاییز خودش را زینت داده برای عزیزی که هرگز نرسید. از غم انتظار پژمرده شد . از درد دوری باران گرفت . از خشم ترک شدن آسمانش خاکستری و مه گرفته شد . از این زخم ...حالا با همه سرد است .
دریاچه های مصنوعی جالب اند اما نه به اندازه دریاچه هایی که طبیعت در دلش پنهان کرده و تو ناگهانی ، اتفاقی ، می بینی.
آن همه خسته ، سردرگم تا اعماق تاریک جنگل پیچ در پیچ می روی و بعد که از سایه ی پهن شده در کف جنگل ترسیدی و به بی رحمی اش فکر میکنی که تنها بین آن سکوت پر سرو صدا رهایت کرده، قلب پاک اش را می بینی.
بعد خوشحال می شوی؟ نمی دانم تا حالا از نزدیک تجربه اش نکردم ولی می دانم بی نهایت آرامش بخش است. پس خیلی دلنشین است. خیلی . آنقدر که دلت بخواهی در اعماقش دفن شوی .
.........او از من می خواهد به دوست داشتنش ادامه بدهم . از خشم ام چشم پوشی کنم . از احساس غمی که از درون قلبم را می خورد.....از گذشته ای که به طرز عجیبی به لمسش وابسته شدم.
ولی این راحت نیست....حتی نزدیک به آن هم نیست.
روزهای پاییزی مرا افسرده می کنند ، فقط به خاطر اینکه خورشید حتی بودنش هم در سردی هوای اطرافم تاثیری ندارد.
حتی پخش کردن آن همه رنگ گرم هم برای گرم کردن دلِ سرد شده فایده ای ندارد.
روزهای پاییزی مرا مضطرب می کنند ، چرا که یادم می اندازند مهم نیست چقدر بخواهی ،چقدر خشمگین شوی ، چقدر ناامید باشی ، چقدر انتظار بکشی ، گاهی نمی شود ...نه اینکه تو نتوانی یا همچین چیزی ....تقصیر او هم نیست ..تقصیر هیچکس نیست . فقط نمی شود .
روزهای پاییزی مرا ذوق زده می کنند ، چون یاد می دهند . توقع نداشتن را . وابسته نشدن را. منتظر نماندن را. ادامه دادن را.
روزی در آخر این فصل ، حوالی غروب ، پاییز بی آنکه منتظر بماند ، بالاخره به زیبایی آوازش را تمام می کند ، آن وقت با رقصی چنان فریبنده صحنه را ترک می کند که هر سال تماشاچیان بیشتری دلتنگش می شوند.
روزهای پاییزی مرا امیدوار می کنند، نشان می دهند تغییر کردن از آنچه فکرش را می کنی ساده تر ،دردناک تر و زیباتر است.
حالا آغوش سرد و چسبنده ی پاییز برایم ترحم برانگیز یا ناراحت کننده است .
حالا لرزه های روحم در آغوشش نه از روی غم و خشم ، بلکه برای هیجان همراهی در این رقص است.
حالا وقتی می شنوم از من می خواهد چشمهایم را ببندم و با آغوش باز بپذیرمش ، وقتی لب می زند دوستم دارد و می خواهد دوستش داشته باشم ، میگذارم سرمای پاییز در قلبم جا بگیرد ، صدای موسیقی پس زمینه را بیشتر می کنم ، شاید هم اضافه کنم .
حالا می دانم .
این دلسرد شدن نیست .
از همان ابتدا هم چیزی نبود ، فقط حالا .....حالا درکش راحت تر است . حالا ورق زدن صحنه های حضور او و زودتر رسیدن به صحنه بعدی کاری همیشگی است. اینکه هست و نیست ، اینکه چه کرده و نکرده ...
اینکه مقصر خوانده شوم و او طلبکار معصوم باشد و زندگی ام را با هیچیکی بخواند ... این ها دیگر دردناک نیست.
دیگر چیزی برای این ها نیست . هیچ چیز. هیچ چیز .
مثل پاییز ، من نقاشی می کشم ، می رقصم ، در آغوشم می پیچم ، نشانه گذاری میکنم ، خیره به صحنه می ایستم
اما فقط چون از این لذت می برم ، از به اشتراک گذاشتن این دلِ سرد شده و در مه بلعیده شده لذت می برم.
اگر دلیلی نیاز هست بیا بگوییم صحنه را برای زمستان خجالتی اماده می کنیم.
من با آغوش باز می پذیرمش، نه این را ،نه اینها را ، نه...من بودن در اکنون را پذیرفتم اما اینجا بودن را نه...
در آخر می خواهم ادامه دهم که از صمیم قلبم با تمام وجود امیدوارم هزاران بار بد تر از آنچه تصورش را با ذهن کوچک و درخشانم می توانم داشته باشم پاسخ فریادهای محبت آمیز متظاهرانه چسبناک شان را ببینند.
همانطور که پاییز ، زمین سبز برای نداشتن آنچه که وعده اش را داده بود به پژمرده شدن ناچار کرد ، امیدوارم آنکه صاحب آسمانهای خاکستری سرد و نرم است جوهر داستان این را با عشقی که هرگز برایمان نداشت خشک کند و آن _چه ناز دور دانه ای_ را که آنقدر برایش دوید دانه دانه پر پر کند.
این محبت امیزترین آرزویی است که می توانم برایش داشته باشم .
می بینی سیل؟ من واقعا با ملاحظه عمل کردم .
(*ノ・^・)ノ♫
ــ مرگ ما ست عروسیِّ اَبَد سِرِّش چیست؟ هو الله احد