گاهی به سانتا حسادت می کنم

اینکه نه تنها به صورت غیر قانونی وارد شدن به خانه و کاشانه دیگران از داخل دودکش برایش مشکلی ندارد بلکه انتظارش را هم می کشند ، تازه کلی هم شیرینی مخصوص برایش میگذارند کنار که هیچ،

اینکه تمام سال برایش نامه می نویسند 

اینکه بدون نیاز به ویزا هرجا دلش می کشد میرود

اینکه یک ارابه پرنده با چندین گوزن خارق‌العاده دارد 

اینکه یک مخزن سرمایه بی نهایت برای گرفتن ان همه کادو هم دارد که هیچ ،

اینکه با ان همه شیرینی و شکر نه به وزنش اضافه می شود ، نه صورتش پیر تر می شود به تنهایی برای حسادت کردن به قلقلکم می اندازد.

نمیدانم چرا همه سانتا را در عین مشکوک بودنش دوست دارند......شاید چون فکر میکنند خیالی است و امکان ندارد .

شاید هم به خاطر تصور پدربزرگ بودنش باشد..

چرا سانتا باید پدر بزرگ باشد؟

مثلا بیاید و یکسال مرخصی بگیرد ، ان سال که جک پادشاه کدو تنبلها سانتا شد خیلی بامزه بود ، یا ان سال که گرینچ سانتا شد، حالا می شود برای امسال یکی دیگر هم با من موافق باشد سانتا را بازهم عوض کنند؟

مثلا نهنگ بگذارند.

به هرحال نباید به تکراری ها عادت کرد ، مگر نه؟ 

مهم نیست اگر هم تغییر ی نکند ، زمستان ها جان می دهند برای زیر خروارها کتاب دفن شدن ، برای ساعتها در کتابخانه ماندن، گوشه ای در پتویی ضخیم کز کردن ، غرق صفحاتی جدید از داستانی تکراری شدن .

هراز گاهی هم خیره به پنجره منتظر سقوط برف ماندن.

به همین خاطر با همه اینها را داشتن فکر کردن به هویت مشکوک سانتا و ارزو کردن برای نو پدید شدنش خیلی دور به نظر می رسد.

پ.ن: سانتای عزیز اگر این را می خوانی امیدوارم نهنگ تک شاخی باشی که توانایی باز کردن پورتال دارد تا برایم صفحات قفل شده را بازکنی در غیر این صورت لازم نیست از توانایی های خاص ات برای ورود غیر مجاز و کندوکاو و تجسس کردن در حریم شخصی دیگران، بقیه ، همه ومن استفاده کنی ، شب بخیر.