آگر همه جا سکوت بود و من یک نجوا دلم می خواست تو مرا بشنوی.
اگر همه رفتند و تو ماندی تنها ، دلم می خواست فقط مرا ببینی.
.
.
.
.
..
روزی بود که تصمیم گرفتیم باهم بومرنگ بسازیم ،ولی من فراموشش کردم و تو تنهایی انجامش دادی .
روزی بود که تو به من نیاز داشتی ، ولی من رفتم و تو تنهایی تحملش کردی.
روزی بود که تو به من افتخار میکردی ، ولی من درک نکردم و تو سکوت کردی.
ان روزها چطور گذشتند؟ چطور توانستند؟
و من نمی دانستم ، اما تمام مدت تنها قهرمان من همیشه تو بودی و هستی و خواهی بود .
کاش میشد این را آنقدر بلند فریاد بزنم ، یا آن طور در آغوشت پنهان شوم و قربان صدقه ات بروم.
اما من ناتوان عوضی ام.
ناتوان بودن برای دراغوش کشیدنت زجر اور است.
ناتوان بودن برای مراقبت بودن ناراحت کننده است
فقط ....من خیلی برای چنین لحظاتی احمقم.
از آنجا که تو بهتر می دانی .......
می شود من مبهم بی دست و پا را بازهم به قدم زدن ببری؟
اما بیا ان موقع به جای اب راجع به خودمان حرف بزنیم.
به جای گذشته راجع به حال فکر کنیم.
و به جای اینکه سکوت کنیم ، دست همدیگر را گرم نگهداریم.
هنوز هم ....
هنوز هم قسم من پابر جاست.
هرچقدر هم تلاش کنم غیر قابل فراموش شدن است.
ان هم نه وقتی هرشب برای رسیدن به ان زانو زده دعا میکنم.
باور داشتم تنها مشکل منم.
و وقتی این لکه پاک شد ، آن وقت سعادتمند تر از همیشه خواهی بود ، امیدوار بودم.
اما امروز فهمیدم ، موجودات دوست داشتنی و ارزشمندی چون تو همیشه در معرض خطر اند.
باید بهترین مکان را برای رها کردن گلدان در نور پیدا کرد .
باید بهترین روش را برای قلمه زنی رزها را پیدا کرد.
باید بهترین کود را پای درختها ریخت.
می دانم .
فقط کمی . کمی بیشتر صبر کن.
بهترین پایان را در نظر میگیرم. برای همه شان .
و برای خودمان.
و برای من.
برای من باتو .
برای ما.
پ. ن : ایا هرگز میدانستی چطور دوستدارم؟
همانطور که قلب بی وقفه برای جان می تپد.
همانقدر ساده لوحانه و احمقانه.
از همان ابتدا تا انتها.
واقعا دوستدارم.
قسم میخورم.
تا ابد.
.
پ.پ.ن:هرلحظه بودن با تو مبارک است.
روزت مبارک.