سیل عزیزم می خواهم کمی با تو خبیث باشم ، مثلا  در یک شب بارانی وقتی به اندازه کافی برای گزیدن وسوسه امیز به نظر رسیدی،ان وقت ترغیب ات میکنم تا کمی بیشتر چای بنوشی

بلکه متوجه انحلال نگاهت در مردمک چشمانم نشوی.

برگه های جنگل ابی تمام شده ، آن باغچه سبز هم دیگر کوچکم شده اما در آخرین لحظات این سحر هنوز هم کمی از عطر جادو مانده ، پس برایت لیستشان میکنم با خط کشی هایی منظم برای جلوگیری از تداخل ارتعاشات امواج شان:

تصورم این بود همیشه که جایی در نیمه شب ، مابین ویرانه های تازه ساخت حفاظ کشیده شده دوباره دری پیدا می شود با ان راه پله ی معکوس بدون نرده.

پس از اعماق قلبم امیدوار بودم من هم دستگیره اش را بکوبم ، بعد بایستم تا ببینم چقدر قرار است سرمای انتظارش را تحمل کنم.

در زندگی بعدی امیدوارم ساکن یک برج باشم ، از ان برج های اجری قدیمی مخروطی با هزارن پله پیچ در پیچ و یک پنحره بزرگ در بالاترین و تنها اتاقش برای دیدن هرچه بهتر قرص ماه کامل  .

انوقت به هنگام هرکسالت و بی توانی تنها کافی ست تا یک سقوط کوتاه به اسمان با یک قدم را مهمان کنم.

با عشق یا فراتر از ان که عشق فقط انجا که نصفه شبی خواهرم را بیدار کردم که برایم ویالون بزن و او با اغوش لبخند و دو استکان لیموناد برایم golden brown می زد.

شاید از اثرات لیموناد باشد اما فکر میکنم اگر اوضاع به همین شکل بماند سال بعد نحوه چطور در امان ماندن از گزش زامبی ها را بخوانم.

بنابراین ارزو میکنم هرچه زودتر با تمامی کمال البته به فضا برگردم ، چه در ان اعماق یا در قعر اسمان .

که در این زمین فعلی اکثریت فراموش کردند شیرین ترین بخش شیرینی تقسیمش با دیگری است.

کسی چه می داند شاید در انجا اصلا یک اغوش گیلاس داشتم .

.

.

پ.ن: به امید اینکه سال بعد در این هنگام یک اغوش سفید باشم در دستان خالق رحمان برای استفاده که این خود رستگاری است. برای همه مان ، هم من ، هم انسانها ، هم فضایی ها ، هم زامبی ها ،هم شیرینی ها. و شاید نهنگها هم و ....آبی ها...قطعا!