آسیل عزیزم.
زمین گرد است اما اسمان چطور؟
دلم می خواهد یکبارهم که شده از یکی از ان ستونهای پر شگفتی اش بالا بدوم ، آیا بعد به طرز زیبایی به اغوشش سقوط خواهم کرد؟
و بعد از یک بوسه هزاران دلیل پی درپی هست برای نفس کشیدن
و بعد از هزارن بوسه متمادی ، تنها یک دلیل.
کمی غم ، کمی خستگی ،کمی درد ،کمی سرگشتگی ، کمی تکرار و البته مقدار زیادی لالایی در پس زمینه از ترکیبات اصلی این نامه اند.
الان احساس افسوس میکنی یا توهم حوصله ات سر رفته؟
بیا کمی کجش کنیم ،احتمالا این هم از تاثیرات جاذبه است ، اگر هم نه فنجان مان مقصر بوده ، چند ترک دوست داشتنی اینجا و آنجا از رد بوسه هایمان مانده ، برای همین حالا اینقدر سر به سطوح شده.
وگرنه چرا؟
چرا سیل؟
چرا ...
از ذوق باهم بودنمان در یک جمع لبخندی کشیده زدم و سرتکان دادم که اری عزیزم؟ بیشتر بگو
و بعد مثل همیشه او به جای من فهمید و ناراحت شد و دلش شکست و برایم آغوشی شد و پر پر زد که آسیب نبینم .
.............
من ناراحتم سیل.
برای تمام ان لحظاتی که پیشش نبودم .
و تمام لحظاتی که پیشش هستم و بی فایده ام.
درست مثل گذشته.
من هنوز تغییری نکردم.
حوصله دربار بازی ها را هم ندارم.
اگر لیاقت تمام عشقی که برایمان بود درحد همان چند جمله و نگاه و زمین و ملک و خانه و پول و آن فقر کثافت است ، باشد .
چشمان تهی هیچوقت سیراب نمی شوند.
نه حتی با عشق که بگذریم از اینکه اصلا در محدوده دیدشان نیست و نقطه کورشان محسوب می شود
نه با خاک خوش بوی رس نه با شن های طلایی روان نه با لبخند
نه با آنچه که خودشان دوست دارند....چه تحفه ای بود آن؟
ثروت و مال و دارایی و اندوخته زمینی ؟ نه بهانه است ، این جمله ایهام دارد که .....
در حقیقت از همان ابتدا این گند در آمدهء فقر بود.
فقری که در قلب لانه کرده ، ذهن را درهم پیچانده و در قالب مخلوطی یکدست و شیری رنگ با ته مایه گلبهی به خورد روح داده و به دهانِ چشمها چپانده تا تهی نگهشان دارد ....
تهی تا هرآنچه که هست ، بلکه جای بیشتری حس شود برای نبودن و نیازی به پرکردن که این ترفند فقر است برای کنترل کردن.
در این وسط ، ادن ، زیبای من ، بیهوده لگدمال می شود.
و برای من خشمگین می ماند.
آسیل ، می دانی ؟
گاهی از خودم می پرسم
ایا لیاقتش را دارم؟
این روزها قلبم زیادی بلند می تپد ، درون قفسه ام ، در مغزم ، در صدایم .
و من شک میکنم که چطور ممکن است هنوز به این تپیدن ها عادت ندارم؟
سیل ، آیا من از همان ابتدا اینجا بودم؟
نه...؟
چرا اینجا هستم؟
تا کی هستم؟
و ایا سزاورش هستم؟
شاید من هم ...
ایا من هم درد دیگری بر زخمش نیستم ؟
برای همین سیل ، من به چیزی بیشتر از نفوذ نیاز دارم.
بیشتر از انحلال.
شاید چیزی مانند درد ، قدرت ، کمی از این کمی از آن...
بله ، یک پاک کن.
یک پاک کن همه کاره یا چند پاک کن اختصاصی و احتمالا کیفی برای حملشان.
سرم خیلی شلوغ خواهد شد.
قدم های زیادی باید طی شود.
اما غصه نخور ، من بازهم به تو فکر خواهم کرد.
همانطور که به عقربه های ساعت عشق می ورزم، تورا هم حتی با گذشت و گذشتنت دوست خواهم داشت.
پس تو حداقل ، لطفا ، مرا باکسی تشبیه نکن.
پ.ن: با کمی پایکوبی خرگوش وارانه در انتها باید بنویسم روزگار سه روز است عزیزم ، دیروز ، امروز ، فردا . پس نگران نباش.
من هنوز هم فردا هایم را دوست داشتنی می بینم هرچند خسته کننده و تکراری ...
یا خاکستری.