یک پنجره ی بالکنی ...نه یک تراس یا یک پنجره ی بزرگ تمام شیشه ای بدون نرده.

یک پنجره بالکنی با قاب سبز و حاشیه چوبی .

از آنها که درش به بالا کشیده می شود از داخل و یک در دومی اش هم به بیرون باز می شود که نقش نمی دانم پرده را بازی می‌کند یا کرکره.

که آنقدر بزرگ هست تا به عنوان یک درفرعی بپری به داخل بالکنش

که نه تنها برای ده گلدان و دو گربه و یک دست لحافت و چند نیم برج کتاب جا دارد که می توانی خیال های انبار شده را هم از آنجا بفرستی به خانه بخت.

و از همه مهمتر منظره ی گسترده و وسیعی که به گم شدنت کمک می‌کند .

این تمام چیزی است که امشب نیاز دارم تا ...کمی دور تر ...کمی دورتر بایستم.

امروز‌‌.

امروز.

امروز.

امروز رهایم نمی کند ، من دیروز را فراموش نمی کنم و فردا ...هرگز مرا نمی پذیرد.نمی رسد .نمی کشد.نیست...

پازل هزارتکه ام را هنوز حل نکردم -هیچ - قطعاتی از آن را جایی در بین جابه جایی ها گم کردم.

کمی هم با دیگری قاطی شده.تصویر مبدا هم آسیب دیده.خراش برداشته یا جوهری شده...

مشخص نیست ، نه این نه آن.

اگر کمی بیشتر آرزو کنم خودخواهم؟

اگر کمی بیشتر نقش بازی کنم می رسم؟

اگر کمی بیشتر پیش بروم ظالمم؟

اگر نه پس کی؟ 

و اگر اری پس کِی؟

گرگی هست که گربه پرورش می دهد.و ببری که عاشق گوسفندی شده.

در این بین زرافه هم دلش قناری می‌خواهد.

پس چرا آرزوی بغل اینقدر حقیرانه به نظر می رسد؟

دفعه بعدی می‌خواهم در یک قطار زندگی کنم

قطاری پرنده در اعماق اقیانوس ها ، برای سالیانی طولانی .

انقدر که بچه نهنگها صدایم کنند سانتای تک شاخ.

یا عروس دریایی قلبی.

بعدا نظراتشان سنجیده می شود به هرحال.

از آنجایی که آغاز بعد از پایان هربار ملیشه ای تر به نظر می رسد و به تکرار شدن اش اصرار دارد ، من ختی به یک دیوار سفید خالی هم رضایت می دادم ، اگر می شد آنطور که می خواهم لکه دارش می‌کردم ، با رنک زرد و سبز و حاشیه ای سفید.

اما نمی شود ، همه جا پر از کاغذهای طرحدار با گلهای بزرگ آبی است.

و چون حتی گربه ها هم رویشان پنحه نمی‌کشند ناراصی به نظر رسیدن کفر گویی است.

همه چیز وقتی نیازش داری پیدایش نمی شود .

مثلا درهای آهنی.

من واقعا آماده دریافت نامه هایشان نیستم ...

فقط کمی دلتنگ چیزهای تکراری غیر تکراری همیشگی ام....؟

.

.

پ.ن: این تابلو کی‌تمام می‌شود ؟