سرنوشت پیچیده است ،

چون هرچقدر کلاف های بیشتری را در هم ببافی محکم تر می شود .

آن وقت آینده و گذشته را در تعادل نگه خواهند داشت .

احتمالا.......

نمی دانم .....

من فقط می توانم خطوط را دنبال کنم .

همینقدر بی‌فایده .

اما می دانم آن نوری که ناگهان سوزاندی 

چقدر فریبنده و سمی بود.

نمی توانی پنهانش کنی ، باشد؟ 

من هم نمی توانم.

پس نویسنده،  تو به من بگو

وقتی برای اولین بار پا به ان زندان گذاشتی چه احساسی داشتی؟

چه فکری میکردی ؟

چرا؟

فرشته ای که به دیوار میخ شده بود ، قدیسی که از خون مقدسش جام شرابش را مالامال پر کرده ، وحشیانه می نوشید.

آن کشیش به ظاهر کوری که عاشق تنها نور زندگی اش ، آن فرشته سقوط کرده محبوس به میخ بسته شد.

شیطانی که در لباس شوالیه قرار است ملتی را از دام وسوسه اهریمن رهایی ببخشد.

و دیوارهایی که کشیده شدند تا از افسانه ها در امان بمانند.

اما چه کسانی ؟

و بازهم چرا؟

پدری که از روی عشق به فرزندش قتل می اموزد ، پسری که برای عشقش پدرش را می کشد ، معشوقی که برای ازادی ، محبوبش ، همان ولیعهدی که با قتل پدرش به سلطنت رسید ، عزیزش را با سم به ان دنیا می فرستد.

شاید تنها نشانه عشقشان این بود که در اخر مطمئن شدند قلب دیگری را از ان قفس سفید خون الود بیرون میکشند.

و ایا این صحنه پوچ پایان بود یا نگاه های نا امیدانه آرامش بخشی که رسم شد؟

در قلمرویی که تا بی انتها در ورطه کشیده شده 

حالا بخشی از پرتکاه خاکستری من برای این انعکاس بیهوده کنار گذاشته شده.

به همان بی معنی بودن این روزهای من .

به همان زشتی این هایی که حالا هستند. تاکی ؟ نمی دانم.

و شاید روزی بوم بزرگی از همه مان کشیدم.

و شاید این تفسیر تو راهم قطعا اضافه کردم.

و شاید به طرز احمقانه ای هنوز منتظرم پایان برسد.

تو خیلی ظالمی نویسنده.

آیا هرگز درد خواننده بودن _ و تنها خواننده بودن _ در این جهان را کشیدی؟