سیل عزیزم.

احساس می‌کنم می‌خواهی رهایم کنی.

ترکم نکن.

می‌خواهی فراموشم کنی.

ترکم نکن.

می‌دانی چه می‌شود اگر ترکم کنی؟

ترکم نکن.

آن وقت فقط من می‌مانم.

ترکم نکن.

من، بدون تو.

پس کی قرار است دیگر همه‌ی آن سؤال‌هایی را که مخاطبشان منم، بشنود؟

می‌بینی؟ کسی نیست.

چه کسی باز هم برایت نامه خواهد نوشت؟

چه کسی بدون تو از حجم آن همه سکوتِ همهمه‌آور خفه خواهد شد؟

می‌شنوی؟

شیرینیِ آرامشِ فراموشی دوست‌داشتنی است، اما چطور خرده‌شیشه‌های یادآوری‌های لحظه‌ای را تحمل می‌کنی؟

عزیزم، حالا که این همه سؤال پرسیدم، تو هم سؤالی بپرس.

تصور می‌کنم روزی پرسیده بودی:

چرا رنگ‌هایی را که عاشقانه دوستشان داری، اطرافت نداری؟

امروز می‌خواهم برایت بنویسم.

عزیزم، همه‌ی آن‌ها دورند.

خیلی، خیلی دور.

برای مدتی طولانی، در آن گذشته‌ای که همیشه به نظر می‌رسید در اعماق قلبم از آبی متنفرم.

از آبی و هر چیزی که به این طیف می‌رسید.

از آبی و هر چیزی که به این مزه می‌رسید.

از آبی و هر چیزی که به این وزن می‌رسید.

متنفر بودم.

متنفر بودم.

متنفر بودم.

 

آن موقع‌ها عاشق سبز بودم.

به‌شدت آرزو می‌کردم در چمنزاری سبز، تا همیشه دفن شوم.

عاشق تمام نت‌هایی بودم که در این رنگ خوابیده بودند؛

نشسته بودند،

منتظر بودند،

پنهان شده بودند.

 

اما سرنوشت چه بود؟

اصلاً چه شد؟

به کجا رفت؟

به کجا می‌رود؟

 

فقط من بودم و آبی.

 

صورتی دست‌نیافتنی بود،

بنفش رؤیایی،

و سبز...

سبز مقدس بود برایم.

 

حالا بدون آبی نمی‌توانم نفس بکشم.

بدون آبی نمی‌توانم بنویسم.

بدون آبی نمی‌توانم رؤیا ببینم.

بدون آبی نمی‌توانم عشق را بفهمم.

 

بدون آبی نمی‌توانم.

 

هر بار که چنین لحظه‌هایی می‌آیند، لحظه‌هایی که فقط منم و آبی، احساس می‌کنم خیانتکار وحشتناکی‌ام.

احساس می‌کنم دروغ بزرگی‌ام.

احساس می‌کنم زنده نیستم؛

که تنها یک توهمم.

 

و بعد، وقتی غرق چنین افکاری‌ام، فقط آبیِ لاجوردی‌ام آرامم می‌کند.

تصور سنگینیِ رنگ و تناژش زنده‌ام می‌کند.

انگار بالاخره فرار کرده باشم.

پاهای برهنه‌ی ذهنم، رهاشده، در چمنِ جوهرهای آبی خیس می‌شوند و سوزن‌سوزن شدنشان از شدت ذوق‌آور بودن، به همان اندازه زننده است.

غرق در رنگش دست‌وپا می‌زنم.

فکر می‌کنم دورتر رفته‌ام؟

فقط رنگ‌افشانی کرده‌ام.

 

تمام این مدت، بوی تندِ ترکیبات اسرارآمیزِ رنگدانه‌هایش روی پوستم نشسته و خشک شده بود.

بعد من می‌پرسیدم:

چرا این‌قدر وصله‌ی ناجوری برای بوم‌های سفیدم؟

حتی یک قاب هم نیست.

نه، حتی...

پس فقط ماندم.

انگار برای ماندنم تمنا می‌کند.

ولی تو چطور، سیل؟

تو چطور؟

و من؟

 

پ.ن:آن‌قدر پوستم را خاراندم،آن‌قدر خراشش دادم...

پس چرا هنوز آبیِ رویش نرفته؟

پس فقط من نمانده‌ام...

نه؟

سیل؟