احساس جالبی دارم.

نمی دانم چه صدایش کنم.

حتی نمی دانم قرار است چه کارش کنم.

دیشب متوجه شدم خیلی وقت است سری به کتابخانه قصر لاجوردی ام نزدم .

احتمالا اگر همینطوری سرم را بندازم پایین و بروم در بزنم چند چنگ نا قابل از ان پنجه های نرم و پف دار ضربه بخورم .

می خواهم بنویسم خیلی هیجان زده ام ، که از شوقی زیاد نمی دانم چه کنم ، که فکر میکنم بازهم نور مهتاب خورده به سرم ، که در پوست خود نمی گنجم {( هزچند حداقل این یکی را می توانم با قاطعیت بگویم ، پوسته ام جدا تنگم شده )}

که کمی نمی دانم ......کمی چیز می دانی؟ منم نمی دانم.

پس بیخیالش می شوم.

می خواهم همه اینها را بفرستم بایگانی ، رد می خورد که جای" بیخیالش شدم " ها خیلی پر شده ، دیگر ظرفیت ندارند ، خسته کلافه ان بازی کثیف نامه های اداری را آغاز می کنند.

بله از اتاق بایگانی همچین انتظاری نداشتم ، این ها هم شورش کردند دیگر.

خوابم می اید ، هنوز چند صفحه از داستانی که دوست نداشتم نخواندم .

نهار را دوست نداشتم و شبها هم به طرز نگران کننده ای سرد و سرد تر می شوند ، این دلخورم می‌کند .

باید ان چند صفحه را بخوانم و از ذوق در بالشتم جیغ های کوتاه و گسسته بکشم.

باید برای نهار بستنی با مربای بهار نارنج می خوردم .

باید شبها کمی گرمتر به نظر می رسیدند تا من همچنان با عذاب وجدانی ظاهر سازی شده پتوی مورد علاقم را در اغوش بکشم و مطمئن باشم هوای گرمی نیمه شب در اغوشم می‌گیرد .

همه محاسباتی که زحمتش را کشیده بودم دارند بهم می ریزند ، دارند کمرنگ تر می شوند ، دارند نمی فهمند باید به نتیجه برسند.....

بله همهمه های پشت صحنه بوی تغییر صفحه را می دهند ، فصل جدید رقص جدید ، دیالگوهایی جدید.

ولی من هنوز دلتنگ تابستانم.

تابستانم می رود ، باز من می مانم و کتابهایی که زردی ورق رخ هایشان تنها وجه تشابه بینمان است .

چنین صحنه ای « رقص بدون تابستان» خوشحالم نمی کند ولی به زودی فراموش خواهم کرد،همانطور که هر سال تابستان هم مرا فراموش می‌کند .

پ.ن:پنجره را باز می‌کنم، باد می وزد ، عاشقشم؟ عاشقشم ولی خیلی زود سردم می شود ، پنحره را می بندم ، باد زوزه می کشد ، دلخورش کردم؟ سعی می‌کنم معذرت خواهی کنم ولی هودم هم نمی شنوم چه میگویم ، ایا صدایم به او می رسد ؟

می خواهم محو منظره شوم ، منظره ای نمی بینم که محوش باشم ، مهتاب را پیگیری میکنم ، پشت ابرهاست فقط دلتنگش می مانم ، باید از این شهر متنفر باشم؟ پاسخی پیدا نمیکنم.

برای بار هزارم تصویر خودم را روی شیشه باز نگری می‌کنم.

فایده ندارد .

نتهای گمشده ام را کجا گذاشتم؟