روی قایق سفیدی بودم، نه آنقدر کوچک، نه آنقدر بزرگ؛ همانقدر که باید بود، بود.
مرغهای دریایی را تماشا میکردم که از اینکه هنوز روی آب ماندهایم، متعجب بودند.
دنبال خشکی میگشتیم. ولی آبیِ آب خیلی زیبا بود؛ زیباتر اینکه هر طرف نگاه میکردیم، او از قبل خیره به ما بود.
هنوز هم با یادآوریاش، آن وسوسهٔ چسبناک برای به درونش غرق شدن به ذهنم رخنه میکند.
اه... ولی تمامش سراب بود.
مایی نبود.
قایقی نبود.
دریایی نبود.
پس چه بود؟ فقط... آنچه که جا مانده بود.
چند روز بعد، پردههای راهرویی را بالا زدم، دری هلالی بود با پنجرههایی بزرگ و چقدر بوی عطر ورقهای تا زدهشده میداد.
شجاعتی که نمیدانم از کجا آمده بود، هُلَم داد. در بدون کوچکترین مقاومتی باز شد، به داخل سُر خوردم و هزاران قفسهٔ کتاب خوشآمد گفتند.
برای در زنگوله بستم، طرح قفسهها را با دقت لمس کردم، جلد کتابها را با لذت تماشا میکردم. حتی موفق شدم شومینهای مخفی، که نمیدانم چرا باید آنجا میبود، پیدا کنم.
ولی کتابدار آمد. پیدایش شد، محکم قدم میزد، سِحرِ خلوت را پراند... زنگوله هم همدستش بود، چون از اول تا آخر، در سکوتش همراهیاش کرد...
در باز شد، به بیرون کشیده شدم، پردهها افتادند.
دیگر من نبودم...
خوب که شدم؟
پ.ن: من ساده لوح بودم!
Qmarth 1 هفته،1 روز پیش