باید عاشق بود.

عاشق همه چیز.

باید محبت ورزید .

باید توجه نشان داد.

باید دوست داشت.

حتی به چیزهایی که دوست نداری ، نمی خواهی ، نمی توانی ، نمی دانی ، نمی بینی و امثالهم.

شاید بتوانم گه گاهی برای چیزهایی که ازشان نفرت دارم دلسوزی کنم ، کنارگوشه ها دوستشان داشته باشم و اینها.

ولی برای چیزهایی که خشمگینم میکنند همچین جایی، همچین چیزی ، همچین گزینه ای ندارم.

بخواهم رو راست باشم فقط دلم می خواهد تکه تکه شان کنم ، به همه هفتصد و اندی روشی که می دانم ، می خواهم قیمه قیمه شدنشان را ببینم ، هزاران بار اگر تکرار شود باز کم است . ولی مگر خوی همه ادم ها همین نیست؟ موحودات خودخواهی که ارام نمیگیرند مگر اینکه چندین برابر آنچه کشیده اند پس بدهند ، حالا مهم نیست ان طرف قضیه که یا چه باشد ، اما اما ...

همینجا ان خصلت اشرف مخلوقاتی گلو ادم را میگیرد که مگر دنبال سعادت نیستی ؟ بخشندگی و رستگاری و از این چیزهای خوشمزه؟ خوب برو جلو ، برو دیگر ، برو بگیرش!

شاید ان ابتداها چون طفل ابله ای با ابریزش بینی فراوان ، پا برهنه روی ماسه های این سرنوشت دویدم که از پسش برمی ایم اما حالا انقدر اشک در چشمانم جمع شده که همه چیز را تار می بینم ، گلویم از ناله های فریاد زده شده درد می‌کند ، احتمالا ابریزش بینی بیشتری دارم و صورتم ورم کرده با سرو وضعی ژولیده تر مقابل پیشگاه الهی ایستاده ام سر کج نهاده ام که ببین اینها حقم را گرفتند ، به من ظلم کردند ولی نفهمند ، یا خودشان را زدند به خریت ! ما را زیر گرفتند یک اخ هم نگفتند ، هرچقدر هم توضیح می دهیم که حداقل خجالت بکشند از این به بعد بیشتر گند نزنند ، مارا شرمنده می‌کنند که دست ما نیست که حتما خدا می خواهد که غرق کفاثات باشید و این چنین در پایین پست ، تنها خرقه به تن غلط بخورید و غلت بزنید .

حتی جملاتشان هم پر از ایراد است انگار ما می خواهیم از اینا بخوریم ، دارند به ما می خورانند ، ما اینجا تلف شده ایم ، داریم می شویم ، پس مرگ رستگارانه ما کی می رسد؟

جانمان اب شد ، شهادت کی می رسد؟

نامه بلند بالای مان به پیشگاه الهی را تنظیم کرده ، ارسال می نماییم ، بازگشت می خورد که بچه آدم مقابل ظلم می ایستد مظلوم بازی نکن زشته خجالت بکش.

می خواهم پانوشت کنم که درسته ولی ببینید سه دهه و اندی حرف زدن فایده نداشته که ندارد همچنان ، کم کم دارم به ذات ادم بودن هم شک میکنم چه برسد به وجودشان.

ولی بهانه به نظر می رسد ...پس نمی رسد؟

عصر چاقو و شمشیر و اینها هم نیستیم که 

همینحوری دو کلام حرف خودشان را به خودشان بر می زنی جیغ می کشندکه وای وحشی...بعد فکر کن محض تفریح بخواهی مشت حواله دهانش کنی بلکه امید است بسته شود که گندش بیرون نپاشد و اینها

اینجا باید برای خودت بخوانی امید است که به تمیارستان و زندان نرسی و اینها.

برای همین دور اینها را باید خط بکشی یک خط بزرگ، خیلی بزرگ و پر رنگ . آن وقت باید هر روز صبح سر ساعت پنح بیدار شوی تا یوگا کنی ، پول تراپیست بدهی و کتاب چطور بیخیال باشم بخوانی و بعد هعی ظلم پذیر تر شوی..؟ گاهی ممکن است شک کنی که ایا من ابله ام؟ ولی کافی است تلویزیون را روشن کنی ، همانا که می بینی حتی ان کراوات زده ها هم دنبال مذاکره می دوند ، روی فرش خونین به  دنبال مذاکره ، تدارکات می چینند ، شاید این خیلی نزدیک باشد ، پس  ژنتیک اقلیمی را ربطش بدهی ، ان طرف تر دنیا دو تا هسته ای  خوردند ، گلبولهای سفیدشان را حذف می‌کنند ، برای انگل وارد شده حلوا ارده پخش میکنند که ممنون که امدی .

خیلی دور است ، پس این طرف تر تر را نگاه می‌کنی که یک عده ساکسون یک عده ساکسون دیگر را زنده زنده پختند خوردند قتل عام کردند رویش هم اسم های مختلف گذاشتند در دوران های مختلف تنظیم کردند که  همه را یکباره پر نکرده باشند رو دل کنند.

بعد حالا همان ها باهم درهم اند....

ان ور تر یک کشور شده بود حیاط خلوت یک ادمخوار پیر کثیف ، این ور تر یک جزیره است که می پرستند یک انگل کثیف تر.

ایا احساس ارامش بیشتری قرار است داشته باشم ؟ نه...

اینطور نیست که انگار در اخر بزرگترین ظالم داستان خودمانیم....؟

برای نفرت از ادمیت هنوز خیلی زود است اما همانقدر دیر به نظرم می اید.

مدام از خودم می پرسم خوب ببین کی سود می برد به کی چی میرسد کی ابتدا شروع اش کرده و چه کسی منتظر پایانش نشسته ،کی کجایش ایستاده ، من کجایش بودم ، نفعش از کجا روانه می شود... ولی انگار فقط وقت هدر دادم ، خسته تر شدم ، هیچی پیش نبرده ام ، واترقیده شدم ، حتی خورده شیشه ها هم دیگر نمی درخشند ، زاویه درسته تابشش زیر زور این خرابه کفاثات ها خم شده . قوس برداشته ، تابع زندگی ام را در همان منحنی می بینم .

کسی مهمان می پذیرد که به حد یکنواختی رسیده و از ان طرف به بی نهایت میل می‌کند .

بازه های بسته حتی جایی برای دوران زدن ندارند بعد این علف هرز رودخانه ارزوی اقیانوس می‌کرد.

یک کلام دختر ، بیاموز از دماوند.

سال بعد هم همچنان از این و ان بخوای بنویسی ، در این روزگار  پوره می شوی کامل!

درسته مثلا کاتانا و اینا ندارم ، کانزاشی که دارم.

 

پ.ن : اگر قرار نیست حالا حالا ها سرطان درمانی داشته باشد ، چرا خودت سرطان نشوی تا سرطان را حل کنی ؟ مثلا همان اسب و کخ باهم باش.