You need to enable JavaScript to use this application.

اگر باران می خواهی من تماما اشک برای تو ،از من بنوش.

1 سال،1 ماه پیش

نمی توانم نظم خاصی برای این نوشته ها پیدا کنم ...می خواهم آزادنه با جوهرم بچرخم پس ایرادی از من نگیر سیل .

سیل گاهی برایم سوال است انسان نمی تواند فقط ساده و صادقانه به دوست داشتن ادامه دهد؟ چرا باید عشق اش را وزن کند؟ قلبش را وزن کند ؟ وقتی می داند که کمتر از آنچه که کفه تاریکی اش را پایین ببرد انداخته روی ؟ بعدش می شکنند پیچ می خوردند می گرداند می زنند می گریند می خندند دنبال مقصر می دوند می خوانند از غمی که در دل دارند........

برایم سوال است اگر از اول دایره داخل جای خالی مثلث نمی شود چرا به زور فشار می آورد تا بپذیرد بپذیرد بپذیرند......عجیب است یا دوست داشتنی ؟ نمی دانم ...نمی خواهم بدانم ...اما اگر اینقدر لذت بخش است ، اگر بودنش را به نبودش ترجیح می دهد باید همه اش را بپذیرد ...غیر از این فقط یک دروغ بزرگ است یک ترس تاریک،یک سردرگمی گیج آور.....

شاید بخواهی بپرسی خودت چطور ؟ سیل من تاحالا کسی را نپذیرفتم تا بشینم و آسیب دیدنمان را تماشا کنم

زندگی من همینقدر مصالحه آمیز است شاید بگویی این دروغ است یا آنقدر عمیق نیست ، سیل من همین طور دوست دارم همینکه می دانم تماما یا هیچ.

می دانم فردی را ببینم که زخمش نزنم زخمم نزند . چیزی مثل رمورا و کوسه ، هیچوقت هم را گاز نمی زنند ...همزیستی های مسالمت آمیز....آه راحت بگویم از روابطی مثل رابطه ماه و زمین هم بی زارم این همه دور اش بگرد و او دور دیگری بچرخد.....نه !

دوستی باید صادقانه باشد ...آری یا نه ..چرا انسان ها اینقدر سختش می کنند؟ چرا پیچیده اش می کنیم؟

نمی دانم ....می خواهم بدانم ؟نه ...چرا می پرسم ..تحمل نگه داشتنش را نداشتم برای من نگهش دار سیل.

سوال بعدی راهم نگهدار :

چرا دوست دارند همدیگر را بی دلیل خرد کنند؟حتی هیولا تنها زمانی که گشنه اس می خورد[منظورم از هیولا همان کوچولو های دوست داشتنی است که باهم پیدا کردیم  نه آن عجیب غریب های تاریک..هممممم به گمانم آنها هیولا نیستند...بعدا اسمی برایشان پیدا کردم خبرت می کنم ولی مطمئن باش آنها اهل درون درهای فلزی اند ]

هر بار می شینم به خرد شیشه ها نگاه میکنم خوشحالم.

می دانی حداقل بازتاب نور سرگرم کننده است ..نمی دانم چه چیز دیدن تکه تکه شدن انسانها برای انسانه ها جذاب است...همنوع خواری دوست دارند؟

حالا که نگهشان داشتی حس سبکی دارم ....

می دانی این روزها فکرم درگیر چیست؟

ان شب فقط من  بودم و یک جنگل بامبو و شاید کلبه ای کوچک و چوبی ....هوای خنک شبانگاه،  وزش آرام باد و زمزمه های دوست داشتنی درختان ، صدای خندیدن های آرام شخص لباس سفید ، رقص های بی مزه آن شخص قرمز پوش ، چای گرمی که باهم خوردیم ، صفحه منچ سبز و زیرانداز پشمالوی شطرنجی...

خاطره دوست داشتنی است ، آنقدر که با خنده به صبح رساندم اش.

آنجا دیدم که سفید دور سرخ می چرخید .

همانطور که رقصشان در بین سایه های جنگل انبوه ادامه داشت بین هم لب می زدند 

_شاید من یک شمع سوخته ام ...وای از شعله ام . اگر دورم چرخیدی و سوختی من چه کنم

_اگر از آتش درونت سرخ شدی من ابر ، من تماما باران ، من تماما اشک ، از من بنوش .

زوج دوست داشتنی و شیرینی بودند ، برای اولین بار حس میکردم دخترک دوست داشتنی یک زوج عاشق بودن چقدر خوشبختی است...آه چقدر همه چیز گرم بود ، چقدر دوست داشتنی بود برایم ...

اگر بگویم آنقدر که آرزو کردم ادامه داشته باشد دروغ است ،  اما نمی خواستم تمام شود ......

هنوز با فکر آن شب تابستانی روشن دلم گرم می شود ، قلبم می لرزد .

من احمق نیستم سیل ، این یکی از نشانه های خوشحال بودن است....یکی از دلایل حس خوشبختی کردن.

تجربه کردن چیزی که هرگز نداشتیم اش بدجوری می چسبد :)

بابت رویایی که هدیه گرفتم ممنونم.

حالا فقط مانده قلم درون کمد و ماهی گمشده و گیلاس سرخ و نامه تابستانی ام را هم پیدا کنم.

هنوز هم باورم نیست پروانه سفید و رز کوچکم را آن طور در آغوش کشیدم.....

لبخند پهن و آه و لرزه درونی کشیدن.

پ.ن:می دانستی من فقط یک بادبزن کم دارم ، بعد می توان بشوم همان شرور حماقت آمیز معروف اضافی تکراری در فیلم نامه ها....این را هر روز در نگاهشان حس میکنم....خوشحالم.

0

1بار

1 سال،1 ماه پیش

💙

0

یک گربه بزرگ

1 سال،1 ماه پیش

آسیل گاهی تمام آنچه من می شود تمام می شود تا پیدا کردن چیزهای بیشتری برای من ساختن دلم یک جای نرم و کمی شیرینی و احتمالا یک پس زمینه برفی می خواهد ولی الان تابستان است و تابستان عطشی وصف ناپذیر برای ماجراجویی و در هنر غرق شدن بر می انگیزد که اکنون من نه توان کیفی اش را دارم و نه کمی .

زیبایی ماجرا همین است .....

آرزوهای بزرگ کردن.

گریه های بزرگ را به همین دلیل دوست دارم.

انگار یک دریا رویا بلعیده اند . در آغوشت که آرام بگیرند تو راهم با خود می برند...

تا دیروز تصور میکردم یک قاصدکم اما مهم نیست تصور من چیست شاید جهان مرا یک ماهی قرمز می بیند و در آخر کار مشخص می شود اوه من یک پتونیای سفید بودم.....

یا یک فلامینگو آبی....

باز هم مهم نیست .

در جهانی که می شود بی پر پرید ....

در جهانی که هنوز هستم ..

خیلی چیزها مانده تا ....

من که خوابم ببرد کلمات کجا می روند؟ خیلی چیزها مانده آمد تا من به همانجا همراهی شان کنم...و خدا را چه دیدی...شاید یک وقتی نخواستم برگردم

...شاید باغ مخفی من همانجا بود 

فعلا می خواهم تصور کنم لاکپشت سبزی ام که رکود تابستانی گرفته .

پ.ن:کمی امیدوارم رویای زیبا ببینی ، خوب بخوابی. ولی نه آنقدر که نخواهی بیدار شوی . باور کن این مشکل بزرگی است . یک جورهایی مثل اعتیاد است.نمی خواهم توهم گرفتارش شوی .

بیشتر امیدوارم واقیعت زیبایی را تجربه کنی.

و تماما برایت امیدوارم حقیقت زیبایی برای تو باشد تنها تو

.

با عشق ، رویا ، اکلیل و زرده تخم مرغ از طرف دوست تو چشا به تو سیل گرانبهای من 

(املت پختم حیف بود نفرستم پس به رسم قلب‌های نجوا گر بزن بر بدن :) )

0

شخص شخیص من دقیقا چه کوفتی بوده ام وخواهم بود؟

1 سال،1 ماه پیش

هر روز که به آیینه زل می زنم بیشتر احساس اش میکنم اینکه چطور لکه های آبی خیسی که روی قلبم سنگینی می کنند به آرامی می‌خزند و حفره می سازند.

انگار هرشب بخش بیشتری از من از دست می رود ...کجا می رود؟چرا میرود؟ کی برمیگردد ؟ چرا من باقی مانده باید باشم؟ چرا من باید همه چیز را فراموش کنم ؟ چرا من آن شخصی ام که فراموش کرده ؟ کجا رفته بودم؟ چه می کردم؟ چرا از دستش دادم؟

تنها چیزی که برایم باقی می ماند حس غم است ، درد ، دلتنگی وخشم از عشقی که فراموش کردم ......در این بین گناه هم روی شانه هایم سنگینی می کند.....پس همه اینها می توانند کنار هم دلیل خوبی باشند برای ......برای خط کشیدن؟ خط کشیدن روی تصویر هایی که فراموش کرده ام.

نامه هایی که برای خودم نوشتم را می خوانم در تعجبم این شخص که بوده؟ چه فکر میکرده؟ درکش برایم دشوار است . بعد وحشت زده می شوم اگر در آینده قسمتهای بیشتری از خودم را فراموش کنم ....اگر همین ذرات کوچکی که هم در قلبم مانده آمد از دست بدهم...دگر چه چیزی از من باقی می ماند؟ یک توده ی سیاه و چرکین...

نمی دانم تاریکی مهربان است یانه...اما می دانم هرچیزی که سیاه باشد می گویند شوم است ...دوستش ندارند...نکند او هم دوستم نداشته باشد ..

این احمقانه است ...خالق همیشه مخلوقش را دوست دارد نه؟

نمی دانم این افکار نخ نخ شده ام را کجا ببرم...نمی دانم خودم را از کجا پیدا کنم...

می خواستم در آغوش او حل شوم .

نکند همین الان اش هم در این خاک حل شده ام...

می گویم باید بایستم ، تنها چیزی که نیاز دارم گرمای حمایت او ست و  یک تیغه یک تیز ...

در راه رو های بی پایان من بودن جوهر من کشیدن تمام شده ...حالا باید رد خیس را دنبال کنم و برگردم ؟

راهِ رو طولانی و تاریک ،مبهم و مه گرفته است . ره پیش ....مشخص است اما شاید شکسته ؟ نمی دانم اگر هنوز درها باز باشند یا دیوارها یش ایستاده.....

دلم برای زیر سرخس ها ی خیس خورده رقصیدن تنگ شده.

برای درآن کوهستان یخ زده چرخ زدن ، بازی گوشی کردن.

برای آن حس سقوط به آسمان.

شاید جاذبه این دو خط هم باهم متفاوت باشد ..پس چطور انتظار دارم جاذبه گذشته و آینده ام یکسان بماند...؟

دلم برای دریا تنگ شده...برای بی دلیل در آغوش نور خندیدن....

برای خاطرات ازدست رفته...برای پیمانهای فراموش شده...برای نگاه های محبت آمیزی که فراموشی از من ربود.....

برای تمام آن باهم بودنمان.....برای تمام آن من......

اینکه انسان چطور باوجود عدم تعلقش به این خاک تلاش می‌کند تا همینجا ریشه بزند...اما در پایان بین گل‌برگ‌های سرخ آرام میگیرد آن هم با افت ها و قارچ های که درون روزنه های روحش جا خوش کردند.......تمام این ماجرا حماقت آمیز و احمقانه است...و من ....من احمق ترین بخش داستان من بودنم...من اصلا وجود ندارد منی نیست.......هیچکس جز او نیست...و کاش به یاد می آوردم ...همه همه اش را ...کاش بیشتر بود...کاش بیشتر بود ....کاش عشق بیشتری بود.

پ.ن: توهم من بودن خفه ام کرده آن هم درحالی که فراموش کردن خاطرات تو  هیچ چیز برای من نگذاشته. حتی اگر ترکت کردم تو مرا ترک نکن....باشد؟ 

و.پ.ن: نشد یکبار این قلم دست از دست کاری کلمات من بردارد:/

پس.پ.ن:صفحه بعدی ،صفحه بعدی ، صفحه بعدی ..در صفحه ی بعدی که خواهم بود........

0

روشن ، جوشان ، و هرچه که به این قاعده بخورد .

1 سال،1 ماه پیش

آرزو کردن برای یک پایان خوش.

غرق شدن در آسمان .

سقوط در عشق 

تلاش برای ماندن 

ثبات احساسی ام را گم کردم ...نمی دانم کجا رفته ، کجا گذاشتمش ....شاید هم چشایر اشتباهی جای کوکی خورده باشد اش.....

این روزها به این فکر میکنم چقدر می توانم خودم را پشت کلمات پنهان کنم ، چقدر می توانم خودم را در آنها منعکس کنم و تا چه حد اجازه دارم از این سقوط در مرکب لذت ببرم...

تا کی می توانم با چشایر به پشیمانی ها و حسرتهایم بخندم 

تا کی می توانم در روزها بارانی در آغوش لونا جمع شوم.

تا کی می توانم تحمل کنم آکیرا به واقعیت من راه پیدا کند و توهماتم را ببلعد تا نجوایی نشونم....

تا کی باید منتظر سیل بمانم تا برگرد 

تا کی می توانم از رقص با سایه ام لذت ببرم 

تا کی می توانم از شوق در آغوش باد بلرزم

تا کی می توانم زیر نگاه آفتاب احساس قدرت کنم

تا کی می توانم با ماه بخوانم...

تا کی .....

چشمانم را که می بندم همان ساحل را می بینم ، همان آبی بی کران ، همان دریای من....منتهی به اقیانوس .

نقطه شروعی بوده یا پایان ؟ سرنوشتم مرا به سویش می خواند . احساس پیچیدگی می کنم.

آرزوی کودکی ام این بود همه شان را کنارهم داشته باشم .....روی صندلی کنار باغچه باغ آرایی اش را بنشینم و نظاره کنم ، صدای خنده هایشان بین بوته ها ، قایم موشک بازی کردن هایشان لابه لای درختان توت و آلو...رقص نور در چشمهای قهوه ای ، کاراملی و خرمایی شان .... غش و ضعف کردن برای نیم رخ های بی‌نقص شان.

دنبال کردن رد پاهایشان.

سربه سر گذاشتن خروس سیاه و مرغ های قهوه ای...

لوس کردن گربه خاکستری...

دلم برای آن روزها تنگ شده ..برای آرامش آن لحظات...

حالا درون طوفانم یا باتلاق.....؟

مهم اصل مطلب است و آن این است که مار ماده چیزی جز نیش زدن و بلعیدن نمی داند...

دلم نمی آید این را اضافه کنم حساب مار سبز و سفید جداست...این مار هفت خط است.

آمده لب می زند تولدت مبارک....حالا باید مثل بیست و خورده ای سالها رفتار کنم؟ مگر طفلکی ها چطور رفتار میکنند که من باید؟ 

به هرحال از این موجود چه خیری رسیده که تبریک هایش باید ؟ بیشتر حس تنفر میکنم .

او می‌گوید باید این معصومیت کودکانه ات را کنار بگذاری..هردویمان خوب می دانیم این تو نیستی.

جمله قشنگی است ...اما چه کسی می تواند جرئت کند من من را توصیف کند؟ 

حتی من هم خودم را خیلی به یاد ندارم . می دانم در آینده هم خیلی بیشتر به یاد نخواهم داشت...مشکلی نیست برای همین می نویسم...

ولی راستش را بخواهی بین این همه ...کسی که حقیقتا بیشتر از هرکسی از او متنفرم خودم هستم.

اگر به گذشته برگردم اولین کاری که میکنم این است خودم را خفه کنم بعد هم بقیه اینها را...

آینده؟ ...خوب خیلی خوب می شود اگر اوهم مرا خفه کند...البته روشهای بهتری هم هست ولی می دانی ..در خفه کردن معمولا ترس و تقلای بیشتری است....

در آب خفه شدن درد و سنگینی بیشتری دارد تا از بی هوایی خفه شدن....

همچنین زیر آب ماندن آرامش بیشتری هم دارد....

البته اگر آب جاری باشد و مواج که چه بهتر...ولی اینطوری بیش از حد درخواست کردن می شود .

ربطی ندارد ولی تابستانها جذر و مد دریاهم بهتر است و جان می دهد برای رقصیدن در اعماق .

تابستان خاص است چرا که یکی از همان حداقل ها ست برای من...

هرساله تابستان دوباره و دوباره عاشق سبز بودن می شوم ، عاشق برگهای یاقوت نشان ، آن صدای زنگ مانند ملایم جیرجیرک ها ، عاشق انعکاس نور زیر بال سنجاقک‌ها.

عاشق نسیم نیم روزی تابستان ....

تابستان باعث می شود احساسات ام تحریک پذیر تر باشند . هر تابستان می فهمم چقدر بیشتر از قبل عاشق کتابخانه کوچکم هستم ، عاشق آن نامه بازی هایی احمقانه ای که داشتیم . عاشق آن کتابهای خاک خورده ...عاشق رقص سایه ات ، پرده های سفید و نسیم افسارگسیخته آن روز سانحه..

گاهی فکر میکنم خیلی احمقم که همان ابتدای کار دوباره برگشتم....یا برو یا بیا عزیزم چرا اینطوری؟ ....شاید هم تقصیر پزشکی است که قلبم را دوباره به تپیدن وا داشت ....می خواهم کمی خودخواهی کنم و بگویم شاید هم تقصیر تو واوست و همچنین همه آنها .....خیلی وقت است در دلم مانده که فریاد بزنم...احساس میکنم این مثل نوعی پیشگیری عمل خواهد کرد.....و احساسات من خیلی قوی است می دانی دیگر...؟ 

چرا این مهم است حالا چون نمی شود از این چشم پوشی کرد که احتمالات زیادی هست که من نبودن در آنها تاثیر مثبت زیادی دارد...

احتمالات زیادی هم هست که برعکس نوشته شدند...

می خواهم خودخواه باشم و بگویم مهم نیست چقدر سیاه بختی به بار آورده ام روزی مفید بودن را هم تجربه میکنم....جایی کسی باید باشد که بتوانم برایش هرکاری کنم و او آسوده تر باشد .

کسی باشد که بین صحبتهای احمقانه ام در باره یک دوست داشتن باران و شیرکاکائو یا انتخاب شدن توسط رنگ بنفش و ذوق داشتن برای دیدن بازتاب نورهای شکسته شده از من نپرسد چرا الکی اینقدر ذوق و هیجان دارم یا طوری نگاهم کند انگار زیادی زیاده روی میکنم یا فکر کند خل شده ام یا ندید پدید تشریف دارم چون بی دلیل حتی ترکهای دیوارها هم برایم جالب و خواندنی است و لبخند گشاده دارم ....

یا مشکل دارم که ثانیه ای از همه متنفر و گوشه گیری میشوم و بعد ناگهانی دوباره می خندم و وسطش دوباره گریه ام در می آید چون ناراحتم و بعد دوباره خنده ام میگیرد.

کسی باشد که وقتی از عصبانیت می خندم یا از سردرد یا از نفرت تفاوتش را متوجهش شود...چنین فردی بهترین دوست من خواهد بود .

کسی باشد که بتوانم جلوی سقوطش را بگیرم....می خواهم بگویم اگر آخر کار بگذارد کار اش را هم تمام کنم یا بلعکس خوشحال تر هم می شوم ولی فکر میکنم شاید در آینده یا گذشته کسی فکر کند دوباره دارم زیاده روی میکنم.

به هرحال اینها همه احتمالات آن ..حتی اگر تنها نیم درصد باشد بازهم احتمال زیادی است .

هرساله که می‌گذرد درها بیشتر پیدایشان می شود ...همچنین به حجم توده ها هم اضافه می شود اما خیلی چیزها را می فهمم و برای خیلی چیزها کنجکاو می مانم .

خوشحالم که زنده ماندم و آرزو میکنم برای یکسال بیشتر زنده ماندن . در حقیقت از تبریک های تولد متنفرم و به جای آن صداقت آغوشی گرم را بیشتر می پسندم .

پ.ن : او می گوید بپر اوج بگیر چیزهایی که من دیدم را ببینم آن هایی هم که ندیدم ببین ، جاهایی که رفته ام برو ، آن جاهایی هم که نبودم برو و فتح کن هرچه که جلو تر بروی پرواز کردن لذت بخش تر است ، هرچه بیشتر اوج بگیری بیشتر میبینی .....

می گویم می شود روی ابرها برای استراحت بخوابم ؟

می خندد اگر آرزوی سقوط داری 

میگویم بعد که سقوط کردم چه کنم

می‌گوید بالهایت را بازکن چشمهایت را نبند....دوباره اوج می‌گیری.

اولین بال زدنها همیشه سنگین و سخت و طاقت فرسا بوده اما در ادامه به پرواز دل می بندی....

می خواهم گریه کنم.......من حتی توانایی کندن میشه نیش اینها را ندارم چه رسد به خفه کردنشان بعد......بعد....واقعا می توانم؟ 

خوب این لکه آبی الان پریده ...حالا سقوط صعود یا نهر خواهد کرد؟

پس.پ.ن:از کیبورد هوشمند مجهز به تصحیح خودکار متنفرم .....جمله بندی جملاتم را بهم ریخته.

0

خوابم نمی برد

1 سال،1 ماه پیش

همیشه با خودم فکر میکردم زمانی که اولین هایش را تجربه کند من کنارش خواهم بود ، مهم نیست چطور حمایتش میکنم ، نمی گذارم آب توی دلش تکانی بخورد ، می خواهم اطمینان اش باشم و حالا.....حالا نمی دانم اولین تجربه اش را چطور باهم گذراندیم ...درست انجامش دادم؟ خوب بودم؟ درست بود؟ منطقی بود؟ بعداً که یاد کند مایه آرامش خواهد بود یا خجالت؟ 

دارم دیوانه می شوم ...نمی توانم بخوابم....مدام فکر میکنم آه دختر تو حتی اینجا هم کافی نبودی ...خیلی از اولین ها را باهم سر سری پشت سر گذاشتیم خیلی هایشان را حتی نفهمیدم اولینش بوده ..ولی وقتی امشب فهمیدم اولینش بودم حس خاص بودن پیدا کردم و به همان اندازه می خواستم او هم حس خوبی داشته باشد ...

حتی نمی توانم کلمات درست را برای توصیف وضعیتم پیدا کنم..می دانم اینکه این را بنویسم عجیب است ولی چطور بفهمم پس ؟ درست بوده ام؟ 

جز خودش از کسی دیگری که نمی توان پرسید ...

آهههههه کلافه شدممممم

به این فکر میکنم پدر و مادر بودن هم چنین حسی دارد ؟ همینقدر دلت شور می زند الکی الکی و نمی دانی چه کنی ؟ همینقدر سردرگم می شوی؟ 

اینکه اولین بار باشد و اولین باشی بار سنگینی دارد ولی همان‌قدر هم شیرین است ....

 

 

 

 

0

گزیده هایی از تو بودن بی انتها ست

1 سال،1 ماه پیش

میگویی صبرکن هنوز لذت رقصیدن آزادانه زیر نور ماه را نچشیدی 

لذت آزادانه بین بوته های رز در نیمه شب آواز خواندن

لذت آزادانه با صدای بلند در همهمه پر جوش خندیدن 

لذت آزادانه خودت بودن ، آزاد بودن.

می گویم زندگی و جهان ما از هم متفاوت است ، انگار تو آن سوی آیینه ای و من این طرف .

این چیزهایی که تو میگویی برای من وارونه اند .

لذت در زیر ماه رقصیدن نه بلکه با ماه شعر سرودن است .

لذت در بین بوته رزها خواندن نه بلکه با رزها در آغوش باد رقصیدن است .

لذت در آن هیاهو پر صدا نیست ، نه دران جوشش هیجانی پر از همهمه....

لذت در سکوت آغوش اشنایی فرو رفتن است.

و درمن بودن لذت نیست ...من بودن مجموعه ای از رازهای از یاد رفته و خاطرات فراموش شده است ..باعشقی که همچنان می خواند بی آنکه منتظر چرا اما و اگر و دلیل هایش برای عشق بودن بماند.

بعضی صدایش می‌کنند حماقت ، محدودیت ، اجبار ....

من صدایش میکنم خودم.

برایم مهم نیست که دوسم داری ولی برایم اهمیتی هم ندارد چه چیزی و یا چطور و چرا ...

این احساس دوست داشتن و دوست داشته شدن است که برایم جالب تمام می شود.

فکر میکنی سربه سرت میگذاشتم ولی من جدی بودم.

من بودن حتی برای من هم سردرگم کننده است ، درهای زیادی در راه رو های ذهنم کشیده شدند ،قفل خیلی هایشان را ندارم ، خیلی هایشان را شکستم ، خیلی هایشان را مهر و موم کردم ، خیلی هایشان را پوشاندم ، خیلی هایشان را فراموش کردم ، خیلی هایشان را به فروش گذاشتم ، خیلی هایشان را قرنطینه کردم .....

حالا تو ازمن می پرسی برای کریسمس امسال قهوه ای بپوشیم یا سفید....

ترجیح میدهم به این فکر کنم خون آبی زیباتر است یا قرمز ، خرچنگ جذاب تر است یا مرجان.

هرچند ربطی ندارد اما دقیقا چون ربطی ندارد این را می نویسم .

دغدغه من زنده ماندن است و تو زنده بودن...برای همین صحبت با تو بیشتر عذابم می دهد....برای همین از دستت فرار کردم ...برای همین دیگر نمی خواستم ببینمت.

تنها چیزی که برایم مانده عذاب وجدان است و عذاب روان...

انگار حتی اینجا هم آن قربانی نفرت انگیز ماجرا تو بودی و من دوباره همان شرور دیوانه...

ولی مشکلی نیست همه چیز خوب است به جز آن چیزهای کوچکی که گفتم ....

وقتی زنده ماندم هرشب و روز طوری این دیالوگ‌ها را خواهم خواند که باور کنی من از همان ابتدا ، همان ابتدای ابتدا از همه تو و آنها و ایشان و شما و خودمان متنفرم بودم و بعد...مثل یک احمق نفرت را عشق خواندم.

دوستدارم ببینم آن موقع هم مثل خاطرات محو شده ام آرام صدا میزنی عزیزم یا با من نمایش کوچک را ادامه می دهی.....

می توانی تا آخر تماشا کنی؟همه اش را تماشا کنی؟ 

به هرحال تو هیچوقت پشت صحنه را نمی بینی.

پس.ن: میگویی دست از مقاومت بردارم که چیزی جز اصطکاک بیشتر نیست ...درحالی که تو حتی اینجا نیستی و من خیلی وقت است صدایت را هم فراموش کردم.

0

My little soda pop

1 سال،1 ماه پیش

You are my little secret, rose, candy and my big part of hope, I wish you was real or I was fictional. Anyway

💋cale

0
درباره
Chesh About Img

ــ مرگ ما ست عروسیِّ اَبَد سِرِّش چیست؟ هو الله احد

تمامی حقوق برای Chesh محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده