تعابیر خواب حاملگی اکثرا خوب بودن. نماد رشد و موفقیت و ثروت و یه چیز جدید تو زندگی.. بعد ازینکه دو شب پشت سر هم خواب دیدم حاملهم درموردش سرچ کردم.
با بلوبری قهرم. خودش حس میکنه ولی هیچ کاری بابتش نداره که انجام بده. منم تا حالا قهر سفت و سخت و دعوایی نداشتم. پس احتمالا اونم خیالش راحته که اینم یه قهر سطحی دیگست که به زودی اوکی میشه. ولی من هنوز درمورد سطحی و غیرسطحی بودنش مطمئن نیستم.
تو کافه، روزای جمعه اکثرا خلوت تریم. امروزم همینطور بود. البته سه شبه که آقای مدیر داره کل کافه رو میسپره به ما. یعنی تا قبل ازین بیشتر شبو کافه بود و سفارشای فست فود رو میزد و دو سه بار میرفت بیرون برای خودش؛ ولی الان شبا دو سه بار میاد کافه و اکثرشو میره بیرون!
سفارشای کافه دست همکارمه و سفارشای فست فود دست من. علی رغم میل باطنیم بالاخره دارم آشپز میشم:)) روز اولی که رفتم این کافه برای کار، صرفا از روی این بابت رفتم که یه مدت تو یه کافه کار کنم و ببینم شغل کافهداری برای من مناسبه یا نه؟ در حین این چند ماه به این نتیجه رسیدم که خیر😂خیلی دردسر داره. ولی از کار در کافه در حال حاضر راضیم. اولش قسمت باریستایی بودم. و نمیدونم شما هم پستایی که تو اینستا درمورد باریستایی هست رو دیدین یا نه. ولی وقتی تو میری کافه که به عنوان باریستا کار کنی، اونجا کلی کار دیگه در کنار باریستایی باید انجام بدی. البته فکر کنم خیلی از شغلها در پشت صحنه همینطورن. و خلاصه اینجا هم باید همزمان که باریستا باشیم، سالن دار، حسابدار، گارسون، ظرفشور، چیدمان، تمیزکاری و ... تمام این نقش ها رو هم انجام بدیم. که به وظایف من آشپز فستفود بودن هم اضافه شده تازگیا:)) و بیشتر آیتم های منو رو میتونم تحویل مشتری بدم. فقط یه مقدار خیلی زیادی استرس حین آشپزی باید بکشم. باید یه صد بار هر کدوم از آیتم ها رو بزنم تا خیالم راحت بشه که کامل راه افتادم و دیگه بابتشون استرس نداشته باشم.
از امشب براتون بگم که خلوت تر بودیم. خیلی خلوت. اونقدر که خیلی رندوم به همکارم گفتم بیا ازین نقاشیای تعویضی بکشیم. دو تا برگه کوچیک برداشتیم و دو تا خودکار شروع کردیم به کشیدن و هر ۳۰ ثانیه برگه هامونو جابهجا میکردیم:)) و هرهر و کرکر برا خودمون میخندیدم چون خیلی داشت فان میشد اوضاع😂 این وسط یه مشتری هم داشتیم که وقتی نگاهم بهش میفتاد میدیدم داره بهمون نگاه میکنه و پشماش ریخته:)) بعد ازینکه رفت به همکارم گفتم حتما با خودش میگفته خوش بحالشون چه راحتن... نمیدونه که شبای دیگه ما اینجا مث سگ کار میکنیم که.. یه امشب خلوتیم😂
خلاصه بعدش چند تا سفارش فست فود داشتیم و رفتم با کلی استرس زدمشون چون همون اولش یکی از خمیرای پیتزا رو زیادی پختم. ولی تهش همونو برای مشتری پیتزا زدم چون خمیر آخرمون بود. بعدش اومدم قسمت کاغه و با همکارم ذدرمورد اینکه اتفاقا این پیتزا خیلی ترد میشه و ترد مورد علاقهی همهست مگه نه؟ همکارم همراهی کرد و گفت آره قطعا. هرکس که ترد دوست نداره یه روانی تمام عیاره. گفتم آره ایول. بعد از چند لحظه گفتم اینو جدی میگی یا فقط واسه همراهی من و کم شدن استرسم گفتی؟:)) گف نه جدی ولی. خب من حس کردم نه خیلی جدی😂 گفت بهم بیا یکم بشین استراحت کن. ولی گفتم نه برای تحدید قوا و خارج کردن تنش استرس از درونم باید این چهارتا لیوانی که اینجا مونده رو بشورم. و ازونجایی که میدونه ظرف شستن برای من تراپیه گفت عااا آره اوکیه همین کارو کن:)) و در نهایت که مشتری داشت میرفت، اتفاقا خیلیم راضی بود و تشکر کرد و گفت خوشمزه بود. و اون لحظه من پشت سر همکارم که داشت حساب کتاب میکرد دور خودم میچرخیدم و بالاخره خیالم راحت بود که اوکی بوده سفارشا:))
بعدش که آقای مدیر خودش میخواست یه سفارش بزنه و ببره برای مشتری. منم رفتم تو آشپزخونه و طبق معمول فان بودنش احوالپرسی کرد باهام و گفت همه چی اوکیه؟ سفارشا رو خوب میزنین؟ راحته؟ براش توضیح دادم که یکم استرس میگیرم و اونم گفت راه میفتی و اینا. همهی اینارو با صدای بلند داشت میگفت، جوری که وقتی من برگشتم قسمت کافه همکارم گفت داشت دعوات میکرد؟ گفتم نه اتفاق فان بود ولی انرژی زیادی داشت. گفت عههه حتما یه چیزی زده😂گفتم آره بهش میخوره. بعد آقای مدیر همونطور سرخوشانه و سفارش در دست از آشپزخونه اومد بیرون. همکارم بهش گفت که خیلی حالتون خوبهها، یه چیزی زدین انگار. آقای مدیر ازونور پیشخوان گفت یه نوشابهی مشکی به من بدین. و در ادامه منی که هنوز تحت تاثیر تنش و استرس سفارش زدن و خوشحالی بعد از رضایت مشتری بودم، برای فان ماجرا گفتم نوشابهی مشکیِ چه رنگی؟ 😂😂 و اینجا اقای مدیر گفتش که من که نه ولی فکر کنم خانومِ (فامیلم) یه چیزی زده باشن😂
خلاصه که هرسه تامون سرخوش بودیم. آقای مدیر هم رفت سفارشو بده مشتری.
همکارم از اول شب گفت بیا به مدیر بگیم سه تایی بریم تهران جمعه ی هفتهی دیگه، بریم بازار پروانه و برای دکور کافه چیزی بخریم. (شاید فکر کنین که رابطهی کارمندی مدیری ما زیادی فان و صمیمیه. باید بگم که آره فان و صمیمی هست. ولی زیادی نیست) من گفتم میتونی بگیم ولی حس نمیکردم که قبول کنه. خلاصه بهش گفتیم یکی دوبار و گفتت بود نه. حالا که آخر شب بود دوباره همکارم گفت الان بیرون بوده چیزی زده حالش خیلی خوبه رو فازه. دوباره بهش بگیم بریم، قبول میکنه😂 مدیر که اومد دوباره بهش گفت و اونم دوباره گفت نه. رو به همکارم کردمو گفتم جنسش سبک بوده:)) اونم گفت آره باید یه چیز قویتر میزد:)) مدیر هم ازونور میگفت من چیزی نزدم😂
در ادامهی صحبتا مدیر میگفت دو سه شبه انگار من اصلا کار نمیکنم. چقدر خوبه. گفتیم شاید چون واقعا دارین کار نمیکنین. شما نیستین ما داریم میچرخونی کافه رو😂 گفت آره ولی بازم فردا باید مواد اولیه رو آماده سازی کنم. ازین به بعد من صبا کار میکنم شما شبا. همکارم گفت خب وقت افزایش حقوقه😂 مدیر زد زیرش و گفت انقدر همه چی گرون شده که یه مدته هیچی پول نمیمونه دستم، هرچی میادو دوباره برا کافه جنس میخرم. و خب گفتیم تازه قیمتا رو عوض کردیم. ایشالله دوباره میفتین رو غلطک.
راستی گفتم من منوی جدید کافه رو طراحی کردم؟ خیلی زیباتر از قبلیه و دوستش میداریم همگی.