You need to enable JavaScript to use this application.

قوی بودن یعنی چی؟

1 روز،6 ساعت پیش در مَنونه

اصلا معنی قوی بودن چیه؟

حس می‌کنم هر بار که بهم گفتن قوی، بیشتر اذیتم کرده تا اینکه بخواد برام احساس خوشایندی داشته باشه..

نمی‌دونم معنی قوی بودن چیه و واقعا اصلا قوی بودن چجوریه! ولی حس میکنم اگر هم من آدم قوی‌ای بنظر میام فقط بخاطر اینه که چاره‌ی دیگه ای نداشتم.

و وقتی تو شرایط سختی هستم و بهم میگن قوی، بیشتر اذیت میشم..

دوست ندارم همیشه قوی باشم. قوی بودن اصلا آسون نیست.

هیچوقت از کارای باغیمون خوشم نیومده. و هیچوقت هم نتونستم زیاد از گزینه‌ی کمک نکردن استفاده کنم. و همیشه چند روز قبل از اینکه کارای باغمون شروع بشه و بخواد خستگی جسمی بهم فشار بیاره، فشار ذهنیش برام شروع میشه.. امسال هم همینطور بود.. از سه روز پیش فکرش هم آزارم میداد🤷🏻‍♀️..

و دیشب یکی از بدترین و طولانی ترین شبایی شد که میتونستم تو کافه بگذرونم. یه گروه سنگین آخر شبی، خستگی، اشتباه شدن سفارشا... آخر شب که بالاخره از کافه زدم بیرون، تقریبا تا خونه رو گریه کردم.. سه ساعت تونستم بخوابم و صبح زود مامان بیدارمون کرد که بریم باغ. و متاسفانه آدمی نیستم که اینطور مواقع توضیح بدم یا اعتراض کنم یا خستگی و نارضایتیمو بیان کنم. رفتیم باغ و من تقریبا تو سکوت میگذروندم. و فکر اون دختری که چند روز پیش خودشو آتیش زده بود از فکرم بیرون نمی‌رفت.

یادم نیست دقیقا مکالمه ی مامان و داداش چی بود ولی از یه جاییش مامان تو صحبتاش به داداش میگفت که فاطمه رو از همتون سرسخت تر بار آوردیم. اون خیلی قویه.

اصلا برام حس خوشایندی نداشت این قوی بنظر اومدنه. داشتم فکر میکردم که چند نفر فکر میکردن اون دختره خیلی قویه و حالش خوبه؟

در نهایت مامان و بابا چند باری گفتن چرا انقدر ساکتی؟ خسته‌ای خوابت میاد؟ و من بازم نمی‌تونستم جواب بدم حتی.. بالاخره تونستم اینطوری خودمو قانع کنم که بگم کسی هست به جای من بیاد باغ و من پول کارشو بدم؟ مامان و بابا اصلا موافق نبودن. ولی داداش متوجه فشاری که روم هست شد. و وقتی دیدم فهمیده، دور از چشم مامان بابا گذاشتم اشکام بریزن پایین.. یکم با داداش از فکرام و حسم گفتم و گفت پاشو برو خونه. خودم به جای تو کار می‌کنم.. و رفت به مامان و بابا گفت فاطمه میره خونه. اونا هم مخالفت نکردن و چیز خاصی نگفتن. متوجه خستگیم بودن.

حس میکنم اگه داداشمو نداشتم شاید منم مثل اون دختر یه جایی رو کم میاوردم..

2

شب های کافه

1 هفته،1 روز پیش

تعابیر خواب حاملگی اکثرا خوب بودن. نماد رشد و موفقیت و ثروت و یه چیز جدید تو زندگی.. بعد ازینکه دو شب‌ پشت سر هم خواب دیدم حامله‌م درموردش سرچ کردم.

با بلوبری قهرم. خودش حس میکنه ولی هیچ کاری بابتش نداره که انجام بده. منم تا حالا قهر سفت و سخت و دعوایی نداشتم. پس احتمالا اونم خیالش راحته که اینم یه قهر سطحی دیگست که به زودی اوکی میشه. ولی من هنوز درمورد سطحی و غیرسطحی بودنش مطمئن نیستم.

تو کافه، روزای جمعه اکثرا خلوت تریم. امروزم همینطور بود. البته سه شبه که آقای مدیر داره کل کافه رو می‌سپره به ما. یعنی تا قبل ازین بیشتر شبو کافه بود و  سفارشای فست فود رو میزد و دو سه بار میرفت بیرون برای خودش؛ ولی الان شبا دو سه بار میاد کافه و اکثرشو میره بیرون!

سفارشای کافه دست همکارمه و سفارشای فست فود دست من. علی رغم میل باطنیم بالاخره دارم آشپز میشم:)) روز اولی که رفتم این کافه برای کار، صرفا از روی این بابت رفتم که یه مدت تو یه کافه کار کنم و ببینم شغل کافه‌داری برای من مناسبه یا نه؟ در حین این چند ماه به این نتیجه رسیدم که خیر😂خیلی دردسر داره. ولی از کار در کافه در حال حاضر راضیم. اولش قسمت باریستایی بودم. و نمیدونم شما هم پستایی که تو اینستا درمورد باریستایی هست رو دیدین یا نه. ولی وقتی تو میری کافه که به عنوان باریستا کار کنی، اونجا کلی کار دیگه در کنار باریستایی باید انجام بدی. البته فکر کنم خیلی از شغل‌ها در پشت صحنه همینطورن. و خلاصه اینجا هم باید همزمان که باریستا باشیم، سالن دار، حسابدار، گارسون، ظرفشور، چیدمان، تمیزکاری و ... تمام این نقش ها رو هم انجام بدیم. که به وظایف من آشپز فست‌فود بودن هم اضافه شده تازگیا:)) و بیشتر آیتم های منو رو می‌تونم تحویل مشتری بدم. فقط یه مقدار خیلی زیادی استرس حین آشپزی باید بکشم. باید یه صد بار هر کدوم از آیتم ها رو بزنم تا خیالم راحت بشه که کامل راه افتادم و دیگه بابتشون استرس نداشته باشم.

از امشب براتون بگم که خلوت تر بودیم. خیلی خلوت. اونقدر که خیلی رندوم به همکارم گفتم بیا ازین نقاشیای تعویضی بکشیم. دو تا برگه کوچیک برداشتیم و دو تا خودکار شروع کردیم به کشیدن و هر ۳۰ ثانیه برگه هامونو جابه‌جا میکردیم:)) و هر‌هر و کر‌کر برا خودمون میخندیدم چون خیلی داشت فان میشد اوضاع😂 این وسط یه مشتری هم داشتیم که وقتی نگاهم بهش میفتاد میدیدم داره بهمون نگاه میکنه و پشماش ریخته:)) بعد ازینکه رفت به همکارم گفتم حتما با خودش میگفته خوش بحالشون چه راحتن... نمی‌دونه که شبای دیگه ما اینجا مث سگ کار میکنیم که.. یه امشب خلوتیم😂

خلاصه بعدش چند تا سفارش فست فود داشتیم و رفتم با کلی استرس زدمشون چون همون اولش یکی از خمیرای پیتزا رو زیادی پختم🫪. ولی تهش همونو برای مشتری پیتزا زدم چون خمیر آخرمون بود. بعدش اومدم قسمت کاغه و با همکارم ذدرمورد اینکه اتفاقا این پیتزا خیلی ترد میشه و ترد مورد علاقه‌ی همه‌ست مگه نه؟ همکارم همراهی کرد و گفت آره قطعا. هرکس که ترد دوست نداره یه روانی تمام عیاره. گفتم آره ایول. بعد از چند لحظه گفتم اینو جدی میگی یا فقط واسه همراهی من و کم شدن استرسم گفتی؟:)) گف نه جدی ولی. خب من حس کردم نه خیلی جدی😂 گفت بهم بیا یکم بشین استراحت کن. ولی گفتم نه برای تحدید قوا و خارج کردن تنش استرس از درونم باید این چهارتا لیوانی که اینجا مونده رو بشورم. و ازونجایی که میدونه ظرف شستن برای من تراپیه گفت عااا آره اوکیه همین کارو کن:)) و در نهایت که مشتری داشت میرفت، اتفاقا خیلیم راضی بود و تشکر کرد و گفت خوشمزه بود. و اون لحظه من پشت سر همکارم که داشت حساب کتاب میکرد دور خودم میچرخیدم و بالاخره خیالم راحت بود که اوکی بوده سفارشا:))

بعدش که آقای مدیر خودش میخواست یه سفارش بزنه و ببره برای مشتری. منم رفتم تو آشپزخونه و طبق معمول فان بودنش احوالپرسی کرد باهام و گفت همه چی اوکیه؟ سفارشا رو خوب میزنین؟ راحته؟ براش توضیح دادم که یکم استرس میگیرم و اونم گفت راه میفتی و اینا. همه‌ی اینارو با صدای بلند داشت میگفت، جوری که وقتی من برگشتم قسمت کافه همکارم گفت داشت دعوات میکرد؟ گفتم نه اتفاق فان بود ولی انرژی زیادی داشت. گفت عههه حتما یه چیزی زده😂گفتم آره بهش میخوره. بعد آقای مدیر همون‌طور سرخوشانه و سفارش در دست از آشپزخونه اومد بیرون. همکارم بهش گفت که خیلی حالتون خوبه‌ها، یه چیزی زدین انگار. آقای مدیر ازونور پیشخوان گفت یه نوشابه‌ی مشکی به من بدین. و در ادامه منی که هنوز تحت تاثیر تنش و استرس سفارش زدن و خوشحالی بعد از رضایت مشتری بودم، برای فان ماجرا گفتم نوشابه‌ی مشکیِ چه رنگی؟ 😂😂 و اینجا اقای مدیر گفتش که من که نه ولی فکر کنم خانومِ (فامیلم) یه چیزی زده باشن😂

خلاصه که هرسه تامون سرخوش بودیم. آقای مدیر هم رفت سفارشو بده مشتری.

همکارم از اول شب گفت بیا به مدیر بگیم سه تایی بریم تهران جمعه ی هفته‌ی دیگه، بریم بازار پروانه و برای دکور کافه چیزی بخریم. (شاید فکر کنین که رابطه‌ی کارمندی مدیری ما زیادی فان و صمیمیه. باید بگم که آره فان و صمیمی هست. ولی زیادی نیست) من گفتم می‌تونی بگیم ولی حس نمیکردم که قبول کنه. خلاصه بهش گفتیم یکی دوبار و گفتت بود نه. حالا که آخر شب بود دوباره همکارم گفت الان بیرون بوده چیزی زده حالش خیلی خوبه رو فازه. دوباره بهش بگیم بریم، قبول میکنه😂 مدیر که اومد دوباره بهش گفت و اونم دوباره گفت نه. رو به همکارم کردمو گفتم جنسش سبک بوده:)) اونم گفت آره باید یه چیز قوی‌تر میزد:)) مدیر هم ازونور میگفت من چیزی نزدم😂

در ادامه‌ی صحبتا مدیر میگفت دو سه شبه انگار من اصلا کار نمیکنم. چقدر خوبه. گفتیم شاید چون واقعا دارین کار نمیکنین. شما نیستین ما داریم میچرخونی کافه رو😂 گفت آره ولی بازم فردا باید مواد اولیه رو آماده سازی کنم. ازین به بعد من صبا کار میکنم شما شبا. همکارم گفت خب وقت افزایش حقوقه😂 مدیر زد زیرش و گفت انقدر همه‌ چی گرون شده که یه مدته هیچی پول نمیمونه دستم، هرچی میادو دوباره برا کافه جنس می‌خرم. و خب گفتیم تازه قیمتا ر‌و عوض کردیم. ایشالله دوباره میفتین رو‌ غلطک.

راستی گفتم من منوی جدید کافه رو طراحی کردم؟ خیلی زیباتر از قبلیه و دوستش میداریم همگی. 

0

برگردم خونه؟

1 هفته،4 روز پیش

فکر کنم وقتشه برگردم خونه تا با خیال راحت به حال نخوبم برسم.

روز بعد از اون عصبی بودن همکار و گریه، همچنان بی‌حوصله و کمحرف بودم. روز بعدترش همکار منو با کادوی پیشاپیش تولد سوپرایز کرد. یه لباس ملیح گلگلی بود. یکم حالم خوب شد. همو بغل کردیم و دوباره مثل قبل شدیم. 

روز بعدترتر که میشه دیروزِ الان، قرار شد که لپتاپمو بیارم و منو جدید برای کافه طراحی کنیم. خیلی وقت پیش حرفشو زده بودیم، من بیخیالش شده بودم ولی همکارم نه‌. پس قطعیش کرد که انجامش بدیم. زودتر از روز قبل اومدیم. کافه هم خلوت‌تر بود. تا حد زیادی کارو پیش بردیم بین سفارشا.. ولی آخر شب یکم برام سنگین شد. چون همکارم زودتر میره و منم که تا دیروقت پای لپتاپ بودم، بعد از رفتن همکارم یه سفارش غذا اومد و تا اونو زدیم با مدیر و تا کارای تمیزکاریو کردم خیلی طول کشید و به مغزم فشار اومد..

کلا خیلی کار میکنم. انقدر زیاد که خیلی از کارای کافه ناخودآگاه وظیفه‌ی من شده. و خب بعضی وقتا زیادی میشه.. همیشه نه، بعضی وقتا.

با بلوبریِ در سفر خیلی کم تماس و پیام داریم. هم بخاطر این موضوع هم نمیدونم دیگه چی! حالم خراب بود. حال و هوام سنگینه کلا. بعد که بالاخره دیشب زنگ زدیم، بلوبری حالش خوب نبود زیاد.. گفت فکر کردی من اینجا داره بهم خوش میگذره؟ این جمله‌ش خیلی رو ذهنم مونده! یه چیزی درموردش اذیتم میکنه.. نمی‌دونم دقیقا چی.. مگه فرقی داره که به آدم خوش میگذره یا نه؟ منظورم اینه که این موضوع چه ربطی داره به اینکه تو بخواد انقدر حضورت کمرنگ باشه؟ یا اصلا نمیدونم.. خلاصه خیلی خوب متوجه توضیحات و حرفاش نشدم.. و فقط تونستم سکوت کنم و چیز خاصی نگم و غر نزنم و بحث نکنم و بی حس باشم تا حدودی؟ و برام مهم نباشه که نیست. و دیگه خودمو اذیت نکنم سر این موضوع که سعی کنم من این اوضاع رو درست کنم. من این فاصله رو اوکی کنم. من ازش بخوام که ارتباط بگیره

خستمه

0

شت

2 هفته پیش

دیشب غمم گین بود. شدیدا غمم گین بود. و الان احساس دلتنگی دارم. احساس دلتنگی‌ای که در جوابش فقط می‌تونم بگم فاک. فاک. فاک.

فکر کنم تا ابد وقتایی که غمگین و تنهام این حس دلتنگی بیاد سراغم. فکر می‌کردم نوشته های قبلیم تو اون زمان، فقط کلیشه باشه و مختص همون زمان بمونه. بعد از مدت ها دارن حس میشن دوباره.. شت. فقط می‌تونم بپذیرمش و درموردش هیچ کاری نکنم..

گریه. آره می‌تونم درموردش گریه کنم!

هنوز یه چیزی از من اونجا مونده. وای.. خدای من

0

بالاخره بعد مدت ها

2 هفته،1 روز پیش در مَنونه

از دوچرخه پیاده شدم، از پشت شیشه داخلو نگاه کردم، همکارم داخل بود و سرگرم کار؛ دوچرخه‌مو جلو در پارک کردم و وارد شدم. قطعا متوجه ورودم شده بود ولی خودشو سرگرم نشون داد. سلام کردم. بعد از چند ثانیه یه سلام خنک تحویل داد. خب مثل اینکه هنوز ناراحته. روز قبل مرخصی بود. و روز قبلتر که باهم سرکار بودیم سر یه موضوعی صاحبکارمون دعوامون کرد. من که به این غر زدنا و دعواها عادت کرده بودم و چون میدونستم زود آروم میشه و دوباره همون اخلاق شوخش برمیگرده زیاد اهمیت ندادم! ولی همکارم برعکس منه، اهمیت میده و ازونجایی که ایندفعه به همکارم یه تیکه ی بد انداخت باعث شد اون خیلی بیشتر ناراحت و عصبی بشه. در حالی که اون خیلی عصبی بود،من برعکس خیلی آروم بودم و حتی بعد از چند دیقه میخندیدم. چون صاحبکارمونم آروم شده بود و روی خوشش اومده بود بالا. ولی همکارم همچنان عصبی بود و از درون خودشو میخورد. در نهایت فکر کنم چون احساس کرد من حال اونو درک نمیکنم و زیادی سرخوشم یا شایدم به دلایلی که من نفهمیدم انگاری از دست منم ناراحت شد. آخر شب اومد مرخصی گرفت و سریع رفت. برعکس شبای دیگه هم با من خداحافظی نکرد. و خب این بین ما عادی نبود. چون رابطه‌ی خوبی با هم داشتیم همیشه. خلاصه روز بعد نیومد و امروز هم که اومد، فصا شدیدا سنگین بود. و هرچیم میگفتم سریع به تندی و با پوزخند و عصبانیت جواب می‌داد. صاحبکارمونم اومد، با اونم همینطور بود. نتونستم تحمل کنم، رفتم بیرون. رفتم تو پارک کناری گریه کردم. آمادگی این رفتارشو نداشتم.. بعد از چند دیقه برگشتم و سعی کردم زیاد باهاش صحبت نکنم.. بعد از چندین دیقه بهتر شد. منم یکم اوکی شدم ولی حوصله‌م زیاد سرجاش نبود..

وسط شب یکی از سفارشا رو صابکارم گفت که شما سفارشو می‌برین تا دیگه به تاکسی زنگ نزنم؟ با بی تفاوتی گفتم با چی؟ آخه قبلا درمورد ماشینش که یه مدت پیش خریده بود صحبت میکردیم به شوخی که بده من سفارش ببرم یا یه دوری برنیم با همکار و فلان.. در حد شوخی و اونم اینطوری بود که اصلا و ابدا. ولی امشب در جوابم گفت که با ماشین. یکم برگام ریخت. ولی خب به رو خودم نیاوردم و بعد از چند ثانیه مکث گفتم اوکیه می‌برم. دیگه آدرس و شماره مشتریو داد و منم رفتم اونور سویچشو از پشت پیشخوان برداشتم. همکارم گفت کجا میری؟ گفتم سفارشو میبرم با تعجب گفت با ماشینش؟ گفتم آره. دوباره با تعجب گفت پشماام. خندیدم. 

 

آقای بلوبری رفت سفر. سفر کاری تفریحی. اولش گفت که میرم و آخر ماه میام. به شدت ناراحت شدم. گفتم یعنی قراره تولدم نباشی؟ برگاش ریخت. یادش نبود. البته درحالی یادش نبود که دیشب داشته بهش فکر میکرده. می‌دونسته تولدم نزدیکه ولی تاریخ و ماه دستش نیست. برای خودشم عجیبه. خلاصه قرار شد بره ولی قبل تولدم برگرده. آقای بلوبری ۹۸,۵ درصدش خوبیه. نیم درصد دیگشم داره خوب میشه ولی اون یک درصد، یکم ترس تو دلم انداخته.. و مطمئن نیستم قراره چی بشه درموردش..

امروز از وقتی از خواب بیدار شدم شل و ولم، یه ضعف تو بدنم حس میکنم که با غذا خوردن اوکی نمیشه. یه بی‌حالی عجیبی دارم. گریه هم دارم یکم.

میخواستم کفش بخرم اما حقوق این ماهم بهش نمیرسه. باید قسطمو اجاره‌مو هزینه‌ی دکترمو بدم و چیزی برام نمیمونه.. اینم یکم غم انگیز بود برام.

بافتنی هم که می‌بافم این روزا و تو کافه هم متاسفانه یا خوشبختانه، از جان مایه میذارم و تمام سعیمو میکنم کارمو خوب انجام بدم. متاسفانه میگم چون حس میکنم نکنه زیادی باشه، خوشبختانه هم که خب چون دمم گرمه که انقدر کارمو خوب انجام میدم و کارمند نمونه هستم تو این کافه.

1

امروز روز مرخصی بوده

2 ماه پیش

چون که خیلی خلوتیم. و ترجیح می‌دادم روزای خلوت مرخصی باشم چون روزای شلوغ اگه تنها بذارم همکارامو اذیت می‌شن! اینو مدیر باور نکرد و برای همکارمم طبیعی نبود. دیشب تصمیم گرفته بودم مرخصی بگیرم برای امروز ولی نظرم عوض شد. و نگرفتم. چون حس می‌کردم اگه مرخصی بگیرم همشو می‌خوابم. دوست داشتم تو مرخصی کارای مفیدتری انجام بدم. و حتی الانم خوابم میاد تو کافه که نشستم..

اینستامو نتو ازش قطع کردم تا کمتر برم. ایده هامو همچنان انجام ندادم. دوس ندارم خودمو بابتش سرزنش کنم.. ولی بهتره یکاری در زمینه‌ش انجام بدم و نمی‌دونم چی. شب بعد از کار میام خونه و همچنان کارم ادامه داره. یعنی ظرفای ظهرو می‌شورم، یکم تمیزکاری می‌کنم، شام درست می‌کنم، می‌رم حموم و تا بخوابم خیلی دیر می‌شه. البته هر شب اینجوری نیست. ولی دیشب اینجوری بود و مجبور شدم قرار دوچرخه سواری صبح زود با دوستمو کنسل کنم.

پس چیکار کنم؟ بعدازظهر یهویی و بی‌دلیل نگرانی اومد سراغم و این حسو داشتم که تو یه مخمصه گیر افتادم. بعدش فهمیدم یه چیزی برای بلوبری پیش اومده. و یعنی همونو منم حس کردم؟ خیلی کلیشه ایه؟ نمیونم تاحالا لحظه های زیادی داشتیم که این حسو بهمون داده.

فردا رو مرخصی بگیرم؟

2

موضوع

2 ماه،1 هفته پیش

دو هفته گذشته!

چیکار کردم تو این دو هفته؟

انگشتام.. نمی‌دونم به کجا زخم میشه تو کافه. فقط سوزششونو حس می‌کنم بعدا.

ایده‌م این بود که لباس کاستوم کنم. نکردم. کردم. یکی دو دونه فقط.

ایده ی جدیدی که ناهید انداخته تو سرم، کانسپت استوره. اینم نیازمند ساخت و سازه. ذوق زده‌م میکنه ولی درمورد اینکه واقعا انجامش می‌دم یا نه..

راحت نیستم. به عبارتی نا راحتم. روند تکراری‌ای در پیش داریم و خسته شدم و حوصلم سر رفته. حق داره حوصلم سر بره و خسته بشم ندارم؟

بغض دارم خب طبیعیه تو این لحظه‌ای که الان هستم. هوف

کاش نویسنده گزینه‌ی پیش‌نویس داشت. بعضی چیزا رو نیاز دارم بنویسم ولی فقط پیش‌نویس کنم و منتشر نکنم. شایدم داره بلد نیستم چجوریه..

احتمالا بود و نبودش تاثیر زیادی تو حس و حال الانم نداره! یعنی منطورم اینه که اینکه الان نا راحتی و احساس خستگی می‌کنی مربوط به اون نیست و اگه میخواد مغزت ربطش بده، داره فقط یه بهونه دستوپا میکنه که بگی آها پس اینه. ولی این نیست. می‌دونی که فقط این نیست. موضوع خودتی.

1

ساختن

2 ماه،3 هفته پیش

دلم برای نوشتن تنگ شده ولی حس می‌کنم محتوای فاخری برای نوشتن ندارم. منظورت چیه فاطمه؟ تو قبلا هم دنبال محتوای فاخر نبودی، صرفا می‌نوشتی فقط و می‌نوشتی هر چیزی رو که دوست داشتی. الانم بیا فقط بنویسیم.

خب.. امشب هوای خونه بهتر بنظر میاد. یکم خنک تره. امشب کافه جالب بود. هر شب جالبه. دو روز پیش احوالاتم خیلی داغان بود و پریودمم تازه شروع شده بود پس احتمالا به خاطر همون بوده.. اضطراب زیادی حس می‌کردم. بعضی وقتا احساساتی درونم شکل میگیره مه همون موقع نمی‌تونم تشخیص بدم دلیلشونو.. البته که این احتمالا خیلی طبیعیه و واسه همه پیش میاد.. بعضی وقتا یکم طول نیکشه ولی بعدش میفهمم. شایدم فقط فکر می‌کنم که می‌فهمم.

خلاصه دلم یه فعالیت جدید میخواد. ولی همه‌ی وقتمو اختصاص دادم به کافه و بلوبری. و متاسفانه تعادل و تنظیماتشم از دستم خارجه. البته بلوبری فعلا وقتش خالیه، ممکنه از بعدا که کارش شروع بشه اینطور نباشه پس شاید بهتره از فعلا استفاده‌ی کافی رو ببرم.

اون ایدهه که گفتم هنوزم تو سرم می‌چرخه. هی کمرنگ و پررنگ میشه ولی هنوزم سرجاشه و ذوقیم میکنه گاهی. ولی فقط گاهی و هنوز به طور جدی واسش عمل نکردم. احتمالا می‌ترسم. یا فکر میکنم که خوب پیش نمیره!

گرچه که توت بگ بلوبری خوب پیش رفت. پس بقیه‌شم می‌تونه بشه. 

نیاز دارم که بتونم وقتمو مدیریت کنم و به خوبی ازش استفاده کنم. نیاز دارم احساس مفید بودن بیشتری بکنم.

و حقوق کافه کفاف نمیده. هم سلیقه‌م گرونه. هم به جز سلیقه‌م همه‌ی چیزای دیگه هم گرونن کلا.

دلم غذا میخواد. هنوزم درگیرم با غذا ساختن و مواد اولیه داشتن.

ممد بیابانی آدم باحالیه. ناهید همکارمم دختر جالبیه. بقیه ی دوست و آشنا ها رو هم نه وقت دارم نه انرژیشو که بخوام ببینمشون و باهاشون در ارتباط باشم.

دوست دارم مدیتیشن کنم ولی نمی‌کنم. وقت نداشتن رو بهونه میکنم و نمیدونم با چی وقتمو پر میکنم. (می‌دونم. با کارای کوچیک کوچیک روزانه)

 

باید انجامش بدم فقط. باید انجامش بدم فقط. باید انجامش بدم فقط.

0
درباره
𝓕𝓪𝓽𝓮𝓶𝓮 About Img

رویاهام دیگه رویا نیستن.

دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای 𝓕𝓪𝓽𝓮𝓶𝓮 محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده