دلم برای نوشتن تنگ شده ولی حس می‌کنم محتوای فاخری برای نوشتن ندارم. منظورت چیه فاطمه؟ تو قبلا هم دنبال محتوای فاخر نبودی، صرفا می‌نوشتی فقط و می‌نوشتی هر چیزی رو که دوست داشتی. الانم بیا فقط بنویسیم.

خب.. امشب هوای خونه بهتر بنظر میاد. یکم خنک تره. امشب کافه جالب بود. هر شب جالبه. دو روز پیش احوالاتم خیلی داغان بود و پریودمم تازه شروع شده بود پس احتمالا به خاطر همون بوده.. اضطراب زیادی حس می‌کردم. بعضی وقتا احساساتی درونم شکل میگیره مه همون موقع نمی‌تونم تشخیص بدم دلیلشونو.. البته که این احتمالا خیلی طبیعیه و واسه همه پیش میاد.. بعضی وقتا یکم طول نیکشه ولی بعدش میفهمم. شایدم فقط فکر می‌کنم که می‌فهمم.

خلاصه دلم یه فعالیت جدید میخواد. ولی همه‌ی وقتمو اختصاص دادم به کافه و بلوبری. و متاسفانه تعادل و تنظیماتشم از دستم خارجه. البته بلوبری فعلا وقتش خالیه، ممکنه از بعدا که کارش شروع بشه اینطور نباشه پس شاید بهتره از فعلا استفاده‌ی کافی رو ببرم.

اون ایدهه که گفتم هنوزم تو سرم می‌چرخه. هی کمرنگ و پررنگ میشه ولی هنوزم سرجاشه و ذوقیم میکنه گاهی. ولی فقط گاهی و هنوز به طور جدی واسش عمل نکردم. احتمالا می‌ترسم. یا فکر میکنم که خوب پیش نمیره!

گرچه که توت بگ بلوبری خوب پیش رفت. پس بقیه‌شم می‌تونه بشه. 

نیاز دارم که بتونم وقتمو مدیریت کنم و به خوبی ازش استفاده کنم. نیاز دارم احساس مفید بودن بیشتری بکنم.

و حقوق کافه کفاف نمیده. هم سلیقه‌م گرونه. هم به جز سلیقه‌م همه‌ی چیزای دیگه هم گرونن کلا.

دلم غذا میخواد. هنوزم درگیرم با غذا ساختن و مواد اولیه داشتن.

ممد بیابانی آدم باحالیه. ناهید همکارمم دختر جالبیه. بقیه ی دوست و آشنا ها رو هم نه وقت دارم نه انرژیشو که بخوام ببینمشون و باهاشون در ارتباط باشم.

دوست دارم مدیتیشن کنم ولی نمی‌کنم. وقت نداشتن رو بهونه میکنم و نمیدونم با چی وقتمو پر میکنم. (می‌دونم. با کارای کوچیک کوچیک روزانه)

 

باید انجامش بدم فقط. باید انجامش بدم فقط. باید انجامش بدم فقط.