اصلا معنی قوی بودن چیه؟

حس می‌کنم هر بار که بهم گفتن قوی، بیشتر اذیتم کرده تا اینکه بخواد برام احساس خوشایندی داشته باشه..

نمی‌دونم معنی قوی بودن چیه و واقعا اصلا قوی بودن چجوریه! ولی حس میکنم اگر هم من آدم قوی‌ای بنظر میام فقط بخاطر اینه که چاره‌ی دیگه ای نداشتم.

و وقتی تو شرایط سختی هستم و بهم میگن قوی، بیشتر اذیت میشم..

دوست ندارم همیشه قوی باشم. قوی بودن اصلا آسون نیست.

هیچوقت از کارای باغیمون خوشم نیومده. و هیچوقت هم نتونستم زیاد از گزینه‌ی کمک نکردن استفاده کنم. و همیشه چند روز قبل از اینکه کارای باغمون شروع بشه و بخواد خستگی جسمی بهم فشار بیاره، فشار ذهنیش برام شروع میشه.. امسال هم همینطور بود.. از سه روز پیش فکرش هم آزارم میداد🤷🏻‍♀️..

و دیشب یکی از بدترین و طولانی ترین شبایی شد که میتونستم تو کافه بگذرونم. یه گروه سنگین آخر شبی، خستگی، اشتباه شدن سفارشا... آخر شب که بالاخره از کافه زدم بیرون، تقریبا تا خونه رو گریه کردم.. سه ساعت تونستم بخوابم و صبح زود مامان بیدارمون کرد که بریم باغ. و متاسفانه آدمی نیستم که اینطور مواقع توضیح بدم یا اعتراض کنم یا خستگی و نارضایتیمو بیان کنم. رفتیم باغ و من تقریبا تو سکوت میگذروندم. و فکر اون دختری که چند روز پیش خودشو آتیش زده بود از فکرم بیرون نمی‌رفت.

یادم نیست دقیقا مکالمه ی مامان و داداش چی بود ولی از یه جاییش مامان تو صحبتاش به داداش میگفت که فاطمه رو از همتون سرسخت تر بار آوردیم. اون خیلی قویه.

اصلا برام حس خوشایندی نداشت این قوی بنظر اومدنه. داشتم فکر میکردم که چند نفر فکر میکردن اون دختره خیلی قویه و حالش خوبه؟

در نهایت مامان و بابا چند باری گفتن چرا انقدر ساکتی؟ خسته‌ای خوابت میاد؟ و من بازم نمی‌تونستم جواب بدم حتی.. بالاخره تونستم اینطوری خودمو قانع کنم که بگم کسی هست به جای من بیاد باغ و من پول کارشو بدم؟ مامان و بابا اصلا موافق نبودن. ولی داداش متوجه فشاری که روم هست شد. و وقتی دیدم فهمیده، دور از چشم مامان بابا گذاشتم اشکام بریزن پایین.. یکم با داداش از فکرام و حسم گفتم و گفت پاشو برو خونه. خودم به جای تو کار می‌کنم.. و رفت به مامان و بابا گفت فاطمه میره خونه. اونا هم مخالفت نکردن و چیز خاصی نگفتن. متوجه خستگیم بودن.

حس میکنم اگه داداشمو نداشتم شاید منم مثل اون دختر یه جایی رو کم میاوردم..