فکر کنم وقتشه برگردم خونه تا با خیال راحت به حال نخوبم برسم.

روز بعد از اون عصبی بودن همکار و گریه، همچنان بی‌حوصله و کمحرف بودم. روز بعدترش همکار منو با کادوی پیشاپیش تولد سوپرایز کرد. یه لباس ملیح گلگلی بود. یکم حالم خوب شد. همو بغل کردیم و دوباره مثل قبل شدیم. 

روز بعدترتر که میشه دیروزِ الان، قرار شد که لپتاپمو بیارم و منو جدید برای کافه طراحی کنیم. خیلی وقت پیش حرفشو زده بودیم، من بیخیالش شده بودم ولی همکارم نه‌. پس قطعیش کرد که انجامش بدیم. زودتر از روز قبل اومدیم. کافه هم خلوت‌تر بود. تا حد زیادی کارو پیش بردیم بین سفارشا.. ولی آخر شب یکم برام سنگین شد. چون همکارم زودتر میره و منم که تا دیروقت پای لپتاپ بودم، بعد از رفتن همکارم یه سفارش غذا اومد و تا اونو زدیم با مدیر و تا کارای تمیزکاریو کردم خیلی طول کشید و به مغزم فشار اومد..

کلا خیلی کار میکنم. انقدر زیاد که خیلی از کارای کافه ناخودآگاه وظیفه‌ی من شده. و خب بعضی وقتا زیادی میشه.. همیشه نه، بعضی وقتا.

با بلوبریِ در سفر خیلی کم تماس و پیام داریم. هم بخاطر این موضوع هم نمیدونم دیگه چی! حالم خراب بود. حال و هوام سنگینه کلا. بعد که بالاخره دیشب زنگ زدیم، بلوبری حالش خوب نبود زیاد.. گفت فکر کردی من اینجا داره بهم خوش میگذره؟ این جمله‌ش خیلی رو ذهنم مونده! یه چیزی درموردش اذیتم میکنه.. نمی‌دونم دقیقا چی.. مگه فرقی داره که به آدم خوش میگذره یا نه؟ منظورم اینه که این موضوع چه ربطی داره به اینکه تو بخواد انقدر حضورت کمرنگ باشه؟ یا اصلا نمیدونم.. خلاصه خیلی خوب متوجه توضیحات و حرفاش نشدم.. و فقط تونستم سکوت کنم و چیز خاصی نگم و غر نزنم و بحث نکنم و بی حس باشم تا حدودی؟ و برام مهم نباشه که نیست. و دیگه خودمو اذیت نکنم سر این موضوع که سعی کنم من این اوضاع رو درست کنم. من این فاصله رو اوکی کنم. من ازش بخوام که ارتباط بگیره

خستمه