You need to enable JavaScript to use this application.
دسته‌بندی: مَنونه

قوی بودن یعنی چی؟

1 روز،7 ساعت پیش در مَنونه

اصلا معنی قوی بودن چیه؟

حس می‌کنم هر بار که بهم گفتن قوی، بیشتر اذیتم کرده تا اینکه بخواد برام احساس خوشایندی داشته باشه..

نمی‌دونم معنی قوی بودن چیه و واقعا اصلا قوی بودن چجوریه! ولی حس میکنم اگر هم من آدم قوی‌ای بنظر میام فقط بخاطر اینه که چاره‌ی دیگه ای نداشتم.

و وقتی تو شرایط سختی هستم و بهم میگن قوی، بیشتر اذیت میشم..

دوست ندارم همیشه قوی باشم. قوی بودن اصلا آسون نیست.

هیچوقت از کارای باغیمون خوشم نیومده. و هیچوقت هم نتونستم زیاد از گزینه‌ی کمک نکردن استفاده کنم. و همیشه چند روز قبل از اینکه کارای باغمون شروع بشه و بخواد خستگی جسمی بهم فشار بیاره، فشار ذهنیش برام شروع میشه.. امسال هم همینطور بود.. از سه روز پیش فکرش هم آزارم میداد🤷🏻‍♀️..

و دیشب یکی از بدترین و طولانی ترین شبایی شد که میتونستم تو کافه بگذرونم. یه گروه سنگین آخر شبی، خستگی، اشتباه شدن سفارشا... آخر شب که بالاخره از کافه زدم بیرون، تقریبا تا خونه رو گریه کردم.. سه ساعت تونستم بخوابم و صبح زود مامان بیدارمون کرد که بریم باغ. و متاسفانه آدمی نیستم که اینطور مواقع توضیح بدم یا اعتراض کنم یا خستگی و نارضایتیمو بیان کنم. رفتیم باغ و من تقریبا تو سکوت میگذروندم. و فکر اون دختری که چند روز پیش خودشو آتیش زده بود از فکرم بیرون نمی‌رفت.

یادم نیست دقیقا مکالمه ی مامان و داداش چی بود ولی از یه جاییش مامان تو صحبتاش به داداش میگفت که فاطمه رو از همتون سرسخت تر بار آوردیم. اون خیلی قویه.

اصلا برام حس خوشایندی نداشت این قوی بنظر اومدنه. داشتم فکر میکردم که چند نفر فکر میکردن اون دختره خیلی قویه و حالش خوبه؟

در نهایت مامان و بابا چند باری گفتن چرا انقدر ساکتی؟ خسته‌ای خوابت میاد؟ و من بازم نمی‌تونستم جواب بدم حتی.. بالاخره تونستم اینطوری خودمو قانع کنم که بگم کسی هست به جای من بیاد باغ و من پول کارشو بدم؟ مامان و بابا اصلا موافق نبودن. ولی داداش متوجه فشاری که روم هست شد. و وقتی دیدم فهمیده، دور از چشم مامان بابا گذاشتم اشکام بریزن پایین.. یکم با داداش از فکرام و حسم گفتم و گفت پاشو برو خونه. خودم به جای تو کار می‌کنم.. و رفت به مامان و بابا گفت فاطمه میره خونه. اونا هم مخالفت نکردن و چیز خاصی نگفتن. متوجه خستگیم بودن.

حس میکنم اگه داداشمو نداشتم شاید منم مثل اون دختر یه جایی رو کم میاوردم..

2

بالاخره بعد مدت ها

2 هفته،1 روز پیش در مَنونه

از دوچرخه پیاده شدم، از پشت شیشه داخلو نگاه کردم، همکارم داخل بود و سرگرم کار؛ دوچرخه‌مو جلو در پارک کردم و وارد شدم. قطعا متوجه ورودم شده بود ولی خودشو سرگرم نشون داد. سلام کردم. بعد از چند ثانیه یه سلام خنک تحویل داد. خب مثل اینکه هنوز ناراحته. روز قبل مرخصی بود. و روز قبلتر که باهم سرکار بودیم سر یه موضوعی صاحبکارمون دعوامون کرد. من که به این غر زدنا و دعواها عادت کرده بودم و چون میدونستم زود آروم میشه و دوباره همون اخلاق شوخش برمیگرده زیاد اهمیت ندادم! ولی همکارم برعکس منه، اهمیت میده و ازونجایی که ایندفعه به همکارم یه تیکه ی بد انداخت باعث شد اون خیلی بیشتر ناراحت و عصبی بشه. در حالی که اون خیلی عصبی بود،من برعکس خیلی آروم بودم و حتی بعد از چند دیقه میخندیدم. چون صاحبکارمونم آروم شده بود و روی خوشش اومده بود بالا. ولی همکارم همچنان عصبی بود و از درون خودشو میخورد. در نهایت فکر کنم چون احساس کرد من حال اونو درک نمیکنم و زیادی سرخوشم یا شایدم به دلایلی که من نفهمیدم انگاری از دست منم ناراحت شد. آخر شب اومد مرخصی گرفت و سریع رفت. برعکس شبای دیگه هم با من خداحافظی نکرد. و خب این بین ما عادی نبود. چون رابطه‌ی خوبی با هم داشتیم همیشه. خلاصه روز بعد نیومد و امروز هم که اومد، فصا شدیدا سنگین بود. و هرچیم میگفتم سریع به تندی و با پوزخند و عصبانیت جواب می‌داد. صاحبکارمونم اومد، با اونم همینطور بود. نتونستم تحمل کنم، رفتم بیرون. رفتم تو پارک کناری گریه کردم. آمادگی این رفتارشو نداشتم.. بعد از چند دیقه برگشتم و سعی کردم زیاد باهاش صحبت نکنم.. بعد از چندین دیقه بهتر شد. منم یکم اوکی شدم ولی حوصله‌م زیاد سرجاش نبود..

وسط شب یکی از سفارشا رو صابکارم گفت که شما سفارشو می‌برین تا دیگه به تاکسی زنگ نزنم؟ با بی تفاوتی گفتم با چی؟ آخه قبلا درمورد ماشینش که یه مدت پیش خریده بود صحبت میکردیم به شوخی که بده من سفارش ببرم یا یه دوری برنیم با همکار و فلان.. در حد شوخی و اونم اینطوری بود که اصلا و ابدا. ولی امشب در جوابم گفت که با ماشین. یکم برگام ریخت. ولی خب به رو خودم نیاوردم و بعد از چند ثانیه مکث گفتم اوکیه می‌برم. دیگه آدرس و شماره مشتریو داد و منم رفتم اونور سویچشو از پشت پیشخوان برداشتم. همکارم گفت کجا میری؟ گفتم سفارشو میبرم با تعجب گفت با ماشینش؟ گفتم آره. دوباره با تعجب گفت پشماام. خندیدم. 

 

آقای بلوبری رفت سفر. سفر کاری تفریحی. اولش گفت که میرم و آخر ماه میام. به شدت ناراحت شدم. گفتم یعنی قراره تولدم نباشی؟ برگاش ریخت. یادش نبود. البته درحالی یادش نبود که دیشب داشته بهش فکر میکرده. می‌دونسته تولدم نزدیکه ولی تاریخ و ماه دستش نیست. برای خودشم عجیبه. خلاصه قرار شد بره ولی قبل تولدم برگرده. آقای بلوبری ۹۸,۵ درصدش خوبیه. نیم درصد دیگشم داره خوب میشه ولی اون یک درصد، یکم ترس تو دلم انداخته.. و مطمئن نیستم قراره چی بشه درموردش..

امروز از وقتی از خواب بیدار شدم شل و ولم، یه ضعف تو بدنم حس میکنم که با غذا خوردن اوکی نمیشه. یه بی‌حالی عجیبی دارم. گریه هم دارم یکم.

میخواستم کفش بخرم اما حقوق این ماهم بهش نمیرسه. باید قسطمو اجاره‌مو هزینه‌ی دکترمو بدم و چیزی برام نمیمونه.. اینم یکم غم انگیز بود برام.

بافتنی هم که می‌بافم این روزا و تو کافه هم متاسفانه یا خوشبختانه، از جان مایه میذارم و تمام سعیمو میکنم کارمو خوب انجام بدم. متاسفانه میگم چون حس میکنم نکنه زیادی باشه، خوشبختانه هم که خب چون دمم گرمه که انقدر کارمو خوب انجام میدم و کارمند نمونه هستم تو این کافه.

1
درباره
𝓕𝓪𝓽𝓮𝓶𝓮 About Img

رویاهام دیگه رویا نیستن.

دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای 𝓕𝓪𝓽𝓮𝓶𝓮 محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده