You need to enable JavaScript to use this application.

!YOLO

2 روز،15 ساعت پیش

|──── ♫♩♪♩♫ ────|

دیگه لحظه هامو نمیدم از دست

تا تهش میرم حتی اگه بمیرم از ترس

کل دنیا جلوم واسن نمیرم عقب عقب

بهتر شو از آدمِ قبلی

پاشو اگه میخوای بدی دنیارو تغییر

چون دارن میرن جلو روزای تقویم

یه **** محضِ کلمه ی تقدیر

بزن حرفاتو حتی اگه ترس داری

نذار بره توی سینه بشه درد

خودت بمون اگه با بقیه فرق داری

شبا وقتی همه خوابن همه تنهاییم

|──── ♫♩♪♩♫ ────|

0

عرفان!

12 ساعت پیش

روز اولی که پست «به صرف 3 دقیقه وقت!» رو خوندم، از اسم این شخص گذر کردم. شاید برای چند لحظه فقط کمی مغموم شدم. بلاخره نه آشنایی ای با بیان داشتم و نه سرگذشت ادماش رو می دونستم کاملا غریبه بودم. 

اما امشب دوباره نگاهی به وبلاگ راوی انداختم. آخرین پستش رو نخونده بودم... پس با چشمای خواب آلود شروع کردم به خوندن چند سطر اول مقدمه. خب تا اینجا که همه چیز عادی بود ولی با دیدن این جمله:

«این اتفاق باعث شد زمان زیادی رو به خودکشی فکر کنم.»

یه لحظه منگ شدم. اخمام در هم رفت. آماده بودم که شروع کنم به رگباری از کامنت های انگیزشی دادن. ولی با خوندن جمله بعدی نفس آسوده ای کشیدم.

«البته نه به این‌که تمایل داشته باشم انجامش بدم، صرفاً این‌که با ماهیت خودکشی بیشتر آشنا بشم»

ولی صبر کن اسم قبل‌تر چی بود؟ عرفان؟ چرا میگه اگه جاش بودم چه تصمیمی می گرفتم؟ کنجکاو می شم برای خوندن ادامه ی نوشته، تا حدودی هم خواب از سرم می پره. با هیجان دو دستی گوشی رو می گیرم و روی تخت چهار زانو می‌زنم. خوندن نوشته رو تموم می کنم. یکم کلافه می‌شم چون در مورد عرفان چیز دیگه ای گفته نشده بود! دوباره خودمو پرت می کنم روی تخت و برمی‌گردم به مطالب قبل. اسم فیلمی که راوی در موردش نوشته بود رو یادداشت می کنم تا سر فرصت اگه تونستم ببینمش، جالب به نظر می‌رسید! بار دیگه این بخش از نوشته رو می خونم:

2. بررسی دیدگاه‌های اسلام درباره خودکشی:

در اسلام، خودکشی حرامه و یک گناه کبیره‌ست چرا که جان از آن ما نیست که به اختیار خودمون، از خودمون یا حتی دیگری سلبش کنیم.

 از این دیدگاه خوشم اومد اینکه خودکشی فقط مربوط به خودت نمیشه، یعنی تو حق نداری خودتو از دیگران بگیری، یعنی وجودت با ارزشه، معنا داره...

دوباره خوابم می‌گیره ولی همین چند جمله بالایی رو می خواستم کامنت بدم تا یادم نرفته بود. پس میام پایین‌تر از اون جایی که عاشق خوندن کامنت ها هستم یکی یکی می خونم تا می‌رسم به دوتا کامنت آخر از نیک. خندم می‌گیره این بچه همیشه ذهنش در حال ایده دادن و اجرا کردنشونه. تا می خوام شروع کنم به تایپ کردن با خودم می گم کامنت های پست قبلی رو اصلا خونده بودم؟ هر چی فکر می کنم یادم نمیاد برای همین می‌رم به پست قبلی و یکی یکی می‌خونمشون ...

تا اینکه کامنت هاتف رو می بینم.

عرفان را از زمان‌های گذشته که اوایل نوشتن‌اش در بیان بود (شاید) می‌شناختم. روزهایی که پینگ‌پنگ بازی می‌کرد و به کلاس‌هایش در دانشگاه (گرافیک می‌خوند) می‌رفت و گاهی طرح‌هایش را در وبلاگش قرار می‌داد. مدتی با هم دوستی کردیم و سپس من درگیر مسائل جدی زندگی شدم و سر نزدم... وقتی سر زدم که وبلاگش بسته بود و می‌گفتن خودش را کشته است! باور نکردم!

بغض می کنم... نگاهم میخ میشه روی کلمات دانشگاه-گرافیک-طرح... اون پسر آرزوهای منو داشت زندگی می‌کرد؟ دقیقا چه اتفاقاتی افتاد که تونست به زندگی خودش پایان بده؟ اشکم درمیاد. اولین قطره از گوشه چشمم سرازیر میشه و تا شقیقه ام پایین میاد. سرم نبض می‌گیره. از خودم همش می‌پرسم چرا؟ چی میشه که این تصمیم رو می‌گیره؟ ذهنم شروع می کنه به تصویرسازی از اون پسر... اگه زنده بود چند سالش می‌شد؟ طرح هاش در چه سبکی بودن؟ حس کردم خنده هاش باید خوشگل باشن. یه تصویر دیگه میاد جلوی چشمام... پسری که روی چمن محوطه دانشگاه بین دوستاش نشسته و داره در مورد پروژه کلاسیشون صحبت می‌کنه و از ایده هاش می‌گه. یکدفعه حسرتی بزرگ به جونم میافته... اینکه من هرگز طرح هاش رو نمی بینم... 

1

دهه هشتاد میلادی با چاتی پاتی.

16 ساعت پیش در نوشته های قابل احترام اما فاقد اعتبار

ترند جدید چاتی پاتی رو خیلییییییی دوست دارم😭✊

کاش یه تینجیر دهه هشتادی بودم که تنها دغدغه ام این بود چجوری از دست قلدرِ مو بلوند مدرسه فرار کنم و آخر شب هم از سقف شیروانی خونه بپیچم برم دوچرخه سواری.

Using my uploaded photo, show me what I would have looked like around 1985. Preserve my identity, facial features, skin tone, age, and recognizable appearance. Reimagine my hair, clothing, accessories, and surroundings with bold, unmistakably mid-1980s styling—expressive silhouettes, statement accessories, layered details, distinctive colors, and textures. Make it feel like a genuine 1985 photograph with analog grain, faded color, direct flash, and subtle softness. Add a period-accurate 1980s red-orange date stamp in the lower corner. No modern objects or text.

0

موقت

2 روز،15 ساعت پیش

دوازده تا پست اونم در یک شب؟ خب منقطیه 

بلاخره می خوام اون غریبگی ریزی که با اینجا دارم رو بزارم کنار...

حالا غریبگی از کجا نشأت می گیره؟ فکر کنم همون بحث بیانی و غیر بیانی بودن باشه. حسش اینجوریه که انگار مدرسه ات رو جا به جا کردی (اونم پایه پنجم!) بعد می بینی عه همه اینجا با هم آشنا هستنو برای خودشون جا افتادن اما تو؟ خب همون نخودی ای بیش نیستی که خودشو قاطی بقیه کرده و پست هاش داد می زنه لیدی اند جنتلمنز آیم سو وری وری استرنجر پرسن -ـــ-

پس باید از یه جا شروع کرد به از بین بردن این حس دیگه؟ اره اره

پ.ن تهش هم نتونستم از بین ببرمش وبلاگمو پاک می کنم هم خودمو راحت می کنم هم خلق الله رو✋

5

روزنوشت¹

2 روز،15 ساعت پیش در درس نوشت‌‌ِ یک فردِ مشکوک به درس

1-دیشب قرار بود با آرمیتا در مورد نحوه مطالعه ام صحبت کنیم ولی انگار یکی از محل کارش بد حالشو گرفته بود. (اون فرد امیدوارم بدونه آدم عقده ای بیش نیست، مگه میشه آرمیتا رو ناراحت کرد و عذاب وجدان نگرفت؟ -ـــــ-) بلاخره ساعت ده پیام داد اما متاسفانه دوازده پیامشو دیدم.

2- حالم دیشب زیاد خوب نبود و امروز صبح با گلودرد و بدن درد وحشتناکی بیدار شدم. مامان که وضعیتمو دید گفت بلند شو بریم بیمارستان. یه دو سه ساعتی هم اونجا درگیر بودیم.(یه ویزیت ساده با یه سرم و چندتا داروی سرماخوردگی چقدر گرون شده، اونم با بیمه.🤦) واقعا دلم برای کسایی که بیماری جدی ای دارن می سوزه، هزینه های درمان سر به فلک کشیده...

3- هم پرستار و هم دکتر گفتن پوستت زرد شده، همین حرف اعصابمو متشنج کرده. می‌خوام سر به بیابون بزارم. (واقعیتش یکم ترسیدم چون تب هم دارم.)

4- طبق معمول عمو بَیی خونمون چتر انداخته و دستش تو چشم و چال منه (خوشش میاد اذیتم کنه.) شیطونه میگه برو دوتا ماچ آبدارش کن قشنگ افقی بیوفته تا چند روزی پیداش نشه.

0

خود پندنامه¹: بیماری

2 روز،15 ساعت پیش در خود پندنامه: نسخه بی نهایت

۱- از هر چی فامیله دوری کن. معلوم شد شوهر عمه گرامی آنفولانزا-کرونای جدید رو گرفته و بچه هاش هم به این بیماری ناقل شدن. سه روز پیش اومدن خونمون و منم طبق معمول بوس و بغلشون کردم. ( اشتباهی مشابه که اردیبهشت ماه منجر به گرفتن آبله مرغون شد.)

۲- تا جایی که ممکنه از خونه بیرون نرو و اگه رفتی حتما از اسپری ضدعفونی کننده استفاده کن.

۳- عادت مهرورزی از طریق بغل کردن رو هم به طور کامل بزار کنار.(عاسیسیم شرایطشو نداری که از این غلطا میکنی.)

۴- توی خونه سعی کن با بقیه اعضای خانواده هم فاصله اتو حفظ کنی.

۵- روزایی که هوا باد خاکی میشه حتما از ماسک استفاده کن.

۶- اگه هم بیمار شدی حتما مراقب باش با کسی در تماس نباشی و جلوی اصرار های بقیه رو برای پایین آوردن گاردت رو بگیری. حتی اگه هم درک نکنن و ناراحت بشن. (بلاخره به خاطر خودشون این کارو می کنی.)

۷- بقیه رو بابت اینکه چرا نگفتن مریض هستن و به راحتی رفت و آمد می کردنو اصلا سرزنش نکن. ( با تیر کشیدن گوشم فهمیدم سرزنش کردن فایده نداره فقط باید فحش داد تا دل آدم خنک بشه.✋)

0

کاسپلی ⁦༎ຶ⁠‿⁠༎ຶ⁩

2 روز،15 ساعت پیش در ایده های غریب از یک مغز عجیب

0

سفال

2 روز،15 ساعت پیش در رندوم شت نویسِ مادمازل اِرینا

در دلِ هر سفال، زمزمه‌ای از خاک و هنر جاری‌ست؛

قصه‌ی دستانی که گِل را نوازش کرده و به آن جان بخشیده‌اند.

هر نقش و هر خمیدگی، ردی از طبیعت و خاطره‌ای از لمسِ آرامِ انسان است. 

هر ظرف، نجوایی از زمین است؛ ساده، خاموش و لبریز از زندگی.

 

(امروز با عمه خیلی خوش گذشت.۱۴۰۵/۶/۱۷)

0

تمامی حقوق برای Oh, i can't explain : Silent محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده