You need to enable JavaScript to use this application.
دسته‌بندی: نوشته های قابل احترام اما فاقد اعتبار

دهه هشتاد میلادی با چاتی پاتی.

17 ساعت پیش در نوشته های قابل احترام اما فاقد اعتبار

ترند جدید چاتی پاتی رو خیلییییییی دوست دارم😭✊

کاش یه تینجیر دهه هشتادی بودم که تنها دغدغه ام این بود چجوری از دست قلدرِ مو بلوند مدرسه فرار کنم و آخر شب هم از سقف شیروانی خونه بپیچم برم دوچرخه سواری.

Using my uploaded photo, show me what I would have looked like around 1985. Preserve my identity, facial features, skin tone, age, and recognizable appearance. Reimagine my hair, clothing, accessories, and surroundings with bold, unmistakably mid-1980s styling—expressive silhouettes, statement accessories, layered details, distinctive colors, and textures. Make it feel like a genuine 1985 photograph with analog grain, faded color, direct flash, and subtle softness. Add a period-accurate 1980s red-orange date stamp in the lower corner. No modern objects or text.

0

سفر به اعماق گالری

2 روز،16 ساعت پیش در نوشته های قابل احترام اما فاقد اعتبار

بیست دقیقه پیش خیلی رندوم یاد همستر دوستم افتادم که چند ماه پیش برام یه کلیپ کوتاه ازش فرستاد. با دیدن همستر کوچولو به این فکر افتادم که چقدر بزرگ شده؟ دفعه بعدی حتما باید از دوستم بپرسم، هر چند رفته غیبت کبری.🗣️

(همستر ها به شدت بامزه هستن😭

✨)

 

 

 

0

رتیل با عنکبوت؟

2 روز،16 ساعت پیش در نوشته های قابل احترام اما فاقد اعتبار

تا حالا تو زندگیم همچین عنکبوت بزرگی ندیده بودم ،البته بدنش پر مو بود شاید هم رتیل باشه.😭

چرا هر دفعه من نیاز به یکی دارم کسی خونه نیست حداقل بگم بیاد این موجود و بگیره ببره بندازهههه بیرون.😭

اولش نترسیدما! فاز پسر شجاع برداشتم. با کاسه افتادم دنبالش که بگیرمشو بدون هیچ درگیری ای بندازمش از خونه بیرون. ولیییییی اونننن همش مقاومت می کرد و می اومد سمتممم. (شاید می خواست گازم بگیره تا تبدیل بشم به اسپایدر وومن ولی من فن لیدی ددپول هستم.😭)

آخرش هم بیخیال شدم و ادامه رمانمو خوندم بعد چند دقیقه حس کردم یه چیزی داره از پام بالا میاد. نگاه به پایین کردم دیدم همون پشمکههههه چنان جیغی زدمو کتابو دو دستی کوبیدم رو پام که چشمام از شدت درد سیاهی رفت اما حس وول وول خوردن رو پام چند برابر شد. دوباره نگام به پام افتاد دیدم که نهههه این یه عالمه بچه ریدهههههه انگار شونصدتا بچه عنکبوت رو شیاف کرده بود داخل خودش و با ضربه ام پوکیدن بیرون😭

اینجا جیغ نزدما! عربده کشیدم عربدههههه آخرش هم به هر بدبختی ای بود رفتم سم آوردم بهش اسپری کردم. (خودم تنگی نفس و خارش پوست گرفتم اما این دلقک هیچ مرگیش نزد با اون بچه های دلقک تر از از خودش😭)

الان چه غلطی کنم. اینا امشب منو خفت می کنن 😭 

ننه اشون بمیره از چشم من می بینن.😭

تف بهتون که برقا رو قطع می کنید، ما هم مجبوریم در و پنجره رو باز بزاریم تا یکم هوا خنک تر بشه. 

اون از پارسال که هزارپا گوشت خوار اومد تو خونمون ( این نوع هزارپا نسبتا کمیابه) اونم از اول شهریور که عقرب اومد.😭 فقط مار نیومده که اونم میاد.😭

 

0

?Ну как ты там

1 ماه پیش در نوشته های قابل احترام اما فاقد اعتبار

می خوام خودمو بکشممممم، اصلا می خوام ناخنامو بشکنمممم این چه وضعیههههه. از ساعت شش صبح داشتم پست می نوشتمممم آخرش دیدم جای یکی از عکس ها خوب نیست بزار پاکش کنم بزارمش پایین تر، تهش چی شد؟چییییییی شددددددد؟ کل نوشته هام پریدددد. پریددددد. الانه که سکته کنم وای وای وای وای . آخرش قسمت آپلود این سایت منو می کشههه، می کشهههه، می کشههههه.

 

می مردی حالا اون عکس رو پاک نمی کردی؟ نه جدی می مردییییییی، حالا که کردییییی بمیرررررر.

 

وای وای وای تا حالا اینقدر موقع نوشتن چیزی حرص نخورده بودم . (برام درس عبرت شد که قبل نوشتن چیزی یه جای دیگه یادداشتش کنم بعد اینجا کپی پیست بزننمممم.) 

به یه نتیجه‌ درخشان رسیدم: ابتدای پست نباید عکس یا ویدیو آپلود کرد، اگه هم انجام دادی پاک نکن و یا دوباره سایزشو تنظیم نکن. چون کل مطالبت می پره مثل من بدبختتتتتتتتتتتتتت. 

داشتم اینو آپلود می کردم کههههه از دوباره همون اتفاق قبلی افتاد، عکس بعدی رو ببینید. 😭

 

و
پریددددد پریددددد، ولی از قبل کپی نوشته امو داشتم😭✋

حرص خوردن بسه ⁦ಠಿ⁠_⁠ಠಿ⁩ 

من و چه به وب نویسی؟ برم یه اپلیکیشن خاطره نویسی پیدا کنم، بهتره.

حس می کنم بلد نیستم با قسمت آپلودش کار کنم✋

سر درد گرفتم...

 

 

3

دو قلو های به هم چسبیده

1 ماه،1 هفته پیش در نوشته های قابل احترام اما فاقد اعتبار

دو قلو های به هم چسبیده

داستانشون رو‌ می دونی؟

اِوِلِن و اِوِلِن دو تا خواهر بودن که موقع به دنیا اومدن به هم چسبیده بودن.

داستان به دنیا اومدنشون اینطوریه که روز ۱۳ ام سپامبر، مرده میبینه زنش نزدیک زایمانشه و درد زیادی داره. وقت نمیشه تا بیمارستان ببرتش پس میبره پیش دکتر محله شون که از قضا بسی مذهبی و همینطور خرافاتی هم بوده. دکتر بچه هارو به دنیا میاره و بوم. میبینن بچه دوقلوعه. و دوقلو های دختر، به هم چسبیدن. مامان بیچاره موقع زایمان میمیره. و پدر بچه ها هم وقتی میبینه عشق زندگیش بخاطر به دنیا اوردن همچین اعجوبه هایی جونش رو از دست میده، بچه هارو با اون دکتر تنها میذاره و محل رو ترک میکنه و دیگه پیداش نمیشه. دکتر که با بچه ها تنهاست، بعد از کمی تامل، میره یه اره برقی میاره. اون میخواست با ارّه بچه هارو از هم جدا کنه. روشنش میکنه و میارتشون نزدیک پوست نحیف اولن و اولن. و زیر لب زمزمه میکنه "خدایا خودت کمکم کن." که یهو کلانتر وارد اتاق میشه(صدای اره رو از بیرون ساختمون شنیده بود.) و چه جالب که کلانتر از دیوونه بودن دکتر خبر داشته و دنبال یه موقعیت بوده که اونو بکشه و چه موقعیتی بهتر از این؟ با ۱۳ ضربه چاقو دکتر رو میکشه. بچه هارو ورمیداره و سوار ماشینشون میکنه. تو راه که با ماشین داشتن میرفتن، با یه کامیون تصادف میکنن و وای! توی تصادف کلانتر میمیره! راننده کامیون که متوجه دوقلو های به هم چسبیده میشه، تصمیم میگیره اونارو برداره و با خودش ببره.این کار رو هم میکنه.

توی آهنگ داره صحبت های روزمره این دوتا خواهر رو شرح میده.

میگن "به نظرت فضا نورد بشیم؟ یا آتش نشان؟ بریم اسکی کنیم؟"

که یه جا به بعد اولن(اونی که صدای مرد میخونه) شروع میکنه به درخواست. "بیا با کسی که باهاش قرار گذاشتیم ازدواج کنیم. بریم بازیگر بشیم." اون یکی خواهر (صدای زن) در جواب همشون مخالفت میکنه.

اولن(مرد) عصبی میشه و با کنایه میگه "یه انگل نیاز به میزبان داره" 

اولن زن: من فقط بهترین رو برای خودمون میخواستم!

اولن مرد: ولی من هیچکدوم از اینا رو نمیخواستم.من فقط یه زمان فقط و فقط مخصوص خودم میخواستم.( چون به هم چسبیده بودن هیچوقت نمیتونستن تنها باشن.) تو از من میترسی و بدت میاد.

اولن زن: تو هیچوقت به من اهمیت ندادی.

اولن مرد: چرا منو رها نمیکنی؟

اولن زن: تنهایی زنده نمیمونی

(از اینجا شروع میکنن به بحث کردن و وسط خوندن آهنگ کلام هم رو قطع میکنن.) 

(اینجاها باهم حرف میزنن) 

من دارم ازت خواهش میکنم(اولن زن) 

بس کن از من خواهش نکن! (اولن مرد)

اولن زن: من میخوام تو پیشم باشی

اولن مرد: من میخوام زمانی مختص خودم داشته باشم

اولن زن: چرا نمیتونیم باهم کنار بیایم؟

اولن مرد: چرا فقط تنهام نمیذاری ؟؟؟

و...

0

تقلید

1 ماه،2 هفته پیش در نوشته های قابل احترام اما فاقد اعتبار

از آدمایی که با پیدا کردن فرد جدیدی، سریع تاثیر می گیرن و علایق-سلایقشون به سرعت باد تغییر می کنه یه سوال دارم. خود واقعیت کی هست؟ 

این وضعیت رو دوست داری؟

به خودت بیا، اون فرد حقیقی درونت داره التماس می کنه برای یلحظه نشون دادن خودش.

4

تمامی حقوق برای Oh, i can't explain : Silent محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده