You need to enable JavaScript to use this application.
دسته‌بندی: رندوم شت نویسِ مادمازل اِرینا

سفال

2 روز،15 ساعت پیش در رندوم شت نویسِ مادمازل اِرینا

در دلِ هر سفال، زمزمه‌ای از خاک و هنر جاری‌ست؛

قصه‌ی دستانی که گِل را نوازش کرده و به آن جان بخشیده‌اند.

هر نقش و هر خمیدگی، ردی از طبیعت و خاطره‌ای از لمسِ آرامِ انسان است. 

هر ظرف، نجوایی از زمین است؛ ساده، خاموش و لبریز از زندگی.

 

(امروز با عمه خیلی خوش گذشت.۱۴۰۵/۶/۱۷)

0

صدایِ ذهن

2 روز،15 ساعت پیش در رندوم شت نویسِ مادمازل اِرینا

 

ذهن، همیشه از خودش صدا داشته؟

گاهی به این فکر می‌کنم که چرا از کودکی صدای ذهنم رو به یاد نمیارم.

نه اولین باری که حرف زدم، نه اولین کلمه‌ای که خوندم؛

اولین باری که با خودم حرف زدم!

شاید خیلی زود شروع شده بود؛

قبل از اون‌که اصلاً بدونم باید به خاطر بسپارمش.

اما اگر از اول بوده، چرا یادم نمیاد؟

و اگر نبوده...

این صدایی که حالا حتی یک لحظه هم دست از حرف زدن نمی‌کشه، دقیقاً از کِی شروع شد؟

0

شورِ نوشتن

2 روز،15 ساعت پیش در رندوم شت نویسِ مادمازل اِرینا

 

شورِ نوشتن از آمد و شد ذهنم به سوی سرانگشتانم راه می‌یابد.

گویی هر آنچه به دیواره‌های سرم فشار می‌آورد، راهی جز نشستن بر سپیدی نمی‌یابد. واژه‌ها یکی پس از دیگری از پستوی دلم بیرون می‌خزند و خود را به صفحه‌ی سپید می‌سپارند؛ هر واژه که بر آن می‌نشیند، ذره‌ای از آن سپیدیِ دست‌نخورده را با خود می‌برد.

و من، نظاره‌گر این دگرگونی خاموشم؛

نظاره‌گرِ اینکه چگونه سپیدی، اندک‌اندک رنگ می‌بازد و آنچه روزی تنها در هیاهوی ذهنم سرگردان بود، اکنون شکلی از بودن به خود می‌گیرد. شاید نوشتن همین باشد؛ بیرون کشیدنِ آنچه در درونمان بی‌قرار است و سپردنش به جایی که دیگر تنها متعلق به ما نیست.

 

0

دستِ به خاک رفته.

2 روز،15 ساعت پیش در رندوم شت نویسِ مادمازل اِرینا

بعد یه مدت طولانی وقتی آدم بخواد شروع کنه به نوشتن متوجه این موضوع میشه که غریبه هست. 

اره غریب! 

غریب با نوشتن افکار و احساسات...

 اینجوری همه چیز براش کدره؟

اوم...دوست دارم منسجم بنویسم ولی؟ در عین حال همه چیز غیر منسجم تایپ میشه. 

از این همه ناهماهنگی به سردرد می افتم و با خودم میگم، ننویس!

به نظرت مشکل از ذهن آشفته ای هست که این همه مدت چیزی ننوشته و در حال انفجاره یا دست های خشک شده ای که دیگه عادت به نوشتن ندارن؟ 

با گذشت زمان به جواب این سوال می رسم، مطئنم.

0

خلأ

1 ماه،1 هفته پیش در رندوم شت نویسِ مادمازل اِرینا

آن حسِ خلأیی که تو را در بر می‌گیرد و بغضِ گیرکرده در گلویت را تبدیل به توده‌ای سنگین و پر از براده‌های آهن می‌کند؛ چیزی که دردش آرام و پیوسته بالا می‌آید.آرام‌آرام تو را در تاریکی فرو می‌برد.آری، ذره‌ذره‌ی وجودت مات می‌شود.تاریکی و تاریکی…سرانجام آهسته‌آهسته در دلِ سیاهی حل می‌شوی؛و حال سرنوشت خود را با آغوشی باز پذیرا می‌شوی.

Erina 

0

چرخۀ رفتاری: انتقال درد

1 ماه،1 هفته پیش در رندوم شت نویسِ مادمازل اِرینا

همان‌گونه که زخم بر ما می‌نشیند، زخم هم بر دیگران می‌نشانیم؛ درد همیشه راهی برای ادامه یافتن پیدا می‌کند.

پایان این چرخهٔ هولناک چه می‌تواند باشد، جز پایان دادن به خود؟

0

Goodbye, blue sky

1 ماه،1 هفته پیش در رندوم شت نویسِ مادمازل اِرینا

Look Mummy

 

مامانی  ببین! 

 

There's  an airplane up in the sky

 

یه هواپیما تو آسمونه.

 

Ooh-ooh, ooh, ooh, ooh

 

Ooh-ooh, ooh, ooh, ooh

 

Ooh-ooh, ooh, ooh, ooh

 

Did-did-did-did you see the frightened ones?

 

کسایی که ترسیدن و دیدی؟

 

Did-did-did-did you hear the falling bombs?

 

صدای بمب‌های در حال سقوط و شنیدی؟

 

Did-did-did-did you ever wonder why we had to run for shelter

 

تا  حالا فکر کردی که چرا باید دنبال پناهگاه بگردیم.

 

When the promise of a brave new world unfurled ?beneath the clear blue sky

 

وقتی بهمون قول یه جهان شجاع و جدید زیر آسمون آبی دادن؟

 

Ooh-ooh, ooh, ooh, ooh

 

Ooh-ooh, ooh, ooh, ooh

 

Did-did-did-did you see the frightened ones?

 

آدمای وحشت زده رو دیدی؟

 

Did-did-did-did you hear the falling bombs?

 

صدای بمب‌های در حال سقوط رو شنیدی؟

 

The flames are all long gone but the pain lingers on

 

شعله‌های آتیش خیلی وقته از بین رفته ولی دردش هنوز ادامه داره...

 

Goodbye,

blue sky

 

Goodbye, blue sky

 

Goodbye

 

Goodbye

 

4

تمامی حقوق برای Oh, i can't explain : Silent محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده