روز اولی که پست «به صرف 3 دقیقه وقت!» رو خوندم، از اسم این شخص گذر کردم. شاید برای چند لحظه فقط کمی مغموم شدم. بلاخره نه آشنایی ای با بیان داشتم و نه سرگذشت ادماش رو می دونستم کاملا غریبه بودم. 

اما امشب دوباره نگاهی به وبلاگ راوی انداختم. آخرین پستش رو نخونده بودم... پس با چشمای خواب آلود شروع کردم به خوندن چند سطر اول مقدمه. خب تا اینجا که همه چیز عادی بود ولی با دیدن این جمله:

«این اتفاق باعث شد زمان زیادی رو به خودکشی فکر کنم.»

یه لحظه منگ شدم. اخمام در هم رفت. آماده بودم که شروع کنم به رگباری از کامنت های انگیزشی دادن. ولی با خوندن جمله بعدی نفس آسوده ای کشیدم.

«البته نه به این‌که تمایل داشته باشم انجامش بدم، صرفاً این‌که با ماهیت خودکشی بیشتر آشنا بشم»

ولی صبر کن اسم قبل‌تر چی بود؟ عرفان؟ چرا میگه اگه جاش بودم چه تصمیمی می گرفتم؟ کنجکاو می شم برای خوندن ادامه ی نوشته، تا حدودی هم خواب از سرم می پره. با هیجان دو دستی گوشی رو می گیرم و روی تخت چهار زانو می‌زنم. خوندن نوشته رو تموم می کنم. یکم کلافه می‌شم چون در مورد عرفان چیز دیگه ای گفته نشده بود! دوباره خودمو پرت می کنم روی تخت و برمی‌گردم به مطالب قبل. اسم فیلمی که راوی در موردش نوشته بود رو یادداشت می کنم تا سر فرصت اگه تونستم ببینمش، جالب به نظر می‌رسید! بار دیگه این بخش از نوشته رو می خونم:

2. بررسی دیدگاه‌های اسلام درباره خودکشی:

در اسلام، خودکشی حرامه و یک گناه کبیره‌ست چرا که جان از آن ما نیست که به اختیار خودمون، از خودمون یا حتی دیگری سلبش کنیم.

 از این دیدگاه خوشم اومد اینکه خودکشی فقط مربوط به خودت نمیشه، یعنی تو حق نداری خودتو از دیگران بگیری، یعنی وجودت با ارزشه، معنا داره...

دوباره خوابم می‌گیره ولی همین چند جمله بالایی رو می خواستم کامنت بدم تا یادم نرفته بود. پس میام پایین‌تر از اون جایی که عاشق خوندن کامنت ها هستم یکی یکی می خونم تا می‌رسم به دوتا کامنت آخر از نیک. خندم می‌گیره این بچه همیشه ذهنش در حال ایده دادن و اجرا کردنشونه. تا می خوام شروع کنم به تایپ کردن با خودم می گم کامنت های پست قبلی رو اصلا خونده بودم؟ هر چی فکر می کنم یادم نمیاد برای همین می‌رم به پست قبلی و یکی یکی می‌خونمشون ...

تا اینکه کامنت هاتف رو می بینم.

عرفان را از زمان‌های گذشته که اوایل نوشتن‌اش در بیان بود (شاید) می‌شناختم. روزهایی که پینگ‌پنگ بازی می‌کرد و به کلاس‌هایش در دانشگاه (گرافیک می‌خوند) می‌رفت و گاهی طرح‌هایش را در وبلاگش قرار می‌داد. مدتی با هم دوستی کردیم و سپس من درگیر مسائل جدی زندگی شدم و سر نزدم... وقتی سر زدم که وبلاگش بسته بود و می‌گفتن خودش را کشته است! باور نکردم!

بغض می کنم... نگاهم میخ میشه روی کلمات دانشگاه-گرافیک-طرح... اون پسر آرزوهای منو داشت زندگی می‌کرد؟ دقیقا چه اتفاقاتی افتاد که تونست به زندگی خودش پایان بده؟ اشکم درمیاد. اولین قطره از گوشه چشمم سرازیر میشه و تا شقیقه ام پایین میاد. سرم نبض می‌گیره. از خودم همش می‌پرسم چرا؟ چی میشه که این تصمیم رو می‌گیره؟ ذهنم شروع می کنه به تصویرسازی از اون پسر... اگه زنده بود چند سالش می‌شد؟ طرح هاش در چه سبکی بودن؟ حس کردم خنده هاش باید خوشگل باشن. یه تصویر دیگه میاد جلوی چشمام... پسری که روی چمن محوطه دانشگاه بین دوستاش نشسته و داره در مورد پروژه کلاسیشون صحبت می‌کنه و از ایده هاش می‌گه. یکدفعه حسرتی بزرگ به جونم میافته... اینکه من هرگز طرح هاش رو نمی بینم...