1-دیشب قرار بود با آرمیتا در مورد نحوه مطالعه ام صحبت کنیم ولی انگار یکی از محل کارش بد حالشو گرفته بود. (اون فرد امیدوارم بدونه آدم عقده ای بیش نیست، مگه میشه آرمیتا رو ناراحت کرد و عذاب وجدان نگرفت؟ -ـــــ-) بلاخره ساعت ده پیام داد اما متاسفانه دوازده پیامشو دیدم.
2- حالم دیشب زیاد خوب نبود و امروز صبح با گلودرد و بدن درد وحشتناکی بیدار شدم. مامان که وضعیتمو دید گفت بلند شو بریم بیمارستان. یه دو سه ساعتی هم اونجا درگیر بودیم.(یه ویزیت ساده با یه سرم و چندتا داروی سرماخوردگی چقدر گرون شده، اونم با بیمه.🤦) واقعا دلم برای کسایی که بیماری جدی ای دارن می سوزه، هزینه های درمان سر به فلک کشیده...
3- هم پرستار و هم دکتر گفتن پوستت زرد شده، همین حرف اعصابمو متشنج کرده. میخوام سر به بیابون بزارم. (واقعیتش یکم ترسیدم چون تب هم دارم.)
4- طبق معمول عمو بَیی خونمون چتر انداخته و دستش تو چشم و چال منه (خوشش میاد اذیتم کنه.) شیطونه میگه برو دوتا ماچ آبدارش کن قشنگ افقی بیوفته تا چند روزی پیداش نشه.