You need to enable JavaScript to use this application.
دسته‌بندی: ム丂ノレ

نمیدانم

2 سال پیش در ム丂ノレ

 

به نام خدا 

سلام من به تو سیل محبوب و دور ~

ای آسیل خاکستری چشمگیر قشنگ نازنین من ! 

از لحن اغراق شده ام متعجب نشو به خاطر این است که 

 می خواهم دوباره شکایت نامه بنویسم . گفتم با لحن آهنگین و زیبا شروع کنم تا مجبور شوی تا آخرش را بخوانی :)

البته در این شکواییه مشتکی و مشتکی عنه هردو خودم هستند.

در اولین (و شاید هم آخرین ؟) تابستانی که آنقدر برای آمدنش نقشه ها و برنامه ها داشتم هیچ‌کار خاصی نکردم جز درس خواندن ، امتحان دادن ، استرس کشیدن ، بیش از حد قهوه خوردن ، عصبی شدن، ناراحت بودن ، نوشتن شکایت نامه های بیش از حد ، زیادی گریه کردن (البته این تاحد زیادی تقصیر من نبود ، به هر حال یک انسان قوی وقتی ناراحت است نمی‌تواند جلوی گریه کردنش را بگیرد ) ، تمام کردن داستانهای مورد علاقه ام و اوه ....راکد بودن! 

نمیدانم شاید چون بیش از حد در کنترل احساست افسار گسیخته ام ناتوانم یا چون به قول پدرم بیش از حد خیالاتی ام همه چیز چندین درجه سخت تر از آنچه که باید به نظر می رسد . 

این تابستان از مهم ترین و آشفته ترین تابستانهای زندگیم بود ، درحالی باید ادامه مسیر را مشخص کنم که حتی نمی‌دانم از کدام طرف آمده بودم. 

وزن سرنوشت نامعلوم بر شانه هایم سنگینی می کند ، شدید! 

پدرم با خنده از من می گذرد که هنوز تازه انتخاب‌های سخت تری هم در پیش داری ، مثل اسم اولین فرزندت یا محل تقریبی خانه ات که در ده ها سال بعد به آنها می رسی .

فکر نمی کنم آنها سخت تر از این باشند ، حداقل آن را می توانم با احساسم انتخاب کنم ولی این نه! چون قرار نیست در صورت اشتباه در انتخاب اسم باگ بخوری ولی اینجا ، اکنون ، در این مرحله ای که من ایستاده ام چرا!

امکانش هست ، بسیار هم هست . 

این روزها به اندازه کافی برایم استرس زا و ناراحت کننده بودند حالا فکر به این که "این" هم تمام این تابستان با تمامی قوا خودش اینجا بود و خواهد ماند باعث می شود ....نه نمی خواهم راجع به آن حس بنویسم بد تر میشوم....بیا به همین که چقدر حالم بده می شود که با تصور کردن دوباره اش برای توصیفش می خواهم دست از کلمات بکشم برای درک بد بودن ماجرا بسنده کنیم سیل.

در این روزها که افسرده بودم ، پدرم نشسته بود و روانشناسی خانواده می خواند ، آن هم یواشکی .

وقتی کشف کردم اینقدر درگیر من و ما بوده که شروع به مطالعه عمیق کرده آن هم با این مشغله فکری که دارد حسابی متأثر شدم . خیلی بیش از حد ناز و دوست داشتنی بود .

هروقت اینطوری سخت مشغول خودمان می بینمش از اینکه چقدر پوچ و باطله ام بیشتر ناراحت می شوم ، کاش آنقدر که باید عالی  بودم ولی هیچوقت نتوانستم برایش خوب باشم چه برسد به عالی .

آسیل ، از اینکه احساساتم را احساس کنم خسته شدم ، خیلی خیلی زیادند و بی ثبات ! 

لحظه به لحظه تغییر رنگ میدهند ، پشت سرهم . به ثانیه هم نمی رسد . فکر میکنم به خاطر همین است که اینقدر خسته ام .مغزم بیش از حد در پردازش موضوعات به خودش زحمت می دهد.

در این روزهای پایانی تابستان با «خاطرات تابستانی »اشنا شدم ...این یک راز است ، اسم این کتاب را به کسی نگو....

(هرچند اسم درست کتاب را ننوشتم مثل همیشه....ولی خوب بازهم.)

نمیدانی چقدر با خواندش خوشحالم انکار بالاخره یه تعطیلات تابستانی رفته باشم ، حس گرم و شیرینی دارد ، درست همانطور که یک تابستان باید باشد. اما از این ناراحتم که با پایان رسیدن تابستان داستان تمام میشود . نویسنده اینطور توضیح داده : به ازای هر روز تابستان یک خاطره را بازگو می کنم. 

دلم میخواهد بروم با نویسنده یک عمر در تابستان بنشینم و خاطره بشنوم.

اوه ، سیل ! تابستان من آنقدر هم نا امید کننده نبود ، خوب ؟ به من ترحم نکن. اخم هایت را باز کن جانم.

شاید اینطور به نظر نرسد ولی واقعا این تابستان را دوست داشتم ، هرچند به لطف بعضی ها و بعضی چیزها کمی سردرد و استرس چاشنی اش شد ولی واقعا زیباست .

دوستان خوبی پیدا کردم .

افراد جدیدی را دیدم ، به قول پدرم در این مدت زمان عمری که داری محال است بتوانی با همه آن چندین هزار هزار نفری که باتو زنده اند ملاقات کنی ، پس تا آنجا که می توانی از دیدن آدم هایی که می توانی ببینی خوشحال و شکر گذار باش. (هرچند بعضی هایشان جوری رفتار کنند انگار زدی خاندان شان را نابود کردی)

خاطرات قشنگ زیادی به دست آوردم .

بافتنی یاد گرفتم .

داستان های قشنگ زیادی خواندم (ولی پدرم فکر می کند وقتم را هدر دادم چون داستان های که انتخاب می کنم محتوای علمی ندارند بلکه بیشتر بار احساسی منتقل می کنند) 

ووووووو....از همه مهمتر سیل قشنگ من !

من صاحب اولین فرزند دوست داشتنی خودم شدممممممم(البته بعد از دوروتی ...از آنجایی که دوروتی یک جوجه خروس و بود و این یکی حیوان نیست شاید ....به نحوی ؟ چیزی که گفتم درست باشد )

اری عزیز من نفس عمیق بکش و یا هیجان سطر بعدی را بخوان.

دیروز پدرم مرا به طرز عجیب و دوست داشتنی غافل گیر کرد. می خواستم کم کم بخوابم که پیک بسته پستی را شب هنگام تحویل داد. وقتی می خواستم بگم اشتباهی شده پستی نداشتم پدرم آمد و با خوشحالی گفت مبارکه. وقتی پرسیدم موضوع چیست گفت خودت ببین و بله ! بله ! بلههه! 

آسیل ، آرزویی که مدت ها بود داشتم ولی به خاطر ترس از شکست و آسیبی که دارم هیچوقت سراغش نرفته بودم را پدرم پیگیری کرده بود و....حالا من فلوت عزیزم را دارم که (شاید حتی بیشتر از ازدوروتی ؟) دوستش دارم . اسمش را "شیان گذاشتم " 

به معنای آقای زیبا.

خیلی بیش از حد دوست داشتنی و بوسیدنی است . 

فعلا همین .

 

پ.ن:ممنونم که شکایت نامه هایم را پیگیری نمیکنی.باعث می شود احساس کنم عمیقأ در آغوشم گرفتی .

 

 

0

ماهی خال مخالی

2 سال،2 ماه پیش در ム丂ノレ

آسیل ...اگر برنامه فرار از زمین را هنوز یادت هست الان وقتش رسیده اجرایش کنیم....

بیا...همین الان....باید از این فرد ، از این خانه از این شهر از این گذشته مه آلود ، از این خاطرات گندیده فرار کنیم...

حتی اگر اینده پیچیده تر از آن تجسم لایه های انرژی کوانتومی باشد.

باور می‌کنی یانه....ولی حالا میفهمم چرا روح خانه اش را ترک کرد...

ماهی های گندیده، بوی متعفن گوشت، لجن های گند اب...با هر نگاه و سخنش به اطراف هجوم می آوردند.

اگر قاتل شوم چه میکنی؟ 

باید زود برسی قبل از اینکه خودم را در خونم غرق کنم.

به چشایر و لونا و شاید آکیرا گفته ام بروند تعطیلات.....

من و کتابهایم و اینها و ما تنها ماندیم.....

کلافه ام، بغض زده ام ، ناراحتم . 

اره!ناراحتم!

دلم یک شب کامل گریه میخواهد.....دلم تو و او و کتابهایم را میخواهد..

کمی آرامش میخواهم ، کمی شادی ...کمی رویا ...همین!!

چرا حتی دست از سر همینها هم برنمی‌دارد ؟

احساس میکنم هر روز با قاشق مقداری از گوشت و روح درونم را می کَنَد.نه تنها من...برای همه ما.

تا آخر این هفته چیزی جز پوسته های خالی نخواهیم بود.

باید اینجا رسالتم را فریاد میزدم یا از رویاهای به تصویر کشیده شده ام میگفتم.

ولی اکنون فقط از غم نوشتم. زندگی ام همانی شده که ازش وحشت داشتم . رسیده ایم به ایستگاه درهای سیاه فلزی . شاید هم اکنون داخل دریم ؟

فقط میتوانم فریاد بزنم

خدایا کمک 

کمک

کمک

......

0

رویای صبحگاهی

2 سال،2 ماه پیش در ム丂ノレ

آسیل عزیزم!

گفته بودم تا به اوز نرسیدم برایت نمی نویسم .....شرمنده قول شکنی میکنم...فقط ...حس میکنم به نوشتن این نامه برایت نیاز دارم.

می توانی زیر میزی این نامه را باز کنی . بگذار یک راز باشد میان من و تو ...وقتی شصت سالمان شد بیا باهم این راز را زمزمه کنیم...

 

میخواهم چیزی بپرسم....یادت می آید زمانی عهد کردم دیگر هیچوقت گریه نکنم؟دیشب بعد چند سال شکستمش..

اشتباه نکن ! از سر ترحم برای خودم نبود ..... از سر نا امیدی هم نبود .... به خاطر حس شرمندگی بود....

به من گفته بودی به گذشته برنگردم.......درگیر آینده نشوم و تمام تمرکزم را بگذارم روی قلبم ....قلبی که برای خانواده ام می‌تپد ...برای عزیزانم ...برای تو ..برای زندگی....

به انعکاس ها خیره نشوم....آینه ها را بشکنم....

واگر زمانی دوباره به خودم شک کردم یادم باشد مهم نیست شرور به نظر میام یا نه......چون من برای تو پری مهربانی بودم....

وقتی لج کردم که دروغ می‌گویی...گفتی باشه من شرور ترین پری ممکن هستم.....خندیدم...خندیدی.....به تو گفتم خودم را پذیرفتم...

آینه ها را پی در پی شکستم.....خرگوش های سفید را دنبال کردم...آجرهای قدیمی را طی کردم ولی آسیل.....

دیشب نتوانستم.....نتوانستم آینه را بشکنم...درست لحظه ای که تبر را بالا بردم نگاهم به انعکاس درون آینه گره خورد...

درون آینه خودم را دیدم....ترسیده بودم...غمگین بودم...خیلی گریان بودم...نتوانستم تحمل کنم...دراغوش کشیدمش...

باهم گریه کردیم....می‌توانستم احساسش کنم...خیلی واقعی بود آسیل...شبیه رویا به نظر نمی‌رسید....درست وقتی خواستم گردنش را ببویم تا ببینم آدمی زاد است یانه ...فردی از آن طرف آینه را شکست....از هم جدا شدیم...پرده های سفید بالا رفتند...و من درون قفسی گیر افتادم بدون دیوار.....از هر طرف هزاران پنجره به درون قفس من راه داشت ....

حس بدی داشتم آسیل....خیلی بد....

چشمهای زشتی به من خیره بودند.....چشمهایی پر از کنجکاوی ...چشمهای آلوده پیچ خورده...هنوز هم از فکر کردن به آن لحظه متنفرم.....

دلم میخواهد چاقوی مورد علاقه آشپزی ام را از درون کابینت بردارم و بافت ماهیچه ای که از دنده ی دوم تا ششم ام را پوشانده پاره کنم...

سردرگم شدم...احساس میکنم هنوز درون قفس گیر کردم...

میخواهم تمام محتویات حفره شکمی ام را بالا بیاورم.....

گاهی وقتها عاشق بودن قدرت عجیبی به آدم می دهد ....اینکه می بینی هنوز زنده ام و به دیوانه خانه نرفتم یا دوباره دچاره کور رنگی نشدم فقط به خاطر این است که هنوز دیوانه وار عاشق امیدم...

با اینکه رویا دیدن تنها به سردرگمی و گم گشتی ام دامن میزند هنوز هم عاشق رویا دیدنم....

اینها ثابت میکنند من هنوز روح دارم....هنوز زنده ام....هنوز فرصت دارم....

آسیل کی به مقصد میرسم؟ احساس میکنم به جای خرگوش من به خواب رفته ام...بگو ببینم....من هنوز زنده ام؟ 

من هنوز ایستاده ام....دارم سعی میکنم یک کاری کنم...بگو درست پیش میروم....

 

پ.ن: یادت باشد قول دادی دنیا را جمع کنیم برویم دریا یک ماه گریه کنیم....چه به اوز برسم یا نه......یادت باشد ...باید برویم 

من هنوز یک جعبه خاطره برای گریه کردن در بین قفسه های کتابخانه ام قایم کردم.

 

 

0

شیرینی از جنس شادی

2 سال،3 ماه پیش در ム丂ノレ

 برای آسیل دوست داشتنی من.

 

سیل عزیزم!

هیچ دلیلی نمی‌تواند آنقدر قانع کننده باشد که تا ابد درون اتاق ذهنم حبس شوم . بالاخره این موضوع را دیشب فهمیدم . نوار شجاعت قلبم کامل شد و حالا ...من عمیقاً احساس خوشبختی میکنم.

پرستو ها مثل همیشه آزادانه پرواز میکنند . درختها در آغوش باد می‌رقصند و زیباتر اینکه پرتوها های مهر آفتاب هر روز صبح از لای پنجره به صورتم می‌تابند و من با لبخند بیدار میشوم. انگار صفحه خورشیدی در وجودم نصب کردم ، با احساس گرمای نورش انرژی ام برای طی کردن تمام روز به صد در صد می‌رسد .

این روزها تصمیم گرفتم به آوای قلبم گوش کنم از هدفون استفاده کمتری داشته باشم. هر ضربان قلبم دنیایی از عشق امید و آرزو ست.

این زیباترین موسیقی است که تا حالا شنیده بودم. 

البته فقط برای من نیست . دیروز سرم را به سینه مهدیس چسباندم

و حدس بزن چه شنیدم ...صدای موج بود ، آوای آرامش ، نغمه ی رمز آلود زمان . سراسر وجودم لبریز از حس خوب بودن شد.

برای بقیه را هم امتحان کردم . قلب ایمان صدای جنگل میداد . صدای زیبای خنده و همهمه ی برگها ، می‌توانستم آواز شادی و عشق نسیم را بشنوم . 

احساس میکنم حالا به شنیدن صدای این ضربانها معتاد شدم.

چرا یک عمر خودم را بین این موسیقی های پر سر و صدا برای یافتن حس زندگی معطل کردم؟ هیچ چیز بیشتر از صدای ناقوس قلب برای زندگی و زنده بودن مرا بیدار نگه نمی  دارد.

 

 حال من خوب است ، دیگر هم فکر فرار به گذشته و پناه به ترس از آینده را برای راکد بودن در سر ندارم،پس نگران نباش.

به هرحال که رویاهایم خیلی وقت است به این دنیای شلوغ و پر پیچ و خم جاری شدند ، دیگر سد ساختن به رویشان چه فایده ؟

 

این روز ها که بیشتر از قبل درون خودم بودم با آکیرا آشنا شدم.

لابه لایه قفسه های کتابخانه ذهنم نشسته بود و با صدای گیرای دلنشینی افسانه میخواند...نه ! افسانه ها را زنده میکرد. می‌توانستم احساس کنم با هرکلمه اش تمام ذهنم رنگی دوباره می‌گرفت اگر از دریا می خواند موجها به داخل کتابخانه هجوم می آوردند، بوی دریا همه جا را می‌گرفت ، و روح من نهنگی میشد غوطه ور در دریای او .

اگر از صحرا میخواند می‌توانستم آزادی دانه های شن را احساس کنم . از حس عشقی که در گرمای خورشید به صحرا نهفته است بگیر تا دلیل روان بودن ماسه ها ....همه را می‌فهمیدم.

قبل از اینکه بفهمیم من و او باهم خو گرفتیم . کنارش بودن به من حس زنده بودن میداد. گربه ی مشکی رنگ مرموز باهوشی است با عینکی گرد و شیشه ای به روی چشمهای سبزش ...می‌گفت آن را میزند تا چشمهایش را در مقابل هجوم جادوی کلمات در امان نگه دارد.

حالا چشایر ، لونا و آکیرا سه گربه پشمالوی دوست داشتنی من تصمیم گرفتند دفتر مشاوره گربه ای احداث کنند. من که موافقم . همه‌ی ما گاهی مسیر رویاهایمان را گم میکنیم . چنین وقتی به یک مشاور ماهر وزبردست نیاز است تا راه را دوباره روشن کند.

فقط درباره‌ی محل دفتر بحثشان گرفته . آکیرا میگوید باید در سرزمین کابوس ساخته شود ، چون آنجا بیشترین گمشدگان را دارد.

لونا سرزمین ماتم را پیشنهاد داده چون بیشترین دل‌شکستگان را داراست و نظر چشایر سرزمین خیال است چون همه ی رویا پرداز ها توهم گمشدن دارند.

نظر تو چیست اسیل؟من کوچه پس کوچه های فراموشی را پیشنهاد دادم . هیچ چیز بیشتر از فراموشی کشنده ی رویاها نیست.

این بیماری از وقتی شروع میشود که با تحمیل کردن اینکه دیگر بزرگ شدی بهانه ی مسئولیت های اجتماعی و فردی و زندگی و فرهنگی و... را خوره وار می اندازند به جان آدمی تا باور ها و آرزوهایش را از او بگیرند . البته برای بعضی ها از همان کودکی اتفاق می افتاد . برای همین من کوچه پس کوچه های فراموشی را پیشنهاد کردم. چون به هرحال همه حداقل یکبار از آنجا رد می‌شوند. بدیهی است زمانی مسیر رویاهایمان را فراموش میکنیم که آرزوها و باورهایمان را فراموش کرده باشیم.

آسیل ....... من اجر های زرد را پی در پی دنبال میکنم باور دارم روزی به شهر اوز میرسم ......از دیوها و نفرین‌ها هم نمی‌ترسم .....به هر حال تو میگفتی من یک پری شرور ام ...پس نباید هیچ ترسی از شکستن آینه ها داشته باشم، من هیچ ترسی از این ندارم.....من فقط میترسم .....میترسم ساعت قلبم زودتر از آنکه فکرش را کنم خاموش شود....اگر باورها و رویاهای دیگران را نابود کنم ....هرگز نمی‌توانم خودم را ببخشم آسیل! مطمئن باش با دستهای خودم آن ساعت زنگ زده را از قلبم بیرون میکشم.

صحبت از ساعت شد یادم آمد کارهای زیاد برایم مانده تا تمامشان کنم ...بازهم برایت می نویسم البته بعد از فتح کردن موفقیت در کارهای باقی مانده ام .

امیدوارم ماه همیشه پر از رویا و آرزو بماند . 

پ.ن:میدانی؟من به امید دلبستم، به رویا ، به آرزو

مهم نیست چقدر مجبور باشم برای شکستهایم املت بپزم 

روزی کیک بزرگی برای موفقیتها خواهم پخت.

دفعه ی بعد مطئنم از شهر اوز برایت نامه می‌نویسم.

:)

 

0

آسیل

2 سال،3 ماه پیش در ム丂ノレ

 

همیشه مدتی زیادی به ماه خیره میمانم . به لکه های رویش به درخشش نقره فامش . فکر میکردم ماه ستاره ای است که با یخ پوشیده شده و لکه های رویش در حقیقت جنگلهایی هستند خاکستری  که از شهاب های دفن شده در ماه پدید آمده اند اما پدرم می‌گفت ماه تنها آیینه ای است برای خورشید ،نورش بازتاب نور اوست . لکه های رویش همان پستی و بلندی های درون ماه است که در سبب برخورد شهاب ها به سطح خاکستری اش پدید آمده‌اند .در ماه امکان حیات نیست . با این وجود تمام رویاهای من در ماه زندگی میکردند . از دوست عزیزم آسیل تا خرگوش سفید ....همگی آنها ساکن ماه بودند.

چرا؟چون ماه برایم محبوب ترین عضو آسمان بود . مهربان مرموز و دست نیافتنی ، بنابراین میخواستم تصورات شیرینم را هم در آنجا بگذارم تا در امن و امان باشند .

  تمام روزهای طولانی تابستان آرزو میکردم زودتر شب فرا رسد تا دوباره ماه را ببینم . بعد همه‌ی شب را با پدرم به تماشای ماه می‌نشستیم.

آن زمان نمی‌دانستم چرا ماه را اینقدر دوست دارم ولیکن حال فهمیدم .......شاید چون :

 

ماه مصاحب باوفایی است. هرگز ترکمان نمی‌کند. همیشه آن‌جاست، مراقب، استوار، ما را در لحظات تاریک و روشنمان می‌شناسد، و درست مثل ما مدام در تغییر است. هرروز نسخه‌ای متفاوت از خودش است. گاهی ضعیف و رنگ‌پریده است، گاهی نیرومند و پرنور. ماه درک می‌کند انسان بودن یعنی چه. مردد. تنها. جایزالخطا.

 

 

شاید به همین علت با دیدنش حس غریبی نمیکنم ...با اینکه مایل ها فاصله بین ماست ، برای من ماه نه در آسمان بلکه نزدیک قلبم مانده بود ...

 

 

 

 

0
درباره
Chesh About Img

ــ مرگ ما ست عروسیِّ اَبَد سِرِّش چیست؟ هو الله احد

تمامی حقوق برای Chesh محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده