همیشه با خودم فکر میکردم زمانی که اولین هایش را تجربه کند من کنارش خواهم بود ، مهم نیست چطور حمایتش میکنم ، نمی گذارم آب توی دلش تکانی بخورد ، می خواهم اطمینان اش باشم و حالا.....حالا نمی دانم اولین تجربه اش را چطور باهم گذراندیم ...درست انجامش دادم؟ خوب بودم؟ درست بود؟ منطقی بود؟ بعداً که یاد کند مایه آرامش خواهد بود یا خجالت؟ 

دارم دیوانه می شوم ...نمی توانم بخوابم....مدام فکر میکنم آه دختر تو حتی اینجا هم کافی نبودی ...خیلی از اولین ها را باهم سر سری پشت سر گذاشتیم خیلی هایشان را حتی نفهمیدم اولینش بوده ..ولی وقتی امشب فهمیدم اولینش بودم حس خاص بودن پیدا کردم و به همان اندازه می خواستم او هم حس خوبی داشته باشد ...

حتی نمی توانم کلمات درست را برای توصیف وضعیتم پیدا کنم..می دانم اینکه این را بنویسم عجیب است ولی چطور بفهمم پس ؟ درست بوده ام؟ 

جز خودش از کسی دیگری که نمی توان پرسید ...

آهههههه کلافه شدممممم

به این فکر میکنم پدر و مادر بودن هم چنین حسی دارد ؟ همینقدر دلت شور می زند الکی الکی و نمی دانی چه کنی ؟ همینقدر سردرگم می شوی؟ 

اینکه اولین بار باشد و اولین باشی بار سنگینی دارد ولی همان‌قدر هم شیرین است ....