هدفم از قلم در دست گرفتن این بود که در آیندهای نه چندان دور وقتی برمیگردم و نوشته هامو میخونم بدونم اون زمان دقیقا به چه چیز و چجوری فکر میکردم... چقدر بیشتر به بلوغ فکری رسیدم و عاقل تر شدم، و تمام این شب ها چیزی جز این نبوده!
یادت باشه عزیزم...
جسارت داشتن خوبه اما بی پروایی نه!
امیدوارم بتونی همواره با موسیقی هایی که زندگی برامون مینوازه برقصی.
این یکی رو میخوام بدون فکر کردن یا جهت دار کردنش بنویسم.
اما عزیز من هیچوقت یادت نره، مدادرنگی های شکسته هنوز رنگ دارن.
یکی از چیزایی که این چند وقت خیلی خودمو درگیرش کردم این بود: "چگونه باید یک نویسندهی فاخر شد!"
میدونی خب طبیعتا هرکسی قلم خاص خودش رو داره...
نمیدونم عشق من!
نمیدونم چرا زخم های روحی برام خجالت آور تر از زخم های جسمیه... میدونی، دخترا اینجورین که اگر لک یا زخمی روی بدنشون باشه از ترس بادی شیم (مسخره یا قضاوت شدن قسمت یا قسمت هایی از بدن توسط دیگری) اونو میپوشونن، ولی من هیچوقت سعی نکردم مخفیشون کنم چون بنظرم بخشی از افتخاراتمن!
این چند وقت اخیر سعی کردم ارتباطاتم رو با دنیای بیرون بیشتر کنم و از دنیای مجازی تا حدودی فاصله بگیرم... با آدم های جدید بسیاری آشنا شدم، با داستان هاشون، سبک و نحوه ی زندگی کردنشون، عقاید، تفکرات، سختی هایی که کشیدن، راه هایی که تا الان طی کردن، تجربیات، شکست هاشون و یه عالمه چیزای دیگه...
وقتِ چای است؛ همراهی میکنی؟