انگار ما آدما همیشه با خودمون یه مداد قرمز و پاک کن به همراه داریم... هرچقدر با یک آدم صمیمی میشیم خط قرمز ها رو پاک میکنیم، مثلا به جای استفاده از کلمات رسمی و جدی سعی میکنیم لحن صمیمانه و خودمونی تری بگیریم، وقتی که خط های قرمز بیشتری پاک میشن اون آدم بهمون نزدیک و نزدیک تر میشه!
از یه جایی به بعد شروع میکنیم به گفتن آنچه که بر ما میگذرد! راز هارو درمیون میذاریم، چیزایی که خوشحالمون میکنه، ناراحتمون میکنه... و هرقدر که هم فکر، عقیده و علایق باشیم تبدیل به دوست های صمیمی تری میشیم، رفیق!
اما همیشه یک خط قرمز بخصوص باقی میمونه، اصولا اون آخریه متعلق به معشوقه، تنها خطیه که فقط اون اجازه محو کردنش رو داره، حتی والد یا نزدیک ترین رفیقمون هم نمیتونه از اون خط عبور کنه، انگار وارد عمیق ترین قسمت های وجودی آدم میشه، و اونجاست که تبدیل به "ما" میشیم! حالا اون معشوق میتونه در آینده همسر یا پارتنر آدم باشه... بماند!
ولی گاهی اوقات بعضی آدما با رفتارهاشون، حرف های نادرست، شوخی های نابجا یا سوء استفاده از راز هایی که باهاشون درمیون گذاشتی باعث میشن ما مداد قرمز بدست بشیم و اون خط هایی که خودمون پاک کردیم رو مجددا با قطر دو برابر، بیش از پیش پررنگ کنیم، انگار به عقب هلشون دادیم، چهارچوب ها و خط قرمز های پیش روشون رو مجددا یادآوری میکنیم و به احتمال زیاد که دیگه قرار نیست باز اون خط ها پاک بشن...
در واقع عدم یا وجود خط قرمزها تماما بستگی به رفتار و کردار دیگری داره. حتی ممکنه به انرژی ای که از طرف مقابل میگیریم هم بسنده کنه، معلومه نزدیک کسی خواهیم شد که حس خوبی ازش میگیریم :))
-استکان خالی از چای میخک
پ ن: مامان میگه حتی قهوه اسپرسو هم وقتایی که خسته است چای مینوشه :)))
Oh, i can't explain : Silent 1 هفته،2 روز پیش