نمیدونم عشق من!
تا وقتی یه "دوست خوب واقعی" نداشته باشی نمیتونی "دوست های بد و سمی" دور و برت رو تشخیص بدی. انگار اون موقع بعد از مقایسه های فراوان تازه میفهمی معنای حقیقی دوست چیه و یه دوست خوب به چه کسی میگن.
اینو من زمانی متوجه شدم که با بهترین دوستم داشتیم قدم میزدیم و صحبت میکردیم، همیشه من شنونده ام و اون کسیه که حرف میزنه. همیشه از این نالان بود که چرا من انقدر کم حرفم و هیچی رو باهاش به اشتراک نمیذارم، منم همیشه میگفتم خب کاری انجام نمیدم که ارزش حرف زدن داشته باشه!
اون شب بالاخره یه چیز بامزه برای حرف زدن درموردش پیدا کرده بودم... گوش نکرد! حتی یک ثانیه هم توجهی نشون نداد، برای یک خط حرف ده بار پرید وسط حرفم، بهش تشر زدم که "دارم حرف میزنم!" برگشت و گفت "خب حالا توعم، بگو!" بعد تموم شدن حرفم حتی لبخند هم نزد، چیزی که بنظرم بامزه ترین اتفاق توی یک سال اخیرم بوده تبدیل شده بود به مسخره ترین خاطره!
با امسال تقریبا هشت سالی میشه که باهاش دوست صمیمی ام، البته اون اینجوری فکر میکنه، من زیاد از این بابت مطمئن نیستم... همیشه توقع داشت که حرف بزنم درحالی که هیچوقت واقعا فرصتش رو بهم نمیداد. هروقت که سعی داشتم احساساتم رو باهاش درمیون بزارم مورد شماتت قرار میگرفتم، حتی بخاطر احساساتم گاهی اوقات باهام تا مدت های طولانی قهر میکرد! چرا از فلانی خوشت اومده؟ چرا اون حرف رو زدی؟ چرا اینجوری کردی؟ چرا اونجوری نکردی؟ چرا با عقلت نمیتونی تصمیم بگیری؟
بهش میگن سرکوب احساسات، ترس از مورد قضاوت قرار گرفتن، اضطراب صحبت کردن و بعد نادیده گرفته شدن برای مدت های طولانی، از یه جایی به بعد تصمیم گرفتم کلا چیزی نگم، نه تنها به اون بلکه کلا به هیچ کس دیگه ای.
اگه بخوایم منطقی حساب کنیم عملا دیگه حتی "دوست" هم به حساب نمیاد، کسی که دیگه هیچی ازم نمیدونه رو نمیشه "صمیمی" خوند.
نمیدونم عشق من، شاید از اون روزی که راه هامون از هم جدا شد خودمون هم باید جدا میشدیم، متوجه شدم من "کم حرف" یا "بی احساس" نیستم! اتفاقا بلعکس، پاش بیفته هم بسیار محفلی میشم هم به راحتی و زیبایی میتونم احساساتم رو بروز بدم. فقط مسئله با کی و چی بودنشه!
عشق من... میتونی صبر کنی تا من بتونم احساساتم رو ابراز کنم؟ میشه فرصتش رو بهم بدی؟ حالا هرچقدر هم که طول بکشه؟
من طرف توام... میشه تو هم طرف من باشی؟
برام صبر میکنی؟
پنجرهای رو به مهتاب... 4 روز،21 ساعت پیش