در آغاز، خشنود کردن پدر و مادر مد نظرمان بود و بعد خشنود کردن آموزگاران در مدرسه و سپس کلیسا!
تا این که به نقش بازی کردن عادت کردیم. ما از ترس طرد شدن مدعی شدیم کسی هستیم که نبودیم. ترس از طرد شدن تبدیل به ترس از مطلوب نبودن شد. سرانجام ما به کسی تبدیل شدیم که در حقیقت نیستیم. تبدیل به رونوشتی شدیم از باورهای مادر، پدر، جامعه و مذهب.
همه تمایلات طبیعی ما در فرایند اهلی شدن از دست رفته است!
اهلی شدن به قدری شدید است که در دوره ای از زندگی دیگر نیازی نیست که شخص دیگری ما را اهلی کند. دیگر نیازی به پدر و مادر یا مدرسه یا کلیسا نیست تا ما را اهلی کنند. ما به قدری خوب تربیت شده ایم که خودمان خود را اهلی میکنیم. ما حیوانی هستیم که خودش خود را اهلی میکند، حالا می توانیم با همان نظام باورهایی که به ما داده شده خودمان را اهلی کنیم و با استفاده از همان نظام پاداش و تنبیه، هنگامی که از قواعد نظام باورها سرپیچی میکنیم خودمان را تنبیه میکنیم؛ هنگامی که "بچه خوبی" هستیم به خودمان پاداش میدهیم.
نظام باورها شبیه یک کتاب قانون است که ذهن ما را مقید میکند بی تردید هر آنچه در کتاب قانون هست حقیقت است. ما همه قضاوت هایمان را بر پایه این کتاب قانون انجام می دهیم، حتی اگر این قضاوتها خلاف طبیعت ما باشد. حتی قوانین اخلاقی که در فرایند اهلی شدن در ذهن ما برنامه ریزی شده اند.
چیزی در ذهن ما وجود دارد که همه کس و همه چیز را مورد قضاوت قرار میدهد، حتی هوا را، سگ را، گربه را، همه چیز را.
قاضی درونی از آنچه در کتاب قانون آمده است استفاده می کند تا هر کاری را که میکنیم یا نمیکنیم، آنچه را می اندیشیم یا نمی اندیشیم، آنچه را احساس میکنیم یا احساس نمیکنیم مورد قضاوت قرار دهد. همه چیز تحت حاکمیت مطلق این قاضی مستبد قرار دارد. هر زمان که عملی خلاف کتاب قانون انجام دهیم، قاضی درونی می گوید که ما مقصر و گناهکار هستیم و لازم است که تنبیه شویم، باید خجالت بکشیم. این اتفاق چندین بار در روز می افتد، روزی پس از روز دیگر و در همه سالهای عمر ما.
بخش دیگری از وجود ما این قضاوت ها را دریافت می کند و این بخش قربانی نامیده میشود. قربانی همه خجالت ها، گناهان و سرزنش ها را تقبل میکند. این بخشی از ماست که میگوید:" بیچاره من، به اندازه کافی خوب نیستم، به اندازه کافی باهوش نیستم، به اندازه کافی جذاب نیستم، شایسته عشق نیستم، بیچاره من." آن وقت قاضی بزرگ موافقت می کند و می گوید: «بله، تــو به اندازه کافی خوب نیستی» و همه اینها بر پایه نظامی از باورهاست که ما هرگز انتخابش نکرده ایم. این باورها به قدری قوی هستند که حتی اگر سالها بعد ما در معرض مفاهیم و برداشتهای جدیدی قرار بگیریم و بکوشیم که خودمان تصمیم بگیریم، متوجه می شویم که این باورها هنوز زندگی ما را در اختیار دارند.
-کتاب چهار میثاق نوشته دون میگوئل روئیز با ترجمه دل آرا قهرمان
پ ن: الان میتونم سوفی رو درک کنم که چرا برای فهمیدن فلسفه دنیا میرفت داخل تنه درخت :))))
پ ن۲: به مناسبت روز سینما به شدت پیشنهاد میکنم انیمیشن "مینیونها و هیولاها" که تازه منتشر شده رو ببینید! کامل سرگذشت سینما رو نشون دادن و خیلی بانمکه =>
پ ن۳: کتاب چهار میثاق رو اتفاقی توی کتابخونه مامان پیدا کردم، کاملا داشت داد میکشید: "بیا منو بخون!"
فهم و درکش داره اذیتم میکنه، ولی در کل راضیم ازش کارش رو خوب انجام داد.
Oh, i can't explain : Silent 21 ساعت پیش