تماما پر از او

همه‌ی آدم‌ها برای خودشان آرزویی دارند و آرزوی من نیز بودن کنار تو بود؛
آرزویی هر چند کوچک اما دست نیافتنی.
رویایی برای منی که حتی خاطره‌ای از تو برای دلتنگت شدن هم ندارم و تمام لحظاتی که میان خودمان می‌بینم تنها در خیالاتم معنا پیدا می‌کنند.

با خودم فکر کردم حالا که نمی‌توانم با تو باشم، پس آرزو می‌کنم دنیا تماما پر از تو باشد.

کاش هوایی که نفس می‌کشم آمیخته به عطر و نفس‌هایت باشد و حضورت را در من زنده کند.
کاش هر نجوایی که به گوشم می‌رسد، صدای تو باشد.
ای‌کاش چشمانم شب و روز، جز چهره‌ی تو چیزی نبینند.
کاش دستانم می‌توانستند تنها تو را لمس کنند.
و ای‌کاش تمام وجودم آن‌قدر از تو پر می‌شد که دیگر جایی برای هیچ‌چیز جز تو باقی نمی‌ماند.

اما پر بودن از تو و پر کردن تمام دنیا از تو، چه فایده‌ای برایم دارد وقتی هنوز نمی‌توانم جای خالی‌ات را پر کنم؟
چه می‌توانم بکنم برای اینکه تو را در کنار خودم داشته باشم؟

تصور می‌کردم اگر تمام جهانم را از تو پر کنم، شاید نبودت را کمتر احساس کنم؛
شاید اگر در هر گوشه‌ی این دنیا چیزی از تو پیدا کنم، بتوانم نبودت را تاب بیاورم.

حالا می‌فهمم که اشتباه می‌کردم.

من آسمانی شبیه به تو را نمی‌خواستم،
بارانی که با صدایش به یادت بیفتم را نمی‌خواستم،
و یا حتی صدایی که شبیه به صدای تو باشد را نمی‌خواستم.
جستجو کردنت میان جای جای این جهان و خیال خودم را هم هیچ‌گاه نمی‌خواستم.

خود تو را می‌خواستم.
با خودخواهی تمام، تو را فقط برای خودم آرزو می‌کردم.

شاید تماما پر از تو بودن، تنها راهی بود که ذهنم برای تحمل کنار تو نبودن پیدا کرده بود.
اکنون می‌دانم آرزویم این نبود که دنیا پر از تو باشد، بلکه تنها می‌خواستم تو در دنیای من باشی.

می‌خواستم با تو باشم...
نه تماما پر از تو.

پ.ن:
ای آرزوی دست‌نیافتنی من، جای خالی‌ات را نمی‌توانم با کسی پر کنم. پس همین‌گونه زندگی خواهم کرد...