من می‌ترسم

ترس من، آمدن توست...

می‌ترسم روزی از همان کوچه‌ای بگذری که روزگاری یکدیگر را همان‌جا پیدا می‌کردیم، اما دیگر به یاد نداشته باشی که گمشده‌ای داری و باید به دنبالش بگردی.
می‌ترسم چشم در چشمم بدوزی و مرا نشناسی؛ چنان نگاه کنی که انگار همیشه همین‌قدر غریبه بوده‌ام. انگار هرچه میان ما گذشته، تنها خوابی بوده که صبح، بی‌رحمانه از یاد برده‌ای.
آری ای شمع فروزان من، من تمام عمر پروانه‌ای بودم که سرنوشتش را در آتش نام تو نوشته بود. سوختم؛ نه یک‌بار، بلکه هر بار از نو. و حالا از این می‌ترسم که تو حتی بوی آن بال‌های سوخته را هم به خاطر نیاوری.
شاید باران، سال‌هاست شانه‌هایت را از من بهتر در آغوش گرفته است. شاید آن‌قدر زیر باران ایستاده‌ای که دیگر یادت نیست، روزی چترت را با خیال بودن من بستی و آسوده به دست باد سپردی.
از این هم می‌ترسم که روزی دستت در دست باد گرم شود و وقتی دستان سرد مرا دیدی، بی‌هیچ مکثی از کنارشان عبور کنی؛ چنان‌که آدم‌ها از کنار درختی خشک در پایان زمستان می‌گذرند، بی‌آنکه بدانند همین درخت، روزگاری تمام بهارش را نثار آسمان کرده بود.

و آن روز، شاید همه چیز چون گذشته باقی‌بماند؛ باران ببارد، باد بوزد و مردم بخندند.
فقط در جایی دور از چشم جهان، همچو خاطره‌ای آرام ناپدید خواهم گشت؛ بی‌آنکه حتی تو بدانی چه چیزی را از یاد برده‌ای.