آن حسِ خلأیی که تو را در بر میگیرد و بغضِ گیرکرده در گلویت را تبدیل به تودهای سنگین و پر از برادههای آهن میکند؛ چیزی که دردش آرام و پیوسته بالا میآید.آرامآرام تو را در تاریکی فرو میبرد.آری، ذرهذرهی وجودت مات میشود.تاریکی و تاریکی…سرانجام آهستهآهسته در دلِ سیاهی حل میشوی؛و حال سرنوشت خود را با آغوشی باز پذیرا میشوی.
Erina